اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۹۱ نويسنده مجید

بختاپور را با خاطره دلپذیری از A.K و دوست دخترش ترک می‌کردیم. از بختاپور به کاتماندو هم ون تویوتا وجود دارد و هم تاکسی. زمانی که بازدید ما از بختاپور تمام شده بود تقریبن شب بود و دیگر نه ون بود و نه از انبوده تاکسی‌ها خبری بود، برای همین ما پنج نفری یک تاکسی گرفتیم، با این حالت که چهار نفر عقب و یک نفر جلو. نشستن دو نفر در صندلی جلوی تاکسی مجازات بازداشت راننده و توقیف ماشین را به همراه دارد! درشت هیکل بودن من باعث شده بود که صندلی جلو به من اختصاص یابد که چندان هم بد به نظر نمی‌‌رسید. به هر حال دوباره به محله کوفتی تامل رسیدیم! متاسفانه راهنمای تور پیش‌بینی هتل را نکرده بود و پس از گشتن به دنبال هتل مناسب به ناچار مجبور شدیم در یک مسافرخانه بسیار بد و کثیف (مسافرخانه تبت) اقامت داشته باشیم. تصمیم گرفتیم که در اتاق نمانیم و شب را به بازدید از تامل بگذرانیم. اول از همه باید به شام می‌رسیدیم که به یک رستوران نپالی رفتیم و دال بات خوردیم و یک غذای بسیار خوشمزه که اسم آن همانند اسم آلت تناسلی مرد در زبان فارسی تلفظ می‌شود.

بعد از آن گشتی زدم به تامل و یک کتاب فروشی بزرگ که کافه کتاب محسوب می‌شد و آن‌جا یاد نشر ثالث خودمان افتاده بودم. با این تفاوت که این‌جا بسیار بزرگ‌تر محسوب می‌شد و مثل خیلی اماکن در نپال اینترنت بی‌سیم رایگان هم در دسترس بود. دیروقت به هتل بازگشتم و چون از بوی بد ملحفه‌ها خوابم نمی‌برد تصمیم گرفتم به لابی بروم و اینترنت بازی کنم تا حسابی خسته شوم. در لابی برادران و خواهران روس زیادی بودند که شادنوشی فراوانی کرده بودند و خنده‌هایشان روی اعصاب بود. نمی‌توانستم از بی‌نظمی و خساست راهنمای تور به خاطر شرایطی که داشتم بگذرم. کمی با خودم کلنجار رفتم که مسافرت است و باید با شرایط کنار بیایم و …. به اتاق بازگشتم و کمی خوابم برده بود که صدای واق واق سگ‌ها و موتور و داد و بیداد مست‌ها و الوات تا دو و سه صبح خواب را از من سلب کرده بود. آن شب بدترین شب من در نپال بود. صبح زود پا شدیم و برای صبحانه به رستوران هتل رفتیم که بوی بدی می‌داد. دوستان خیلی خوشمزه صبحانه می‌خوردند و من از اینکه حتی باید برای یک تُست اضافه هم دوباره پول پرداخت کنیم شاکی بودم.

به هر حال نماینده آژانس مسافرتی به سراغ ما آمد و ما را پس از ۲۰ دقیقه پیاده روی به خیابانی برد که دهها اتوبوس توریستی ( بخوانید میدل‌باس روستایی ایران) در آن‌جا بود و اکثر مسافرین توریست‌های جوان تا کمی میانسال خارجی بودند.  اتوبوسی که قرار بود ما را به چیتوان ببرد کاملن پر بود و جز دو صندلی در ردیف بوفه جایی برای ما نداشت. دو نفر از همسفران ما عملن جا مانده بودند و بعد نمی‌دانم بر چه اساس سوار شدند و که جای آن ها پیاده شد و …. قراضه بودن اتوبوس به اضافه بی‌نظمی نبودن جا، تراژدی مسافرخانه تبت را تکمیل کرده بود. در واقع اتوبوس مسافرتی برای چیتوان از شرکت‌های مختلفی قابل خریداری بود که به نظرم رسید صرفه جویی راهنمای تور باعث انتخاب یکی از بدترین‌های آن شده است. بودن گردشگران اروپایی در اتوبوس و همجواری با یک دخترخانم فرانسوی باعث شد که بازهم به خودم بگویم که وقتی این‌ها شرایط را تحمل می‌کنند و غر نمی‌زنند، من هم باید شرایط را تحمل کنم! در هواپیمای دوحه–کاتماندو هم کنار یک دختر فرانسوی نشسته بودم که صحبت ما در مورد موسیقی ایرانی و گوش دادن موسیقی استاد شجریان، طول سفر را کم کرده بود و او را شیفته استاد شجریان! این‌بار هم برداشت من این بود که چنین اتفاقی می‌تواند روی دهد که البته اشتباه بود. دختر بوگندوی فرانسوی که مهندس برق هم بود چندان اهل حرف زدن نبود و فقط گاهی از او بوهایی بد ساتع می‌شد و دماغش را با صدای بلند تخلیه می‌کرد که اصلن خوشایند نبود.

با این تفکرات و شرایط وارد جاده‌ای بسیار زیبا شدیم که هوای خنک کوهستانی و مناظری بدیع، شرایط بد میدل‌باس را از یادمی‌برد. میانگین سرعت اتوبوس در جاده‌های نپال تقریبن ۴۰ کیلومتر در ساعت است که شاید به همین دلیل در اکثر شهرهای نپال فرودگاه محلی و پروازهای نسبتن ارزان وجود دارد. با این‌حال ترجیح می‌دادم در اتوبوس بنشینم و طبیعت منحصر به فرد نپال را از نزدیک نظاره کنم تا اینکه بخواهم از هواپیما برای جابجایی استفاده کنم. پس از حدود ۵ ساعت از فضای کوهستانی خارج می‌شدیم  و وارد فضایی نسبتن استوایی و گرم و مرطوب می‌گشتیم.

فاصله ۱۸۰ کیلومتری کاتماندو–چیتوان پس از گذشت ۶ ساعت طی شده بود و بسیار خسته به ترمینال اتوبوس‌رانی رسیدیم!! (به عکس ترمینال دقت کنید) که در آن‌جا جیپ‌های مربوط به هتل‌ها هر کدام به سراغ مسافرین خود آمده بودند.

به ما گفته شد که اتوبوس ما را مستقیم از ترمینال به هتل می‌برد. در چیتوان در حدود ۸۰ هتل و مسافرخانه و مرکز اقامتی وجود دارد که عمده آن‌ها خارج از جنگل (پارک ملی) می‌باشند و با یک پیاده‌روی چند دقیقه‌ای می‌توان وارد جنگل شد. اما سه هتل نیز درون جنگل وجود دارد، که قیمت‌های آن‌ها در حدود شبی صد و پنجاه دلار است و گران محسوب می‌شود. در حالیکه دو شب اقامت در یک هتل و یا مرکز اقامتی خوب به علاوه برنامه‌های مختلف فیل‌سواری و جنگل‌گردی و … با همین هزینه قابل دسترس می‌باشد.

برای ما هتل River Bank Inn در نظر گرفته شده بود که دارای دو سری اتاق بود. یک سری اتاق لوکس که از قبل توسط دیگران اشغال شده بود و یک سری اتاق استاندارد که به ما اختصاص یافته بود. فرق اتاق لوکس و استاندارد در داشتن وان حمام، پشه بند اختصاصی روی تخت و کولر گازی و داشتن تلویزیون خلاصه می‌شد که البته اتا‌ق‌های استاندارد هم با پنکه سقفی قابل قبول بود و چندان آزار دهنده به نظر نمی‌رسید.

