اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ نويسنده nargess

گردآفرید

لینک زیر را ببینید. (با تشکر از لاله)

http://www.jadidmedia.com/images/stories/flash_multimedia/Gordtest/gordafarid_high.html


نوشته شده در تحلیل ها | ۴ دیدگاه »

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ نويسنده nargess

گزیده شعر و دیگر هیچ!:

جُز خواری و ستم نگزید از برای زن:
نا مردتر خُدای نبود از خُدای زن.

تا بنگرد که حالِ زن از او چه گونه است،
ای کاش می نشست دمی خود به جای زن.

عیسای او چرا پسر آمد، نه دختری:
تا بندِ بندگی بگشاید ز پای زن؟!

یا از چه رو پیمبر ِ زن زو نیامده ست:
تا زن شناس باشد و درد آشنای زن؟!

یا زن نشد چرا تنی از مِه فرشتگان:
تا دردِ زن گزارد و آرد دوای زن؟!

اما به آن که وانهم افسانه ی خُدای:
زیرا نکاست خواهد ازآن ابتلای زن.

در آسمان کسی نتوان یافت: بر زمین،
مرد است، مرد، مرد همانا بلای زن.

مرد است و زورِ کورِ وی و آبگین ِ جهل
کاو را به خویش باز نماید فرای زن.

پندارد از خِرد بُودش بهرهِ بیشتر؛
یا آن که رای اوست فراتر ز رای زن.

از مرد بود و از ستم او که، در جهان،
زن مُبتلای او شد و او مُبتلای زن.

بود از هراس مرد که زن شد فریبکار؛
هست از جفای مرد که خیزد ریای زن.

تا مرد کامِ زن بگزاید به دُردِ درد،
بر او حرام باد شرابِ صفای زن.

از کی، چرا به کامِ دلِ خویش زیستن،
باشد روای مرد و نباشد روای زن؟!

تاریخ و اجتماع و خُدا جُز بهانه نیست:
جای دگر بجو سببِ دردهای زن.

و…

در دادگاهِ عدلِ خِرد، جُرمِ مُضحکی ست
که نیمِ رای مرد شمارند رای زن!

مرد از دلِ زن است که هست آید، ای شگفت!
چون نیمِ آنِ مرد بُود خون بهای زن؟!

پستِ دغل، که قاعده ی شرع بر نهاد:
هستِ من از زن است، که ای جان فدای زن!

تا شرع جز دغل نکند با زن، ای شگفت
پیش آید ار که مرد نبیند دغای زن!

وقتی وفا به عهد در آیینِ مرد نیست،
عینِ ستمگری ست که خواهد وفای زن.

البته، جزستم نرسد بر زن از جهان:
تا رای مرد چیره بماند به رای زن.

شالوده ریزِ جامعه تا مرد و رای اوست،
چیزی از آنچه هست نباشد سزای زن.

تا خود پرست و زورمدار است، وای مرد!
تا سر به زیر و جور پذیر است، وای زن!


بیند که هیچ چیزِ جهان مردمانه نیست:
گر مرد خویش را بگذارد به جای زن.

کر گشته گوشِ شهر ز غوغاییانِ شرع:
از این که هست باد رساتر صدای زن!

در این جهان، سکوت نشانِ پذیرش است:
گردون شکاف باد صدای رسای زن!


غیر از صدای مرد نیاید ز نای مرد:
باید که هم ز نای زن آید صدای زن.

هرجا زن است، نیز همان جاست جای مرد؛
هرجاست مرد، نیز همان جاست جای زن.

ما را خِرد یگانه خداوند باد و باد
او رهنمای مرد و همو رهنمای زن.

پرسیدن آستانه ی آگاه گشتن است:
شادا سگالشِ زن و چون و چرای زن.

بادا جهان چنان که نبیند، به هیچ روی،
نه زن جفای مرد و نه مردی جفای زن:

خواهند یافت آدم و حوا بهشتِ خویش:
گر مرد هم به راه رود پا به پای زن.

ششم فوریه ۲۰۰٨- بیدرکجای لندن – اسماعیل خونی


نوشته شده در تحلیل ها | ۳ دیدگاه »

