وطن ما

گردشگری و سلامت

از چی حرف می زنم وقتی از دویدن حرف می زنم

با یک نظر

موراکامی رو با کتاب ۱Q84 شناختم. وقتی امیر برام خریدش و آوردش، حجم کتاب رو که دیدم هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم تمومش کنم. یه یک سالی دستم بود تا تموم شد. از همون موقع فهویدم که اگه یه نویسنده باشه که برای بقیه عمر بخواهم دنبالش کنم موراکامی هستش. روح شرقی نوشته هاش برام خیلی قابل درک بود.

از اون موقع تا حالا کلا پنج تا از کارهاش رو خوندم. آخرین چیزی که ازش خوندم همین کتاب “از چی حرف می زنم وقتی از دویدن حرف می زنم” یا با عنوان اصلی What I talk About When I Talk About Running بوده. در غالب عنوان ساده تجارب دویدن هاش موراکامی گوشه ای از بیوگرافی و زندگی روزانش رو با خواننده شریک میشه. مثل همیشه که نثرش خارج از عرف معموله، بیوگرافی نوشتنش هم عجیب و دوست داشتنی هستش. اما به نظرم شرط لذت بردن از کتاب اینه که قبلش چند تا از کارهاش رو خونده باشید و یه شناخت کلی ازش داشته باشید. پس نه به عنوان اولین کتابش اما حتما بعد از سه چهار تا از کاراش بهتون پیشنهاد می کنم که بخونیدش.

خیلی برام جالبه که آدمی با این همه دغدغه و فعالیت شغلی هنوزم وقت می کنه که هر روز چند ساعتی رو به دویدن اختصاص بده و سالی حداقل یک ماراتن بدود (تا حالا بیشتر از ۲۵ تا دویده به علاوه چند تا مسابقه سه گانه). خدای من، پشتکار و سلامت روحی و روانی این ژاپنی ها همیشه من رو مبهوت می کنه.

What-I-Talk-About-When-I-Talk-About-Running

نوشته شده توسط فرخ

شهریور ۲۳م, ۱۳۹۳ در ۸:۱۳ ب.ظ

نوشته شده در كتاب

آواز یک مرغ مهاجر

با ۵ نظر

از پنجره به بیرون نگاه میکنم. برف، برف و باز هم برف. تا چشم کار میکنه پوشش مخملی و سفید برفه. همه جا سکوت محضه. از دور زنی قلاده سگش رو در یک دست و سیگارش رو در دست دیگه داره و مثل قطار دود میکنه و رد میشه. نگاهی به ساعت میندازم. هنوز زوده. کمی دیگه چای مینوشم تا خواب از سرم بپره. به یاد روزهای گرم تابستون و حیاط خونه ی پدری می افتم. روزهایی که با بچه های همسایه از درخت گلابی آویزون می شدیم و با گل های وحشی بنفش و زرد تاج گل میساختیم. به هم آب می پاشیدیم و جلوی آفتاب دور از چشم مامان انقدر می ایستادیم تا لباسامون خشک بشن.

غرق در رویاهای گذشته ناگهان به خودم میام. باید عجله کنم. کلاه و دستکش و شال هم افاقه ی این سرما رو نمیکنه. با عجله لباس هامو میپوشم و بیرون میزنم. سرمای برف از لا به لای کفش به انگشتام میرسه و کم کم دیگه حسشون نمیکنم. اما ادامه میدم. این راه هر روزه منه. از پشت چند تا درخت کاج قدیمی کم کم نمایی از یک خونه ی آجری رنگ سه طبقه پیدا میشه. جلوی خونه که میرسم کمی مکث میکنم و زنگ رو فشار میدم. کمی انتظار و خانم جوان در رو باز میکنه و با خوشرویی صبح به خیر میگه.