در ابتدای ورود برای ما نوشیدنی خوشامد (Welcome Drink) آوردند که چیزی بیش از یک کوکاکولا نبود. بعد از آن ناهار ساعت ۳ بعد از ظهر سرو شد که نویدبخش غذاهایی خوب در چیتوان بود. گیاه‌برگر تجربه‌ خوب و خوشمزه‌ای بود که تصمیم کنارگذاشتن رژیم لاغری را برای من قطعی کرد. بعد از صرف ناهار با راهنمایی یکی از افراد هتل به گشت و گذار در اطراف پرداختیم. ابتدا به دهکده‌ای رفتیم که مردم محلی در آن زندگی می‌کردند و دارای خانه‌هایی بود که فاقد پنجره بود. دلیل آن هم وجود مالاریا در سال‌های دور بوده است که به منظور جلوگیری از ورود پشه مالاریا به منازل مسکونی، یک منفذ پوشیده شده با نی نهایتن سی در سی سانتیمتر به جای پنجره استفاده می‌شده که امروز با ریشه‌کنی مالاریا هنوز هم آن سبک معماری باقیمانده است.

راهنمای هتل به ما توصیه کرد که در چیتوان فقط از بطری‌های آب معدنی استفاده کنیم. می‌گفت آب چیتوان فقط برای افراد محلی قابل شرب است و توریست‌ها با آن مشکل پیدا خواهند کرد. بعد از بازدید ار زوستا کمی در فضای جنگلی اطراف پیاده روی کردیم و به مرکز نگهداری و تربیت فیل که توسط دولت نپال اداره می‌شد رفتیم و از نزدیک با دوستان فیل دربند دیدار کردیم.

چیتوان غروب زیبایی دارد و پرندگان در هنگام غروب فضایی زیبا را با ترانه‌سرایی خود به وجود می‌آورند.

بعد از غروب آفتاب شام مفصلی توسط هتل تدارک دیده شده بود که کاملن گیاهی بود. بعد از شام هم برنامه رقص چوب (رقص چوب تارو) بود که توسط گروه‌های محلی اجرا می‌شد. نکته جالب این بود که این رقص به طور کلی توسط مردان اجرا می‌شود و خانم‌های بومی در این منطقه حق رقصیدن ندارند. بعد از پایان رقص محلی نوبت هنرمایی توریست‌ها و میهمانان به همراه محلی‌ها می‌رسد که البته گروه اعزامی از کشور ایران هم در این مراسم کم نگذاشت.

قسمت بعدی – چیتوان، آرامش در حیات وحش

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در سفرنامه | بدون دیدگاه »

اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۹۱ نويسنده مهدی

خودش دوست داره به این نام صداش کنند.عمو چرخ فلک!

عموچرخ فلک با گرفتن ۵۰۰ تومن حدود ۱۰ دقیقه بچه ها رو خوشحال می کنه.خودش شعر و آواز میخونه و بچه ها رو وادار میکنه همراهی اش کنند.دیروز محو سادگی زندگی این آدم شده بودم.باور نمی کردم میشه اینقدر ساده به زندگی نگاه کرد.منبع درآمد یک خانواده در نگاه اول یک چرخ فلک زهوار دررفته بی ارزش و در نگاهی عمیق تر قلب مهربون و عاشق عمو چرخ فلک هست.

روژا رو دیگه کامل میشناسه و به عنوان مشتری VIP اجازه میده خیلی بیشتر از ده دقیقه از چرخ فلک یا بقول خود روژا “چرخ فلنگ” لذت ببره.

عمو چرخ فلک

 

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در تحلیل ها | ۴ دیدگاه »

اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۹۱ نويسنده امیر

امشب نتایج اولیه انتخابات ریاست جمهوری فرانسه اعلام شد. اولیه نه اینکه نتایج نهایی را فردا اعلام می کنند نه. اولیه به خاطر اینکه نود و اندی مرکز شمرده اند ولی بعضی از مراکز هنوز در حال شمارش هستند.

بی این میگن دموکراسی چون ساعت هشت شب انتخابات، فرد پیروز رو معرفی می کنند. تو دقایق بعدی صدم درصد رای ها عوض میشه ولی برنده همونه که اعلام شده.

به این میگن دموکراسی چون رای دو تا رقیب بین دو تا سه درصد فرق میکنه (نه چهل یا پنجاه درصد).

به این میگن دموکراسی چون همه آزادند حرفشونو بزنند. چه مارین لوپن که میگه خارجی ها رو میفرستم همونجا که ازش اومدند چه ژان لوک ملانشون که میگه زنده باد کمونیسم.

به این میگن دموکراسی چون رادیو و تلویزیون مستقلند و درست و حسابی همه کاندید ها رو سوال پیچ می کنند.

به این میگن دموکراسی چون شب مناظره، تلویزیون همزمان به مردم نشون میده کدوم کاندید آمار درست داد و کدوم غلط.

به این میگن دموکراسی چون طرفدارهای نامزد شکست خورده فریاد میزنند مرسی مرسی.

به این میگن دموکراسی چون نامزد شکست خورده دقایقی بعد از اعلام نتایج میاد رو به ملت میکنه میگه ببخشید که نتونستم اکثریت رو قانع کنم…انتخاب مردم هر چی که باشه بهترین انتخابه.

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در تحلیل ها | ۵ دیدگاه »

اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۹۱ نويسنده رضوان

فیلم آقا یوسف مرا به یاد فیلم های ” درباره الی ” و” زندگی با چشمان بسته” انداخت. این فیلم برداشت ضعیفی ازیکی از معضلات اجتماعی ماست که به گونه ای ساده شده و عاری از هر گونه در گیری های شدید سنتی و مذهبی، مخاطب را تا دقایق اخر به همراه خود می کشاند.

ماجرای فیلم داستان یک پدر زحمتکش (آقا یوسف با بازی مهدی هاشمی) است که برای امرار معاش و آسایش خاطر دخترش(رعنا با بازی هانیه توسلی) به صورت پنهانی در خانه ها کار می کند. پس از گذشت پرده اول فیلم و نمایش شادی های آقا یوسف از زندگی با دختر متین و دوست داشتنی اش، وی به صورت تصادفی پی می برد که رعنا با صاحب یکی از خانه هایی که در ان کار میکند (آقای دکتر) ارتباط داشته و قصد مهاجرت پنهانی با او از ایران به کانادا را دارد.

غم و اندوه ناشی از شنیدن این خبر تمام صحنه های پرده دوم فیلم را تحت تاثیر قرار می دهد. تا اینکه آقای دکتر که مانند اسطوره فیلم های مذهبی ما هرگز نشان داده نمی شود  مورد سوء قصد  قرار میگیرد و آقا یوسف باز هم به صورت تصادفی به این نتیجه می رسد که در مورد دخترش اشتباه می کرده  و او همان دختر پاک و معصوم گذشته است و دوباره شادی به صحنه های فیلم باز می گردد.

در پرده پایانی فیلم آقا یوسف دخترش را می بیند که در خانه دکتر در حال مکالمه تلفنی با اوست و مایوس و دلشکسته در مسیری که سرنوشت محتومش رقم خورده به راه خود ادامه میدهد.

این فیلم نیز نظیر بسیاری از فیلم های دیگر عصر جدید ما می تواند دارای دو دسته مخاطب باشد. مخاطبین متعصبی که حق را به پدر رنج کشیده و زحمتکش (آقا یوسف) می دهند و دختران سرخ پوش فیلم را مورد نکوهش و سرزنش قرار میدهند و دسته دیگر افراد روشننفکری که آزادی در انتخاب زندگی  را حق فردی هر کس از جمله رعنا می دانند و واکنش های نه دور از انتظار آقا یوسف را بی مورد و سطحی قلمداد می کند.

به طور کلی از دیدگاه من فیلم آقا یوسف می توانست بسیار عمیق تر و تاثیر گذار تر از این باشد. موضوع اگرچه تکراری، اما از این جهت که در جامعه ما کمتر به باز کردن چنین مسایلی پرداخته می شود همچنان جذاب و پرکشش است.

فیلم نامه  و گریم ضعیف اما بازی مهدی هاشمی همچون همیشه زیبا و بی نقص است.

لطفا این فیلم را ببینید و نظرات خود را بنویسید.