بچه های قد و نیم قدش با چشم های آبی و موهایی به رنگ تلالوء خورشید ظهر تابستون خانه ی پدری ، آماده رفتن به مهد کودک و مدرسه ، منتظر پدر هستند تا آخرین جرعه ی قهوش رو سر پایی سر بکشه. مادر منو به اتاق پدرش هدایت میکنه:

-          هنوز خوابیده. وقتی بیدار شد صبحانشو بده. قهوش رو بدون شیر میخوره. قرص هاش روی میز کنار گلدونه. ویلچرش هم که اینجاست. اگه بتونی کمی راه ببریش بهتره. میدونی که ویلچر تنبلش می کنه. ناهار نون تست و پنیر میخوره. با کمی قهوه البته. کمی بگذره کم کم آشنا میشی.  شماره من رو هم که داری. مشکلی پیش اومد تماس بگیر.

بچه ها رو داخل ماشین میگذارن و با عجله به راه میافتن. نگاهی به خونه میندازم. خونه ی پدری من خیلی شیک تر و مدرن تر از اینجا بود. اما شاید پدر من به اندازه ی پدران اینجا به آینده ی فرزندانش فکر نکرد.

نوشته شده توسط رضوان

شهریور ۱۷م, ۱۳۹۳ در ۱:۱۷ ب.ظ

نوشته شده در داستان کوتاه

گل مریم

با ۳ نظر

می‌گویند پسره توی آژانس کار می‌کند. یک پراید هاچ‌بک خریده با رینگ اسپرت و آمپلی‌فایر. شلوار جین تنگ می‌پوشد، از این‌ها که فاق کوتاه است و همیشه شورت و… پیداست. گویی نوشته‌های انگلیسی روی کش شورتش را همه باید بخوانند. خیلی ماشینش را دوست دارد و همیشه به آن می رسد. بچه تیزی است و از همه شهر سر در می آورد. وقتی سرویس جای پرت و پورت هست به او می‌سپارند. آقای میرزایی هم توی همون آژانس کار می‌کند. صبح‌ها کارمند یکی از این ادارت هست و آزارش به مورچه هم نمی‌رسد. در امور مالی مسئول رسیدگی به سندهاست. هر روز سرش به ده‌ها پرونده‌ گرم است و چون کارش را خیلی دقیق انجام می‌دهد، ترجیح داده‌اند در همین اداره باقی بماند. بسته به این‌که با زنش دعوا کرده باشند یا نه، با ناهار و بدون ناهار به آژانس ‌می‌آید و تا یازده دوازده شب با پژو روآ سبز رنگش مشغول کار است. آقای میرزایی از آن‌هاست که هیچ‌وقت احساساتش را کسی جز من نفهمیده است. ساکت و کم‌حرف. حتی نمی‌دانم که چطور این آدم می‌تواند با زنش اختلاف داشته باشد. برخی راننده‌ها می‌گویند که زن آقای میرزایی با پسره روی هم ریخته‌اند. ماجرا از آن روزی پیش آمد که میرزایی حالش بد شده بود، پسره معرفت به خرج داده بود و او را برده بود بیمارستان و زن میرزایی هم آمده بود. این‌که ماجرا از کجا لو رفته، هنوز مشخص نیست، اما می‌گویند از آن روز به بعد زن میرزایی بنای ناسازگاری گذاشته. پسره هم صبح‌ها کمتر آژانس آفتابی می‌شود. ده‌سالی هست که میرزایی و زنش باهم زندگی می‌کنند و بچه‌شان نشده است. دوا دکتر کردند و مشخص شد که عیب از میرزایی است. من یقین دارم که میرزایی عاشق زنش است. این را می‌توان از نگاهش به دخترک گل مریم فروش سر چهارراه فهمید. نه این‌که عاشق دخترک نباشد، که البته هست. اما چون اسم زنش مریم است، او هم عاشق گل مریم است و با دیدن گلهای مریم، صدها سال عشق در خاطره چشمانش زنده می شود. دوره نامزدیشان هر روز برایش گل مریم می‌خرید. لامصب گل مریم از آن‌هاست که عشق را چند برابر می‌کند. میرزایی هم هنوز وقتی گل مریم می‌بیند، اشک در چشمانش جمع می‌شود. موضوع گل مریم سر چهارراه، یک موضوع فلسفی، عاطفی، اخلاقی و خانوادگی است. این را باید باور کرد و من هنوز در تعجبم که چرا هیچ همایشی در باب این موضوع برگزار نشده است.
می توان کلی آدم شیک و روشنفکر و حتی مذهبی پیدا کرد که در باب نقش گل مریم در توسعه ترافیک شهری مقاله بنویسند و جایزه بگیرند و مایه افتخارشان شود.

معصومه، دخترک ده ساله گل مریم فروش، خانه‌اشان در اطراف باقرشهر است. همان‌جا که بهشت‌زهرا پیشروی کرده و به نزدیکی خانه آن‌ها رسیده. خواهرش را چند روز پیش به یک مرد پنجاه ساله افغانی به خاطر یک میلیون تومان شوهر دادند. مادرش چند سال پیش خودسوزی کرد و او حالا با فروختن گل مریم به مردم خرج تحصیل خود و برادر هفت‌ساله‌اش را تامین می‌کند. میرزایی باید دختری هم سن و سال او داشت‌، دخترک که کنار ماشین او رد می‌شود، به وجنات او و ماشینش نمی‌آید که مشتری گل مریم باشد. مردی رو به میانسالی که خستگی در چهره‌اش موج می‌زند، چگونه می‌تواند احساسی نسبت به گل مریم داشته‌باشد؟ معصومه در این دو سالی که گل‌فروشی سر چهار راه را به عنوان شغل انتخاب کرده‌است، یک روانشناس تمام عیار شده است. او اکنون می‌داند که خریداران او در چه مرحله‌ای از عشق هستند و یا حتی این‌که گل را برای آشتی کنان می‌خواهند یا نه؟ بی تردید او نمی‌تواند که عشق میرزایی نسبت به خود و عشق میرزایی نسبت به زنش مریم را در نگاه او بخواند. تقصیر او نیست. چشمان میرزایی خسته‌تر از آنست که عشق در آن تجلی یابد. پسره برای زن میرزایی ادوکلن خریده، از این ادوکلن‌های تقلبی خوش‌بوی کنار خیابان. تقلبی است و با ماندگاری پایین، ولی مهم این‌جاست که هم خوشبو هست و هم شیک. درست مثل رابطه خود آن‌ها، تقلبی و برای هیجان کوتاه‌مدت یک هم‌خوابگی پلشت. قرار است فردا صبح باهم به درکه بروند. درکه صبح روز غیر تعطیل به اندازه جمعه‌ها شلوغ نیست. زن میرزایی ابروهایش را تاتو کرده است و موهایش را زرد! درست است که رابطه خوبی با میرزایی ندارند، ولی خرج لباس مهمانی و مانتو و آرایشگاه را باید میرزایی بپردازد و می‌پردازد. میرزایی می‌داند تنها تار نازک ارتباطشان همین جریان نقدی است. وقتی کسی را دوست داشته باشی، برایت مهم نیست که چرا او را دوست داری و حاضری خود را فدایش کنی. برای زن میرزایی هم مهم است که امروزی باشد و شیک و البته که پسره را هم بهتر جذب می‌کند.
چراغ طولانی قرمز سبز شده است. معصومه در هیجان رفتن ماشین‌ها خود را به لبه گارد ریل کثیف و دود زده می‌چسباند. میرزایی سریع به دنده یک می‌رود و معصومه و عشق مریم را در این لحظه‌های تعجیل فراموش می‌کند. لحظه‌ها در دودستان شهر فراموش می‌شوند و هیچ‌کس نمی‌داند که میرزایی هنوز عاشق است.