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در تحلیل ها | ۲ دیدگاه »

اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۱ نويسنده مجید

ناهار خورده و نخورده از  ناگارکوت برگشتیم. اتوبوس توریستی هر روز ساعت ده صبح از ناگارکوت به کاتماندو می‌رود. اما چون قصد داشتیم بعد از ظهر به سمت کاتماندو برویم، از خودرو دربست استفاده کردیم. ابتدا راهنمای گروه قصد داشت که با یک تاکسی سوزوکی (چیزی تو مایه‌های پراید هاچ بک) برگردیم. راننده تاکسی می‌گفت اگر دو نفر در صندلی جلو بنشینند پلیس او را دستگیر خواهد کرد و ماشین را توقیف! این شد که تصمیم گرفته شد که چهار نفر عقب بنشینند! (اندر صرفه‌جویی‌های راهنمای گروه) البته که امکان نداشت. در نهایت یک ون سوزوکی دربست گرفتیم تا به بختاپور در میانه راه کاتماندو رسیدیم. نپال در گذشته دارای سه پادشاهی در بختاپور، کاتماندو و پاتان بوده است که هر یک برای خود میدان و کاخ و معبد خاص خود را داشته اند که هر سه به نام میدان دربار نامیده می‌شود. برای بازدید از میدان دربار بختاپور باید هزار و صد روپیه ورودیه پرداخت کرد. در بدو ورود تعداد زیادی دستفروش شما را دوره می‌کنند و از صنایع دستی تا کلاه و کیسه‌های پارچه‌ای زیپ‌دارعرضه می‌کنند. انصافن قیمت خیلی از کالاهای آن‌ها با همان کیفیت مغازه‌های تامل ارزان است. دختری زیبا و جوان کلاه‌های نپالی می‌فروخت که تصمیم گرفتیم از او خرید کنیم. در ادامه به او پیشنهاد دادیم که راهنمای ما در بازدید از میادین تاریخی بختاپور باشد که قبول نکرد. از او خواستیم که یک راهنمای خوب به ما معرفی کند که چند دقیقه بعد، پسری حدود سی‌ساله به نام A.K را به ما معرفی کرد که بعد متوجه شدیم دوست پسرش است. A.K که نام واقعی او را نمی‌دانم و اصرار داشت او را به همین نام صدا کنیم، در ازای دریافت ۲۵۰ روپیه (حدود سه دلار) قبول کرد که راهنمای ما باشد. انگلیسی را به خوبی و با لهجه عالی صحبت می‌کرد. اطلاعات خوبی در مورد میدان‌های چهارگانه تاریخی بختاپور و معابد و کاخ‌های آن‌ها داشت. می‌گفت که دانشجوی پزشکی بوده است و به دلیل فقر پس از دو سال تحصیل مجبور به انصراف شده است. میدان دربار بختاپور بسیار با شکوه و ابهت بود.

در گوشه آن معابد مختلفی وجود داشت کاربردهای متفاوتی داشتند. یکی از آن‌ها معبد زاد و ولد بود که افرادی که حاجت بچه و یا پسر داشتند به آن مراجعه می‌کردند. بر دیواره‌های بیرونی معبد زاد و ولد کنده کاری‌هایی چوبی وجود داشت که صحنه‌هایی اروتیک را بدون سانسور نمایش می‌داد.

معبد دیگری داشتند که زنگ آن معروف به زنگ سگ بود. گویی با نواختن زنگ آن سگ‌ها در میدان جمع می‌شدند! نکته جالب توجه این بود که ورود غیر هندو به معابد هندوها غدغن بود. وقتی که به A.K گفتیم که از کجا مشخص است که ما هندو نیستیم، گفت شما پیرو دین خودتان هستید و کسی که به دین اعتقاد دارد، دروغ نمی‌گوید! از او پرسیدم که آیا معابدی که برای آن‌ها نذر و نیاز می‌شود، آیا تابحال حاجت کسی را برآورده کرده‌اند یا نه؟ با تعجب نگاهی کرد و گفتم نمی‌دانم!

در محوطه میدان چند رستوران هم وجود داشت که به دلیل غش و ضعف دخترهای گروه تصمیم گرفتیم که ناهار را در همان‌جا که خیلی هم تمیز نبودند بخوریم. ترجیح دادم ساندویچ سبزیجات بخورم. همان سالاد بود که بین دونان تست گذاشته بودند! برای همین به غذای سایر دوستان هم کمی ناخنک زدم. A.K جوجه و برنج سفارش داده بود. خیلی خوشمزه غذا می‌خورد. می‌گفت که در نپال وعده‌های غذایی شامل صبحانه مفصل (حدود نه صبح) و ناهار حدود ۴ بعداز ظهر است. از محوطه رستوران که مشرف بر میدان بود می‌شد کل میدان را به خوبی دید. متاسفانه دولت نپال بر خلاف پول خوبی که از گردشگران می‌گیرد، رسیدگی چندان به وضعیت معابد و کاخ‌‌ها و آثار باستانی نمی‌کند. روی یکی از معابد سنگی علف سبز شده بود و معلوم بود که ریشه آن سنگ‌ها را متلاشی خواهد کرد.

مجسمه‌های اروتیک معبد زاد و ولد هم اکثرن آسیب دیده بودند. A.K ما را به میادین چهارگانه بختاپور برد و بعد به یک مغازه فروش ماندالا. ماندالا (اطلاعات به زبان انگلیسی) یک نقاشی مدور است که بیان‌گر جهان هستی است. می‌گویند که دالایی لاما با زحمت فراوان ماندالایی را در مدتی زیاد با شن تهیه می‌کند و وقتی که کار او تمام شد، آن را به هم ریخته و درون رودخانه می‌ریزد و بدین ترتیب می‌خواهد از هم گسیختگی و نظم هم‌زمان جهان هستی را به اطرافیان خود نشان دهد. از A.K در مورد اعتقادات مذهبی جوان‌های نپالی پرسیدیم که می‌گفت جوان‌ها دیگر چندان اعتقادی به باورهای گذشتگان ندارند.

او سپس ما را از میان کوچه‌‌‌های تنگ بختاپور به نزدیک یک مراسم مرده‌سوزی در کنار رودی مقدس برد. به عمد سعی داشت که فاصله زیادی از مراسم داشته باشیم! با این‌حال بوی گوشت کباب شده بازهم به مشام می‌رسید و تصور این‌که این گوشت یک انسان است، بسیار سخت بود. رودی که مرده در کنار آن سوزانده می‌شد، در عمل یک جریان فاضلاب بسیار کثیف محسوب می‌شد که از نظر هندوها مقدس است و می‌گفت که بسیاری از هندوها در آن غسل می‌کنند و مراسم معنوی را به جای می‌آورند. افراد زیادی در اطراف مراسم مرده‌سوزی بودند که شبیه مراسم تدفین خود ما با نگاهی توام با تاسف و ترس از آینده خود به مراسم نگاه می‌کردند. عده‌ای هم که گویا فامیل نزدیک بودند، بر روی آتش علوفه و چوب می‌ریختند و آتش هر لحظه شعله‌ور تر می‌شد. مشغول تماشای مراسم بودیم که باران تندی گرفت (البته مراسم مرده سوزی زیر شیروانی انجام می‌شود). A.K خیلی پرحرارت و پر انرژی همه چیز را توضیح می‌داد و وقتی از دلیل این همه انرژی پرسیدیم گفت شما به من کار، پول و غذا داده‌اید. شما مشتری من هستید و من سپاسگزار شما هستم و باید وظیفه خود را به خوبی انجام دهم. تنها اشکال او این بود هر بیست دقیقه یک‌بار تلفنی با دوست دخترش صحبت می‌کرد. برای من که نسبت به استفاده از تلفن همراه در کار حساسیت دارم، توجیه‌پذیر نبود. روابط نزدیک دختر و پسر در فرهنگ نپالی چندان پذیرفته شده نیست و رابطه جنسی خارج از ازدواج عملی مذموم محسوب می‌شود. با این‌حال به نظر می‌رسید موضوع در کاتماندو و اطراف آن از حساسیت کمتری برخوردار است و حتی در تامل دخترهای غربی پوش  و پسرهای نپالی را دیدم تا دیر وقت در دیسکوها باهم بودند. به نظر می‌رسید که چالش یک جامعه مذهبی و مدرنیست غربی تا حد زیادی در آن جامعه هم وجود دارد.

در انتهای بازدید A.K همه ما را تحت تاثیر قرارداده بود. مبلغ ۲۵۰ روپیه در مقابل زحمت او و خیس شدنش بسیار اندک بود. او را به کناری کشاندم و از او پرسیدم از پولی که گرفته‌ای راضی هستی؟ گویا راهنمای گروه مبلغ ۱۲۰۰ روپیه به او پرداخته بود. راضی به نظر می‌رسید و خوشحال. می‌گفت ده روز است که گردش‌گر نداشته است. دوست دخترش (همان دختر دست‌فروش) هم آمده بود و بسیار خوشحال به نظر می‌رسید. عشق نسبت به یکدیگر را می‌شد از نگاهشان متوجه شد. شادی عمیق و رضایت از پایان یک روز که در آن درآمد داشته‌اند. هنوز هم که به آن‌ها فکر می‌کنم، تحت تاثیر آن‌هم صداقت و روشنی قرار می‌گیرم. کوچک‌ترین ناخالصی در رفتار آن‌ها وجود نداشت. با خود فکر می‌کردم که چقدر ذهن ما پیچیده و چقدر زندگی برای این‌ها ساده و زیبا است.

روز را با طلوع آفتاب و پیاده‌روی در طبیعت بکر ناگارکوت شروع کرده بودم و در غروب بختاپور ذهنم پر از زیبایی و سادگی رفتار A.K و دوست دخترش بود. با تمام امکاناتی که در زندگی داریم، در مقابل شادی فقیرانه آن‌ها هیچ چیز برای بالیدن به خود نداشتم و از پیچیدگی رفتارهای اجتماعی و خصوصی خود و اطرفیانم پر از درد بودم.

 از او شماره تلفن و آدرس ایمیلش را برای مراجعات بعدی خود و یا دوستانم خواستم. بسیار خوشحال بود از این‌که بار دیگر ممکن است مردمانی از ایران با او باشند.

Amit.bibas[at]gmail[dot]com و شماره ۹۸۴۱۲۷۲۴۵۴ (پیش شماره نپال ۰۰۹۷۷ است( می‌گفت هر روز به کافی‌نت می‌رود و ایمیلش را چک می‌کند!

قسمت بعد – چیتوان- استوا در  همین نزدیکی

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در سفرنامه | ۴ دیدگاه »

اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۱ نويسنده مجید

بعد از صرف ناهار و پیمودن یک مسیر ۲۰ دقیقه‌ای به یک میدل باس توریستی رسیدیم  که قرار بود ما را به ناگارکوت ببرد. فرسوده بودن میدل باس توی ذوق می‌زد. در میدل باس تعدادی توریست نشسته بودند و نیم ساعتی هم منتظر شدیم که بقیه مسافران از راه برسند، در میان جمع تازه رسیده‌ها دختری ایرانی هم بود که به تنهایی سفر می‌کرد و این موضوع برایم جالب بود. با این‌که گروه ما پنج نفر بود و راهنمای تور می‌توانست یک ون اختصاصی برای افراد در نظر بگیرد، انتخاب میدل باس کمی توی ذوق می‌زد. با خود گفتم که قرار نیست به روش‌های زندگی در ایران ادامه دهم و این‌گونه سفر کردن نیز آموزه‌های زیادی برای یادگیری دارد. این فلسفه در طول مدت سفر به من کمک زیادی کرد تا بتوانم با شرایطی که مورد رضایتم نبود کنار بیایم. با اینکه ناگارکوت در فاصله حدود ۴۰ کیلومتری کاتماندو است، پیچ در پیچ بودن جاده و فرسوده بودن و ناکارآمدی میدل باس باعث شد که حدود دو ساعت و نیم در راه باشیم. جاده کاتماندو به ناگارکوت بسیار باریک و تا حدی خطرناک است. ولی مناظر اطراف جاده به قدری زیبا بودند که احساس خطر در جاده به راحتی فراموش می‌شد. مناظری که انسان را در آرامش و راحتی فرو می‌برد.

جاده کاتماندو به ناگارکوت

ناگارکوت بسیار آرام و آرامش‌بخش بود و هوای سبک و پاک آن ریه‌ها را نوازش می‌داد. به ناگارکوت که رسیدیم من به اتفاق راهنمای گروه به دنبال محل اقامت بودیم. گرچه این‌گونه گشتن به دنبال محل اقامت باعث اتلاف وقت سایر اعضای گروه می‌شود، ولی از لحاظ چانه‌زنی بر روی قیمت و دیدن شرایط واقعی بسیار مفید است. به عنوان نمونه اقامتگاه Resort Eco Home  در TripAdvisor به عنوان یکی از بهترین‌ها مطرح بود، اتاق‌هایی نه چندان تمیز داشت  و با ساخت یک ساختمان در جلوی آن، کل مناظر طبیعی آن گرفته شده بود. البته نظر من در TripAdvisor  و پاسخ مدیریت هتل به آن وجود دارد که نشان‌دهنده روحیه پاسخ‌گویی نپالی‌ها حداقل در مورد صنعت توریست خود است. به چند اقامت‌گاه سر زدیم . هر اتاق قابل قبول دو تخته شبی ده دلار بود. تصمیم گرفتیم کمی جستجو را ادامه دهیم و از یک دکه‌دار که بیسکوییت و تنقلات و مشروب می‌فروخت و مشغول درست کردن نیمرو برای خود بود، خواستیم یک هتل خوب و ارزان را معرفی کند و در نهایت او ما را به Nagarkot Besso Hotel معرفی کرد. پس از چانه زنی‌های فراوان شبی ۱۴ دلار به ازای هر اتاق دوتخته مورد توافق طرفین قرار گرفت. هوا نسبتن سرد و فضا بسیار عالی بود. حمام‌ها چون تازه بازسازی شده بودند بسیار تمیز و شیک و براق بود. مانند بیشتر هتل‌ها و رستوران‌های و حتی کافه‌های نپال، اینترنت بی‌سیم رایگان هم برقرار بود. منظره اتاق با پنجره‌های بزرگ و زیاد فوق‌العاده به نظر می‌رسید و هیچ ساختمانی در روبرو دیده نمی‌شد. تنها موضوع آزار دهنده غبار و مه فضا بود که ما را از دیدن کوه‌های هیمالیا محروم می‌کرد.

هتل در ناگارکوت

اتاق هتل

پس از نوشیدن چای و عکاسی از غروب، همراهان من تصمیم گرفتند که به گشت و گذار بپردازند و من هم تصمیم گرفتم که از اتاق به مشاهده منظره روبرو بپردازم. برق نبود و جز صدای باد و آواز پرندگان هیچ صدایی به گوش نمی رسید. هوا گرگ و میش و غروب نور نارنجی خود را در مه پخش کرده بود. در این همه سکوت و آرامش غرق شده بودم و حتی خودم و جسمم را فراموش کرده بودم. در این شرایط به خوابی ناخواسته فرو رفتم. نمی‌دانم چه مدت خواب بودم، بیدار که شدم کاملا شب بود و هیچ نوری وجود نداشت. گویی سال‌ها در این دنیا نبوده‌ام. سال‌ها. در فضایی سیال غوطه‌ور بودم.

یکی از خوبی‌های نپال این است که تقریبن همه جا آنتن‌دهی موبایل وجود دارد. با اعضای گروه تماس گرفتم و به اتفاق همه به کافه‌ای برای شام رفتیم. کافه‌ای محقر که منویی کامل داشت و حتی میگو و ماهی هم در آن قابل سفارش بود. از خصوصیات رستوران‌ها و کافه‌های نپال این است که  معمولن منویی کامل دارند و همه آن منو هم قابل سفارش است. اما پس از سفارش مدت زیادی باید صرف شود تا غذا درست شود. این‌ جماعت راهی با از پیش آماده کردن غذا و پیش‌بینی سفارش از قبل حتی در رستوران‌های بزرگ ندارند، چه برسد به یک کافه دور افتاده در ناگارکوت.

کیفیت غذا عالی بود. من برنج سرخ‌شده همراه با سبزیجات خوردم. راهنمای گروه خارج از تعهدات تور، هزینه شام را حساب کرد که خوشایند بود. کل هزینه شام برای ۶ نفر حدود ۲۰ دلار می‌شد که از محل صرفه‌جویی‌های راهنمای گروه در اقامت و ایاب و ذهاب پرداخت می‌شد.