نوشته شده توسط مجید

شهریور ۱۱م, ۱۳۹۳ در ۱۰:۳۲ ب.ظ

نوشته شده در داستان کوتاه

از ماورا

با ۴ نظر

اولین بار بود چنین شتابی را تجربه می کردم. خیسِ عرق بودم. ولی احساس می کردم دمای بدنم به صفرِ کلوین رسیده. باید تماس می گرفتم. رفتن بدون حداحافظی رسم رفاقت نبود. سعی کردم دستم را به جیبِ شلوارِ جینی که همین چند روز پیش خریده بودم نزدیک کنم و موبایلم را بقاپم. ولی انگار شدنی نبود. همه توانم را به کار بردم. همه انرژی ام را. افاده نکرد. جسمم خسته بود ولی ذهنم از همیشه فعال تر. اینقدر فعال که سعی داشت حوادثِ چند لحظه گذشته را با تئوری نسبیت توجیه کند. سرعت و زمان. این شتابِ بی نهایت، این سرعتِ لعنتی زمان را کند کرده بود. شاید همین، دلیلِ کندیِ حرکتِ دستم بود…و سردیِ بدنم…استرس…اضطراب…خیلی وقت بود از بند این مزخرفات رها بودم. یادم نمی آید از کی شروع شد. ولی تا یادم هست قرص های سبز و سفید همدمِ روز و شبم بوده اند. بدون این قرصها قطعا سر و کارم به دیوانه خانه می افتاد. هرچند حالا هم به نوعی دیوانه ام. ولی دیوانه مدرن. قرص ها همه چیزم را گرفتند و بی تفاوتی هدیه کردند. بی تفاوتی نسبت به همه دردها. چه فاجعه ای. یادم هست پدرم که مرد همه گریه می کردند. من هم می خواستم گریه کنم، دوست داشتم گریه کنم، ولی اشکی نبود. این ذهنِ لعنتی همراهی نمی کرد. بی قید بود. چه بی آبرویی ای. نگاهِ دوست و فامیل از همه بدتر بود. پیش خودشان فکر می کردند بی غرتم. پدرم مرده و غمم نیست. تصمیم گرفتم چشمهایم را پشت شیشه های دودی عینک پنهان کنم. مادر و خواهرم که در حال خود نبودند. برادرِ بزرگم دوستم داشت. چیزی نگفت. ولی پچ پچِ فامیل تمام شدنی نبود. می گفتند روانی شده.

عشقِ بیچاره من. با چه دردسری قانعش کردم. از بچگی دوستش داشتم. عاشق دماغ کوچکش و لپهای سرخش بودم. بچه های سربه زیری بودیم و خیلی خطا نرفتیم. ولی بوسه ها را نمیشد کاری کرد. بعضی وقت ها آنقدر دماغش را می بوسیدم که مثلِ لپهایش سرخ میشد. صدایمان که در فامیل پیچید، شدیم میوه ممنوعه. حالا یادم آمد. همان روزها بود که قرص هایِ سبز و سفید جای بوسه های آتشین را گرفتند. قرص هایی که آمدند تا درد ها را کم کنند. دردهای زندگی را، که بیشمارند. صدایش ضعیف بود و بریده بریده. چند هفته پیش تلفن زد. اینقدر گریستم و گریستیم که دیگر اشکی نبود. نمی دانستم این درد کثیف به جانش افتاده…در سینه اش چنگ انداخته مثلِ عنکبوت شومی تنیدهِ در تار. تلفن را که قطع کرد انگار از زمین کنده شدم. تاعاشقیتِ دوباره، راه زیاد بود ولی زمان کم. مقصد طبس بود. سرزمینی که وجودم از خاکش برآمده بود. و زمان… بعد از این همه سال، فرصتی دوباره داشتم تا چشم در چشمانش بدوزم و لب در لبش. هم نفسش باشم تا وجودم به خاکش برگردد.

حسرت…قطرهایِ اشک روی صورتِ یخ زده ام سر می خوردند و باز حسرت بود. سیاهی بود و همهمه. و سیاهی ای که جاودانه شد.