فردا صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شدیم. طلوع آفتاب بی‌نظیر بود. ارکستر سمفونی شاید صدها پرنده، مه صبح‌گاهی و منظره‌ای بدیع که می‌توانست هر بیننده‌ای را مسحور خود کند.

طلوع خورشید درناگارکوت

پس از صبحانه‌ای سبک پیاده‌روی خود را در یک شیب ملایم ده، بیست درجه شروع کردیم تا به Viewpoint برسیم. از محل اقامت ما تا Viewpoint حدود دو ساعت و نیم پیاده‌روی در جاده‌ای آسفالت با منظره‌ای بسیار زیبا و همراه با آواز پرندگان است که گاهی توریست‌هایی نیز در آن یافت می‌شوند. در کنار جاده پادگان‌های نظامی وجود دارد که عکس گرفتن از آن‌ها ممنوع می‌باشد.

جاده به به Viewpoint در ناگارکوت

یکی از برنامه‌هایی که می‌توان از ناگارکوت به آن پرداخت، برنامه کوهنوردی نسبتن سبک بیست کیلومتری به معبد چانگونارایان است که متاسفانه از برنامه ما حذف شد.

بعد از ظهر با کرایه یک ون توسط همان مرد دکه دار (که گویی مرکز تهیه وسیله نقلیه و اقامت بود بیشتر) از ناگارکوت به بختاپور در میانه راه بازگشت به کاتماندو رفتیم.

viewpoint

چند نکته:

۱-مردم ناگارکوت نسبتن سرد و خشک هستند و اخلاق کوهستانی دارند. زیاد اهل شوخی نیستند و حسابی حاضرجواب هستند. وقتی که مرد دکه دار ما را به سمت هتل می‌برد، یک سگ هم پشت سر ما راه افتاد. به او گفتم سگ توست؟ گفت نه. پرسیدم که پس چرا دنبال ما راه افتاده است؟ گفت سگ‌ها به دنبال توریست‌ها هستند! راست می‌‌گفت، در راه برگشت که مرد دکه دار لابد برای دریافت پورسانت در هتل ماند و ماهم می‌خواستیم برگردیم تا کوله‌ها را بیاوریم، سگ عزیز به دنبال ما راه افتاد. موارد دیگری هم داشتیم که حتی از شوخی ما آزرده شدند. با این‌حال مردمی هستند قابل اعتماد.

۲-در نپال آزار رساندن به حیوانات و به ویژه گاو، عملی مذموم محسوب می‌شود. کلی دردسر کشیدم تا جناب سگ را از تعقیب خودمان منصرف کنیم.

۳-شما هر چه از کاتماندو و محله تامل دور می‌شوید، قیمت‌ها ارزان‌تر و قابل اعتمادتر است. می‌توانید برخی از سوغاتی که می‌خواهید را به شرط سنگین نشدن کوله در این‌جا خریداری کنید. قیمت‌ها تا یک‌چهارم کاهش می‌یابد. به خصوص در مورد صنایع دستی که تولید خود آن‌ها باشد.

مطلب بعد- بختاپور، مظلومیت یک شکوه

قسمت اول

قسمت دوم

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در تحلیل ها | ۲ دیدگاه »

فروردین ۲۳م, ۱۳۹۱ نويسنده مجید

پس از گذر از خیابان‌های شلوغ و کثیف کاتماندو به ناحیه توریستی تامل (Thamel) رسیدیم  که هتل نیز در آن واقع بود. پس از چک و چانه زدن‌های فراوان راهنمای تور و مسئول هتل بالاخره در هتل مستقر شدیم. محله تامل شامل تعداد زیادی هتل و مسافرخانه، رستوران، مغازه صنایع دستی، صرافی، کافی‌نت (با امکان تماس خارج از کشور)، کتاب‌فروشی و کلاب‌های تفریحات شبانه است. اگر می‌خواهید در کاتماندو یک اقامت معمولی و نه خیلی لوکس داشته باشید، در محله تامل تعداد زیادی هتل متوسط و مسافرخانه با میانگین شبی ۲۰ دلار وجود دارد. باید گفت که هتل‌های لوکس هم در کاتماندو وجود دارد که اگر به دنبال یک اقامت شیک و لوکس هستید می‌توانید سر کیسه را شل کنید و شبی ۱۰۰ دلار به بالا خرج کنید و حالش را ببرید. عمده هتل‌های لوکس کاتماندو خارج از ناحیه تامل هستند و برای رفت و آمد به تامل باید از تاکسی استفاده کرد. نکته بسیار مهم در مورد تاکسی‌های نپال رعایت اصل چانه‌زنی و توافق بر نرخ پیش از حرکت است. به طور اصولی اگر بتوانید به کمتر از نصف نرخ پیشنهادی راننده تاکسی برسید، کمتر سرتان کلاه رفته است! خوبی هتل ما این بود که در حد پنج دقیقه پیاده روی از خیابان های اصلی تامل  فاصله داشت و این خوبی را داشت که نه صدای واق واق سگ در آن شنیده می شود و نه سر و صدای تامل در آن به گوش می رسید. اکثر هتل های تامل در خیابانهای اصلی قرار دارند و به طور طبیعی سر و صدای خیابان در برخی اتاقها خواب خوب را حرام خواهد کرد.

در همان شب اول تصمیم گرفتم که از گروه جدا شوم و خود، تنها در میان موج جمعیتی که در حال قدم زدن در خیابان-پیاده رو تامل بودند غرق شوم. این‌که می‌گویم خیابان-پیاده‌رو، از عجایب است که به دلیل عرض کم خیابان و نبود پیاده‌رو، ماشین‌ها و پیاده‌ها از یک محل گذر می‌کردند و هر از چند‌گاهی بوق یک ماشین حس و حالت را به هم می‌زد. در گوشه و کنار هم کالسکه‌های تک‌-دو نفره‌ای بودند که مرد کالسکه‌چی با دوچرخه وصل‌شده به کالسکه به جابجایی مردم می‌پرداخت. نمی‌توانستم تصور کنم که در حالیکه سوار بر کالسکه شده‌ام مرد فقیری پا بزند و من را جابجا کند. حتی تصورش هم برایم مشکل بود. در کاتماندو حضور پلیس محسوس است و معمولا کلاب‌های شبانه و حتی هتلها هم هر یک نگهبان امنیتی خاص خود را دارند که با لباس شبه‌نظامی در ابتدای درب ورودی ایستاده اند. در میان قدم زدن تنها در محله تامل افراد مختلفی به آدم نزدیک می‌شوند و مانند CD و پاسور فروش‌های خودمان، پیشنهاد فروش حشیش می‌دهند. پس از تبدیل پول و رفتن به یک کافی‌نت برای تلفن به ایران، برای خوردن شام به یک رستوران خوب رفتم و در آنجا گفتگوی من با یک محقق هلندی و دو آلمانی توریست در مورد حقوق بشر شکل گرفت. اصلا حوصله بحث سیاسی را نداشتم. ترجیح دادم به قدم زدن در خیابان بپردازم و پس از آن به هتل بازگشتم. در بازگشت، افراد گروه نگران من بودند که ناگهان از آن‌ها جدا شده بودم. خوشبختانه دوستان سیمکارت و شارژ خریده بودند و دیگر نیازی نبود برای خرید سیمکارت اقدام کنم. برای خرید سیمکارت کپی پاسپورت و ویزا لازم است.

کتاب فروشی در تامل

فردا صبح را با تلفن رسپشن هتل بیدار شدیم که با انگلیسی نپالی می‌گفت که گویا لوله ترکیده است و آب از اتاق ما در راهروهای هتل جاری شده است! درون اتاق خبری نبود و جریان آب هم خوب بود و نمی‌شد دوش صبح‌گاهی را از دست داد. پس از صرف صبحانه که بسیار خوشمزه بود از هتل خارج شدیم.  به نظر می‌رسید که راهنمای عزیز تغییراتی را در برنامه ایجاد کرده است و تا ظهر قرار بود در اختیار خود (سر ِکار) باشیم. مطالعه قبل از سفر دقیقن به درد چنین مواردی می‌خورد. چرا که می‌دانستم اماکن تاریخی کاتماندو در نزدیکی ما قرار دارد و با یک پیاده‌روی ۱۵ دقیقه‌ای می‌شود به میدان دربار  (Durbar Square) رسید. فرصت را از دست ندادیم به اتفاق یکی از اعضای گروه به میدان دربار رسیدیم. برای ورود به میدان باید بلیت ورودیه را تهیه کرد که می‌شود هفتصدو پنجاه روپیه (یک غذای متوسط در رستوران معمولی حدود ۲۰۰ روپیه است) در هنگام ورود افراد مختلفی به شما مراجعه می‌کنند و درخواست می‌کنند راهنمای شما در میدان باشند. مردی که می‌گفت مسلمان است و نامش مصطفی خیلی شدید اصرار داشت که در مقابل ۱۰۰۰ روپیه چهار ساعت راهنمای ما باشد. می‌گفت که امروز روز جشن و جشنواره است و من شما را به یک جشنواره می‌برم. احساسم به من می‌گفت که نباید به او اطمینان کنم (بعد هم متوجه شدم که امروز جشنواره‌ای برقرار نیست و دروغ گفته‌است). به هر حال به تنهایی وارد میدان شدیم. هر چند از دیدن کاخ‌ها و ساختمان‌های با شکوه قدیمی از آنجا که نشانه ظلم سلاطین به مردم و کارگران هستند، لذت نمی‌برم، اما نمی‌توان از زیبایی و مجد معابد و کاخ‌ها چیزی‌ نگفت. فضایی زیبا، عجیب و پر شوکت بود که لحظه‌ای تو را فرا می‌گرفت. یک راهب هندو که بدون  حرکت ایستاده بود، تعداد زیادی کبوتر و چند گاو که بی حرکت بودند و مردمی که از آن میانه گذر می‌کردند. ترکیب کاخ و پرستشگاه چیزی بود که در میدان نقش جهان اصفهان هم قابل مشاهده است و ناخودآگاه به یاد اصفهان افتادم.

در حال قدم زدن در گوشه میدان بودیم که یک پسربچه دست فروش به سراغ ما آمد و پرسید ایرانی هستید؟ عجیب بود! گفت چهره‌هایتان شبیه ایرانی‌هاست. از آن بچه‌ها بود که می‌شد هوش و ذکاوت را در چشمهایش دید. می‌گفت که ایران نفت دارد و به همین دلیل ایرانی‌ها خیلی ثروتمند هستند!

در کنار میدان یک مغازه‌دار ما را دعوت کرد که در جلوی مغازه‌اش بنشینیم تا برایمان شیر چای بیاورد. بر اساس رفتار مغازه‌دارهای تامل حدس زدم که یا می‌خواهد برای چای پول بگیرد و یا قصد فروش اجناسش را دارد. اما تصور من اشتباه بود! او فقط می‌خواست باهم حرف بزنیم. مردی بود بسیار مهربان و دوست داشتنی. از او پرسیدم که آیا از زندگی‌اش راضی است، گفت من زن دارم و عاشق زنم هستم، آیا دلیلی بهتر از این برای خوشبختی می‌خواهید؟

در هنگام خداحافظی تعدادی برچسب پرچم نپال به ما داد و ما هم برای یادگاری با او چند عکس گرفتیم. ناهار را به تامل برگشتیم و غذای خوشمزه نپالی دال بت   (Dal Bhat) خوردیم. تا یادم نرفته بگویم که برخی کاسب‌های نپالی شیشه خرده زیادی دارند. مثلن دال بتی که ما سفارش داده بودیم در منو ۱۹۰ روپیه بود ولی زمان آوردن فاکتور یک صورت‌حساب ۴۲۰ روپیه‌ای روبروی من بود. پس از اعتراض من بلافاصله معذرت خواهی کرد و گفت اشتباه شده است. در حالی‌که این موضوع حداقل چندبار برای من اتفاق افتاد. بعد از ناهار به سایر اعضای گروه پیوستیم و قرار شد که با اتوبوس توریستی به ناگارکوت برویم.

سفرنامه نپال – قسمت اول

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz
برچسب‌ها: ,
نوشته شده در سفرنامه | ۷ دیدگاه »

فروردین ۲۱م, ۱۳۹۱ نويسنده مجید

 

بالاخره بعد از مطالعه در مورد چند کشور و مشورت با اهل فن تصمیم بر آن شد که نپال را برای یک سفر یازده روزه انتخاب کنم. کشوری که خیلی‌ها در ایران حتی نمی‌دانند کجاست! کشوری زیبا، فقیر و مردمی ساده و دوست داشتنی و بسیار مهربان. انتخابی خوب برای سفری ارزان!

در ابتدا تصمیم گرفتم که از تور برای مسافرت استفاده کنم و بعد هم تصمیمم عوض شد که به تنهایی مسافرت کنم و باز پس از صحبت با تور لیدر و آشنایی با اعضای گروه و اینکه گروه با احتساب تورلیدر شامل ۵ نفر می‌شد باز دوباره تصمیم گرفتم که با حفظ درجه آزادی خود، از تور برای مسافرت استفاده کنم. به هر حال من فکر می‌کنم که پیش از مسافرت به هر کشور چه تنها و با خانواده و یا دوستان و چه در چارچوب یک تور گروهی، مطالعه در مورد آن کشور ضروری می‌باشد که بهترین مرجع برای این مطالعه کتاب و سایت www.lonelyplanet.com  و سایت ارزشمند www.tripadvisor.com   و برای انتخاب هتل www.booking.com می‌باشد.  البته کتاب Lonely Planet هم به صورت چاپی و هم به صورت PDF قابل دستیابی است که با توجه به پارامتر هزینه ، دانلود آن از سایت‌هایی مانند ۴shared  و … توصیه می‌شود. من Lonely Planet  نپال ۲۰۰۹ را دانلود کرده‌ام و افرادی که تمایل دارند می‌توانند در بخش نظرات، درخواست خود را برای دریافت کتاب اعلام کنند تا فایل کتاب برایشان ارسال شود.

پیش از مسافرت در سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی هم کمی به دنبال سفرنامه و نکات سفر به نپال گشتم که بهترین آن را می‌توان در سایت خانم نکیسا نورایی پیدا کرد. (البته یافته‌های من با ایشان در برخی موارد مغایرت دارد)

هم‌چنین بدنیست که سری هم به سایت‌های وزارت امورخارجه کشورهای مختلف زد تا در مورد نکات امنیتی و بهداشتی سفر به نپال و یا هر کشور دیگر ملاحظات لازم را دریافت کرد. خب این‌همه مرجع برای یک مسافرت هم زمان‌بر است و هم گاهی گیج‌کننده! در استفاده از سایت‌ها و کتاب‌ها در مورد یک‌کشور باید موارد زیر را در نظر داشت.

  1. هیچ قطعیتی در نظرات این کتاب‌ها و سایت‌ها وجود ندارد. به عنوان مثال هتلی که در TripAdvisor به عنوان بهترین معرفی شده بود، به هیچ وجه شایسته عنوان بهترین نبود. همان‌گونه که ما هتلی را انتخاب کردیم که در TripAdvisor رتبه خوبی نداشت، ولی به تازگی کار تعمیرات انجام داده بود و بسیار شیک و تمیز بود.
  2. سایت وزارت امورخارجه کشورهای غربی در مورد شرایط بهداشتی بسیار سخت‌گیرانه می‌نویسند. مثلا در مورد سفر به نپال ۶ یا ۷ نوع واکسن توصیه شده بود که من ابتدا به دلیل عدم واکسیناسیون در مقابل آن‌ها اصلا حس خوبی نداشتم، بعد که در مورد سفر به تهران هم دیدم که شرایط سخت‌گیرانه‌تری مطرح شده، متوجه شدم که این‌ها گویا به جز قلب واشنگتن همه جای دنیا را کثیف و غیربهداشتی و غیرقابل زندگی می‌دانند!
  3. اگر در مورد هتل یا جاذبه توریستی خاصی شک دارید، از چند مرجع استفاده کنید و اکتفا به یک سایت اصلن کافی نمی‌باشد.