نوشته شده توسط امیر

شهریور ۱۱م, ۱۳۹۳ در ۹:۰۵ ب.ظ

نوشته شده در داستان کوتاه

عنوان عکس با شما!

با ۷ نظر

DSC_0523

نوشته شده توسط مهدی

شهریور ۱۱م, ۱۳۹۳ در ۴:۱۳ ب.ظ

نوشته شده در هنر

شصت تا صد

با ۵ نظر

هیکل مردونه و ورزشکاری داره.

آخر هفته بچه ها رو بردم برای یک شب تو این جزیره نزدیک شهر چادر زدیم. خیلی جالبه که بچه ها تو طبیعت ، جایی که دیگه اسباب بازی های الکترونیک رو همراه ندارن ، چطوری رفتار می کنن.این واسه من یه دغدغه بزرگه که چطور بچه هایی تربیت کنم که هیولا بار نیان.

.

چهل کیلو بیشتر نیست اما اعتماد به نفسش در حد تیم ملی.

اوف که این مردم ما اونقدر غر می زنن که اگه خودت فرانسوی نباشی فکر می کنی حتما زندگی تو کره شمالی راحت تره.

.

زندگی در اینجا رو فرصتی دیده برای درک دوباره دین پدری، خوب به طبعش رابطش با بقیه جوون های اهل حال کم شده.

ما رفتیم نزدیک کلیسای تروندنس ماهیگیری. دو تا -سی- گرفتیم. یک نفر دیگه اونجا بود که می گفت ….

.

کنار دستگاه قهوه ساز معمولا چند تا روزنامه محلی روزانه هم داریم.

ضربان ساز، وسیله کوچکی است که در سینه یا شکم نصب شده و وظیفه آن تنظیم ریتم نامرتب قلب است. این وسیله با ارسال پالس الکتریکی ضربان قلب را ..

پزشکان در درمان شماری از بیماری های قلبی از جمله ضربان ضعیف تر از حد معمول …

عضلات قلب ممکن است تحت تاثیر حمله قلبی آسیب دیده و باعث نامرتب شدن ضربان ….

لازم به ذکر است که شما پس از نصب این وسیله که از طریق یک جراحی نه چندان طولانی انجام می شود نیازمند آن خواهید بود که تغییراتی در روند روزانه زندگی خود بدهید، برای مثال ….

.

بازوهای قوی داشت که تو بچگی به نظرم مثل سنگ سفت بودن. وقتی آچار به دست داشت یک چیزی رو که خراب شده بود و معمولا برای هر آخر هفته هم یک مورد داشتیم، به شدت فشار می داد و از فشار زیاد چروک به صورتش افتاده بود، ته دلم مطمئن بودم که درستش می کنه.

.

از تو اتاق آنژیو صدای عق زدن اومد و چند دقیقه بعد رو صندلی چرخ دار اومد بیرون.

——————-

پی نوشت: به یاد روزهای گرم شهریور ۹۱٫ پذیرش نروژ و شروع کار تازه هیجان انگیز بود. نگرانی و استرس دویدن تو راهروهای مرکز قلب تهران اما تجربه ای از جنس انتظار و غصه بود.

نوشته شده توسط فرخ

شهریور ۱۱م, ۱۳۹۳ در ۱:۱۸ ب.ظ

نوشته شده در داستان کوتاه

عروسی دکتر واتسون

با یک نظر

باز سازی سریال شرلوک هلمز در فضای قرن بیست و یکم در غالب یه سریال کوتاه تولید شبکه بی بی سی خیلی عالی از کار در اومده. جالبه که یه داستان قوی با شخصیت های فوق العاده تا سال ها می تونه منبع فیلم و سریال باشه.

sherlock 1

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

نوشته شده توسط فرخ

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ در ۱۰:۱۹ ق.ظ

نوشته شده در فيلم و سينما

یک فیلم برای خانه و یک فیلم برای سینما

با یک نظر

When Harry Met Sally

اگه شما هم مثل ما دوست دارید بعضی وقت ها فیلم های آرام و شاد ببینید حتما دیدید که پیدا کردن شون زیاد راحت نیست. مخصوصاً اگه بیننده پر و پا قرص باشین و تا حالا فیلم خوب زیاد دیده باشین. هم سلیقه شما رفته بالا هم منابع موجود در حال ته کشیدنه. اینجاست که کم کم پیدا کردن یه فیلم تازه برای دیدن سخت میشه.