نپال در بخش شمالی دارای آب و هوای معتدل نسبتن سرد و در بخش جنوبی دارای آب و هوای تا حدودی گرم در فروردین ماه‌ می‌باشد. پس بنابراین همان‌گونه که لباس گرم برای مسافرت در این فصل لازم است. داشتن لباس سبک هم به یقین به کار می‌آید. باید گفت که در بخش جنوبی این کشور مقادیر زیادی پشه وجود دارد که داشتن لباس آستین بلند و کرم ضد حشرات در آن مناطق از ضروریات می‌باشد. البته اگر قصد ندارید که از ایران کوله خود را سنگین کنید، همه این موارد در نپال هم با همین هزینه ایران قابل خریداری است.

به هر ترتیب باید توجه داشت که سفر به نپال از نوعی که من انجام دادم و مورد توصیه عقلای قوم هم می‌باشد، سفر طبیعت‌گردی محسوب می‌شود که تهیه اقلام لازم برای این‌گونه سفرها (از قبیل دارو و کمک‌های اولیه، میوه خشک و …) ضروری می‌باشد. بستگی به میزان استقرار در طبیعت ممکن است به تجهیزات کوه‌نوردی هم احتیاج پیدا کنید که مورد نیاز ما واقع نشد و همه آن‌ها از مغازه‌های نپال هم قابل خرید خواهد بود و بی‌خود و بی‌جهت نباید بار خود را سنگین کرد.

هم‌چنین با توجه به اینکه در بیشتر مناطق این کشور بیش از نصف روز برق وجود ندارد، همراه داشتن چراغ قوه بسیار مفید خواهد بود.

به‌ترین زمان برای مسافرت به نپال از اوایل پاییز تا اواسط بهار می‌باشد و در فاصله بین اواسط بهار تا اوایل پاییز مسافرت به این کشور به دلیل وجود بارندگی‌های بسیار و خطر رانش زمین در جاده‌ها و کوه‌ها مورد توصیه نمی‌باشد.

نکته دیگری که باید مورد سفر نپال بگویم این است که این سفر جای به همراه داشتن بچه زیر ۱۶-۱۷ سال نیست و به نوعی حتی یک سفر مجردی بیشتر به کار می آید. چرا که در این سفر شما حداقل زمان ممکن را در شهرها به سر خواهید برد و بیشتر وقت در حال کوهپیمایی (سبک) و یا پارو زدن در رودخانه و یا سوار در پشت جیپ و فیل و … خواهید بود و جمع و جور کردن بچه در این سفر غیر ممکن است.

برای سفر به نپال پرواز مستقیم  از تهران وجود ندارد و به دو روش سفر به این کشور ممکن است. روش اول برای عزیمت به نپال به روش زمینی از طریق مرز هند و نپال می‌باشد. بدین صورت که پس از پرواز به هند، می‌توان با استفاده از اتوبوس‌های محلی هندی به همراه بز و مرغ و خروس و مردم محلی به نپال عزیمت کنید. من افراد زیادی را دیدم که به این روش به نپال آمده بودند و انصافن هم محل خوبی برای آشنایی با فرهنگ مردم است.

روش دوم از راه یکی از کشورهای جنوب خلیج فارس و یا هند و به وسیله یکی از هواپیمایی‌های آن‌ها می‌باشد که من برای این سفر از پرواز تهران-دوحه-کاتماندو قطرایرویز استفاده کردم. هزینه پرواز غیرمستقیم تهران-کاتماندو در ارزان‌ترین شرایط حدود یک میلیون تومان است. قطرایرویز هر روز سه پرواز به کاتماندو دارد که بیشتر برای جابجایی کارگران نپالی مشغول در کشورهای عربی پیش‌بینی شده است. گرچه وقتی که در هواپیمای دوحه-کاتماندو می‌نشینید متوجه می‌شوید که این کشور بسیار مورد توجه توریست‌های اروپایی قرار دارد و تعداد زیادی از برادران وخواهران! اجنبی در آن هواپیما قابل مشاهده هستند. نکته جالب برای من این بود که کیفیت هواپیما و غذا در پرواز تهران –دوحه به‌تر از پرواز دوحه-کاتماندو بود.  مدت زمان تقریبی سفر به این روش با احتساب توقف در دوحه حدود ۱۱ ساعت می‌باشد. در زمانی که فاصله بین دو پرواز بیش از سه ساعت باشد شما می‌توانید با به همراه داشتن کارت‌های پرواز از یک وعده غذای رایگان در فرودگاه میانه راه استفاده کنید ولی به خاطر داشته باشید که صندوق‌دار کم حوصله‌تر از آن‌است که ساعت پرواز شما را چک کند و ما با اینکه فقط یک ساعت و نیم فاصله بین دو پروازمان بود، از این امکان استفاده کردیم و در فرودگاه دوحه یک خوراک سمبوسه خیلی خوشمزه و مجانی را بدست آوردیم. در فرودگاه دوحه قطر اینترنت رایگان و بدون فیل..تر وجود دارد که برایم خیلی جالب بود! Facebook را بدون دغدغه بازکردم و مطلبی کوتاه نوشتم. لذت بخش بود!

به هر ترتیب پس از تحمل یک شب نخوابی در فرودگاه امام و چرت زدن در هواپیما، حدود ساعت ۵:۳۰ به وقت محلی وارد فرودگاه تریبهووان  کاتماندو می‌شوید. وقتی از پنجره هواپیما به بیرون نگاه می‌کنید، اولین دلهره‌های سفر به این کشور فقیر نمایان می‌شود، خانه‌های اطراف بسیار ساده و فقیرانه هستند. فرودگاه بیشتر به یکی از فرودگاه‌های درجه سه شهرهای کوچک کشور شباهت دارد. در اولین قدم شما مجبور به اخذ ویزای نپال در فرودگاه کاتماندو هستید. به همین جهت به همراه داشتن دو قطعه عکس سه در چهار لازم است. اگر عکس به همراه ندارید، نگران نباشید، چون در همان فرودگاه باجه عکاسی وجود دارد. البته من عکس به همراه داشتم. همچنین فرم اخذ ویزا هم در فرودگاه وجود دارد و هم می توانید جهت صرفه جویی در وقت آن را از مهماندار هواپیما درخواست کنید و آنجا پر نمایید. ما با توجه به زمان سفر ویزای ۱۵ روزه گرفتیم که هزینه آن ۲۵ دلار است، می‌توان ویزا با مدت بیشتری نیز تهیه نمود که هزینه آن هم بیشتر خواهد بود. همه مراحل اخذ ویزا به صورت دستی و بدون استفاده از کامپیوتر صورت می‌گیرد، کارمندان لباس رسمی به همراه کلاه نپالی سیاه رنگ پوشیده‌اند. برخورد کارمندان فرودگاه خوب و برخورد پلیس بسیار خوب، اطمینان بخش و همراه با لبخند است. پس از دریافت کوله‌ها متوجه شدیم که کوله بعضی از اعضای گروه قبلا (در فرودگاه دوحه و یا کاتماندو) باز شده است و یک دستگاه موبایل و یک عدد زیرشلواری به سرقت رفته است. پس توصیه می‌شود که وسایل ضروری و مهم را همیشه در کیف و کوله دستی همراه، حمل کنید تا مورد دستبرد قرار نگیرد.

در هنگام خروج از فرودگاه چند مغازه وجود دارد که یکی از آن‌ها سیم‌کارت می‌فروشد. در نپال دو اپراتور تلفن همراه وجود دارد که به نظر می‌رسد Nepal Telecom دولتی باشد (چیزی شبیه همراه اول خود ما) و دیگری (Ncell) که به نظر خصوصی می‌آید. بر اساس تجربه‌های بعدی دریافتم که تهیه کارت شارژ Ncell به مراتب راحت‌تر از Nepal Telecom می‌باشد. با شارژ ۵۰۰ روپیه نپالی (هر روپیه نپالی حدود ۲۵ تومان ایران است) می‌شود حدود ۴ دقیقه با ایران صحبت کرد. من با توجه به تجربه فرودگاه‌های ایران و قیمت‌های سوبله و چوبله از خرید در فرودگاه خودداری کردم و حتی قیمت هم نکردم، به هر حال قیمت یک سیم کارت Ncell  در نپال حدود ۳۵۰ روپیه نپالی است. برای تبدیل دلار به روپیه هم در فرودگاه باجه وجود دارد که به نظرم نباید زیاد عجله کرد. فرصت زیادی برای تبدیل پول وجود دارد و در نواحی توریستی ده‌ها مغازه برای تبدیل ارز وجود دارد. نکته مهم در نپال این است که همه چیز قابل چانه زنی است. از قیمت سیم‌کارت گرفته و حتی تبدیل ارز. پس هیچ‌گاه به اولین قیمتی که به شما ارائه می‌شود اعتماد نکنید.

ncell

پس از دور زدن! تشریفات گمرکی، به ناحیه بیرون فرودگاه رسیدیم. جمعیت فراوانی بیرون فرودگاه ایستاده‌اند و هر یک، تابلوی یک اسم را به همراه دارند. اکثریت هتل‌های نپال در صورتی که از قبل رزرو شده باشند سرویس مجانی حمل و نقل از فرودگاه را هم به شما ارائه می‌کنند. رزرو عمده هتل‌ها، به خصوص هتل‌های گروه متوسط به وسیله چند ایمیل ساده صورت می‌گیرد و نیازی به کارت اعتباری و  سایت‌های معتبر Booking نیست. تقریبن همه هتل‌های کاتماندو دارای وب‌سایت هستند و قیمت‌های خود را در آن درج کرده‌اند. این قیمت‌ها در اولین ایمیل در صورت درخواست شما حداقل دارای سی درصد تخفیف هستند. در مراحل بعدی هم می‌توان باز چانه زد و تخفیف گرفت. ما هتل Blue Horizon  را  از قبل برای اقامت انتخاب کرده بودیم. این هتل تقریبا در حد متوسط می‌باشد و یک اتاق استاندارد بدون کولر گازی و یخچال (نیازی به هیچ کدام در این فصل نبود) را می‌شود با کمی چانه زنی در حدود شبی ده دلار کرایه کرد. گرچه اتاق‌های بهتر تا حدود شبی ۲۵ دلار قابل کرایه است. در بیرون فرودگاه تابلوی Mr Majeed توجهم را جلب کرد و با خوشحالی خودم را به مرد تابلو به دست معرفی کردم. به جای بنزی که عکس آن در وب‌سایت هتل درج شده است، یک ون سوزوکی نسبتا اوراق به سراغ ما آمده بود! کلا در نپال درصد عمده‌ای از ماشین‌ها را انواع سوزوکی ساخت هند و یا تاتای هندی تشکیل می‌دهد. به هر حال پس از جابجایی چمدان‌ها که همه آن را راننده با رضایت تمام انجام می‌دهد، سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. اولین خیابان شوکه کننده بود. کثیف، شلوغ و پر از دود و سر و صدا. راننده ماشین به فاصله هر ۱۰ ثانیه یک‌بار بوق می‌زد و دیگران را از وجود ماشین آگاه می‌کرد.  در نپال بوق به علاوه کلاج و دنده و ترمز و گاز، یکی از ضروریات هر ماشین محسوب می‌شود. ممکن است یک ماشین حتی بدون ترمز به راه بیفتد، ولی بدون بوق هرگز

 

سفرنامه نپال- قسمت دوم

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz
برچسب‌ها: ,
نوشته شده در تحلیل ها, سفرنامه, هتل ها | ۱۴ دیدگاه »

فروردین ۲۱م, ۱۳۹۱ نويسنده رضوان

قرار شد برای در کردن تموم خستگی هایی که از یک ماه قبل از عید به تنمون مونده بود یه وقت ماساژ بگیریم. وقتی فهمیدیم یه سری کلاب ماساژ تایلندی توی تهران و کیش شعبه دارند خیلی خوشحال شدیم. جایی که ما انتخاب کردیم مرکز ماساژ و اسپای نیلوفر آبی بود .این آدرس سایتشونه:

http://www.tanasakish.com/

چون ظرفیت کلاب محدوده باید از قبل رزرو بشه. لیست هزینه ها و توضیحات مختصر از انواع ماساژ توی سایت هست.

من شعبه همت غربی رو انتخاب کردم که به مسیر خونمون نزدیکه. از در که رفتم تو فضای گرم و دکوراسیون تایلندی بهم اطمینان داد جای خوبی اومدم. خلاصه بعد از پرداخت پول وارد سالن اصلی شدم. چند تا خانم کوچولو و مهربون تایلندی با لباس یکدست به زبان انگلیس بهم خوش آمد گفتند . بعد یکی از اونها که قرار بود ماساژ منو انجام بده  منو روی صندلی نشوند و پاهامو توی تشت آب ولرم شست. واقعا همین یکی کافی بود که آدم احساس سبکی و آرامش کنه. یه لحظه پیش خودم فکر کردم بیخود نبوده این پادشاه ها این همه سرخوش بودند!

 بعد از خشک کردن پاهام منو به یه اتاق کوچیک راهنمایی کرد. نور ملایم قرمز ، موزیک آرامش بخش و عطر عود و گیاهان معطر دود داده شده  و بوی ویکس فضای اتاق و پر کرده بود.

بعد از تعویض لباس ها و پوشیدن لباس یک بار مصرف منو روی تشکی که روی زمین بود خوابوند و ماساژ رو از انگشتان پا شروع کرد.

یک ساعت ماساژ بدن و نیم ساعت ماساژ سر و صورت به معنای واقعی کلمه. بعضی از فشار ها در حد زیادی دردناک بود و بعضی از اونها آرامش بخش تر. احساس می کردم استخونهام زیر دستای این زن کوچیک دونه دونه له میشند و دوباره شکل می گیرند. بعضی وقت ها دستهاشو با فشار زیاد روی شاهرگ های اصلی نگه می داشت. تا حدی که خون به اون عضو نمی رسید و گز گز می کرد. بعد با چند ضربه جریان و برقرار می کرد.

حرکات کششی هم که صدای ترق تروق استخونهامو در می آورد. جوری بدنمو خم می کرد و بالا و پایین می برد که بعدش احساس می کردم از کوه بالا رفتم.

ماساژ صورت هم شامل فشار روی نقاط حساس مثل گوشه های چشم، شقیقه ها و گونه ها بود. کشیدن مو ها و ماساژ کف سر هم جریان خون رو به مغز بیشتر می کرد.

برای ماساژ از همه اعضای بدنش کمک میگرفت، دست ها، پا ها، زانو و آرنج و دست آخر هم منو مثل یه توپ برد بالا و تموم ماهیچه هامو با هم کشید.

وقتی کارش تموم شد ازش حسابی تشکر کردم. دادن انعام هم جزء فرهنگ تایلندی هاست! با یه چای سبز نعنایی ازم پذیرایی کردند. خیلی خسته بودم. می گن ماساژ تایلندی یوگای تنبل هاست. منم واقعا انگار از تمرینات سخت یوگا بر می گشتم. خیلی خیلی تجربه جالبی بود. حتما امتحان کنید.

من که حتما انواع دیگه ماساژ  رو امتحان خواهم کرد.

 

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در تحلیل ها | ۴ دیدگاه »

فروردین ۶م, ۱۳۹۱ نويسنده فرخ

طی چند ماه گذشته دو بار مهمون کوچولو داشتیم که شب مامان هاشون برای خواب رفتنشون لالایی خوندن.

به نظرم لالایی مادرها قشنگ ترین آهنگ دنیاست. پر از احساس و آرامش.

شاید اگه سیاستمدارها، کمونیست ها، فاشیست ها، تندروها، جنایتکارها و کلا آدم بدها رو وادار به شنیدن اون کنیم دست آخر دنیای بهتری داشته باشیم.

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • FriendFeed
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Balatarin
  • Google Buzz

نوشته شده در متفرقه | ۳ دیدگاه »