سایت IMDBیه خوبی که داره اینه که اگه عضو بشید و اونجا کم کم فیلم هایی رو که دیدید ارزش گذاری کنید با شناخت نسبی از سلیقه شما فیلم های خوبی بهتون پیشنهاد می ده و البته اینجا هم مثل رزرو هتل! شما میانگین نظرات بقیه کاربران رو می بینید و می فهمید که فیلم در چه سطحیه.

اگه بیشتر پیگیر باشید می تونید تو صفحه مخصوص هر فیلم اطلاعات بیشتری از جمله جوایزی که برده و فروشی که داشته رو هم مرور کنید. خلاصه که اگه به مراحلی از فیلم دیدن رسیده باشید که کلی فیلم خوب دیدید دیگه با یه بررسی کوتاه به روش خودتون رو اسم فیلم پیشنهادی، می فهمید که انتخاب خوبیه یا نه.

when harry met sally 1

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

نوشته شده توسط فرخ

شهریور ۱م, ۱۳۹۳ در ۱۰:۳۲ ب.ظ

نوشته شده در فيلم و سينما

بهترین بازی های رایگان اینترنتی دنیا

با ۳ نظر

اگر اهل بازی های کامپوتری هستید و نمی خواهید هزینه ای برای آن بپردازید، چه بهتر که از بازی های اینترنتی رایگان استفاده کنید. من در اینجا لیستی از بهترین و معروف ترین بازی های اینترنتی دنیا که رایگان هستند تهیه کرده ام که علاقه مندان هم می توانند آن ها را تجربه کنند. برای رفتن به وبسایت بازی ها روی اسم شون کلیک کنید.

۱- ماجرا جویی های بزرگ ابوبو  Abobo Big Adventure

ابوبو پسر شجاعی که قلبی از شیر دارد. شیری که او در گذشته کشته و خورده است. این بازی مراحل بسیاری دارد که شامل بوکس ، مبارزه با موجودات دریایی و پرندگان و برخی اشخاص معروف است.

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

نوشته شده توسط رضوان

مرداد ۲۳م, ۱۳۹۳ در ۱:۰۷ ب.ظ

نوشته شده در بازی و سرگرمی

چگونه شکمی صاف داشته باشیم

با ۴ نظر

علارغم اینکه شما همیشه سعی میکنید غذا های سالم مصرف کنید و اهل ورزش هم هستید  اما هنوز شکم دارید!! حتی دراز و نشست های متوالی هم چاره ی کار نیست. اینجا سعی کردم در کنار تمام راهکارهای موجود برای خلاصی از چربی های شکم، ۱۲ روش مهم رو یاد آوری کنم  که میتونه به دوستداران اندام متناسب کمک کنه. 

۱-  آب بنوشید . وقتی بدن شما دهیدراته شده و آب کمی بهش رسیده،  به حالت دفاعی سعی میکنه آب میان بافتی بیشتری در خودش نگه داره و در نتیجه شکم بر آمده میشه.  این حالت با نوشیدن آب گرم به همراه کمی لیموترش بر طرف میشه.

2- آدامس نجوید. درسته که آدامس جویدن موقتا گرسنگی شما رو بر طرف میکنه، اما به معده این پیام رو میده که غذا در راه است! بنابر این معده شروع به تولید مایعات هضم کننده غذا میکنه و نتیجه چیه ؟ یک شکم بر آمده !

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

نوشته شده توسط رضوان

مرداد ۲۲م, ۱۳۹۳ در ۱۱:۳۵ ق.ظ

نوشته شده در سلامتی و زیبایی