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ نويسنده amir

دچار سردرگمی شده ام.
چند روزی است که در افکارم  غوطه ورم. حس و حال هیچ کاری ندارم و هر شب کابوس می بینم.
چهار سال پیش وقتی برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم عاشق بودم. آدم عاشقی که میخواهد محقق شود. خوب یادم هست که سال اول دکترا بود که فلسفه زده شدم. نه اینکه خودم را فیلسوف بدانم یا حتی چیزی نزدیک به آن. ولی کارم شده بود خواندن و لذت بردن. سوال های عجیب و غریب از همه جای اینترنت بر صفحه کامپیوتر فرو میریخت و من هیجان زده دنبال جواب می گشتم. دوران عجیبی بود. به همه چیز شک کرده بودم. در عین حال عاشق هم بودم. این شک و آن عشق البته توازن داشتند و مرا از خود بی خود نکردند. فکر میکردم این خوب است که سوالی پرسیده شود. عاشق بودن هم زیباترین حالتی است که ما آدم ها دچارش می شویم. به هر حال ماموریتی داشتم و خودم را جزو آدم های درست و حسابی و کنجکاو قلمداد می کردم.
وقتی به نیمه های راه تحصیل رسیدم فراموشی پس یقه ام را گرفت. فراموشی که نه، شاید بی خیالی. کار و درس و مقاله چنان مرا به خود مشغول کردند که دیگر جایی برای فیلسوف شدن باقی نماند. سوال های گنده گنده یواش یواش به پستوی ذهنم فرستاده شدند و همانجا ماندند.
درسم که تمام شد، ازدواج هم کرده بودم. قدم بزرگ زندگی ام، به گمان خودم برداشته شده بود. با این حال سعی می کردم دچار روزمرگی نشوم. خوش شانس بودم و زود وارد زندگی حرفه ای شدم. حالا دیگر با عشق زندگی ام زیر یک سقف بودم و شغلی داشتم که مرتبط با تحصیلم بود. باید مثل همه آدم ها به فکر خرید خانه می بودم و برنامه ریزی برای آینده خانواده. ولی نتوانستم. آن افکار در پستوی ذهنم آرام و قرار نداشتند.
چندی پیش، وقتی از ایران بر می گشتم، کتاب “دنیای سوفی” تحفه راه برگشتم شد. نپرسیدم و نگفتند که موضوعش چیست. یادم بود که مهدی در یکی از پست هایش به کتاب اشاره کرده بود و تحلیلی رفتارشناسانه از شرقی ها و غربی ها ارئه داده بود …همین… در سالن انتظار فرودگاه، از فرط خستگی جسم و کسالت روح بی حال شده بودم. هر چه تلاش کرم که کتاب را شروع کنم نشد. چند صفحه را ورق زدم و کلمات بودند که جلوی چشمان خسته ام می رقصیدند. تشنه بودم. آب پرتقال سفارش دادم. دختری که پشت گیشه بود با لبخند غمناکی پرسید که طبیعی باشد یا معمولی؟ سوال جالبی بود. با آن لبخند غمناکش ادامه داد که آب پرتقال طبیعی را این جا تهیه می کنیم و خنک نیست.
جرعه جرعه آن آب پرتقال مثل زهر مار شد. نمی دانم چرا؟ شاید آن لبخند غمناک بود. یا تلخی دل کندن.
آن زهر مار که از گلویم پایین میرفت با خودم فکر کردم که چه خوب میشد اگر خلاصه ای از موضوع کتاب را پشت جلد کتاب هایمان داشتیم. مثل همه کتاب های اینگلیسی یا فرانسوی.
روزها گذشت تا بالاخره کتاب را به دست گرفتم. گذری در فلسفه…

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد                  ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

آن افکار دوباره از پستوی ذهنم خارج شدند. اینبار ثابت قدم تر از قبل. دغدغه درس و تحصیل نبود و من بودم و کتاب. آتش زیر خاکستر بود. آن همه سوال و این همی سکوت؟ ما را چه میشود؟ من که فکر میکردم از روزمرگی به دورم فهمیدم عجب در اعماق پشم سفید آن خرگوش لامذهب جا خوش کرده ام. دیگر شور و شوق یافتن جواب نیست. کنجکاوی هایم هم رخت بر بسته اند. به جای هیجان تحقیق، کابوس های شبانه و به جای امید، اضطراب. به دنیای اینترنت پناه بردم. سعی کردم خودم را لابه لای اخبار و هیجانات زودگذر پنهان می کنم. اما آن افکار، آن افکار لعنتی.
آن نقطه ابی ماییم. زمین ماست. کجای این عالمیم؟ ما را چه میشود؟
آن نقطه آبی اینجاست…همین جا.


نوشته شده در تاريخ, تحلیل ها | ۳ دیدگاه »

اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ نويسنده مهدی

امروز مشغول خونه تکونی بودیم و داشتم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم که آخه به بدبختی مبل رو بلند کنی و زیرش رو تمیز کنی که چی؟اون خاک آزارش به کی میرسه؟ یا مثلن عنکبوت بدبخت گوشه دیوار داره زندگی میکنه…بکنی اش توی جاروبرقی که چی بشه؟

با زور شیشه ها رو تمیز کنی تا عصری بارون بزنه بشه مثل روز اولش؟

توی این گیر و ویر تمیز کردن یکی از کمدهای متروکه،  به یه سری کتاب و مجله رسیدم.فارسی سال اول دبیرستان،زبان انگلیسی دوم راهنمایی! درسهایی از قرآن و دو تحفه جالب که اینجا می بینید.

اون مجله مال سال ۸۱ هست.ببینید چه کسانی قلم می زده اند که حالا دیگه ایران نیستند.

یاد کمودور ۶۴ بخیر.نینجا…نوارهای تیپی که اول باید هد دستگاه نوارخونش رو تمیز می کردی و بعد از بیست دقیقه بازی یا لود میشد یا نمی شد.

دو صفحه برنامه می نوشتی که چند تا خط رنگی رو نشون بده و چه زوقی داشت.پسر خاله که واسه خودش قانون گذاشته بود “بازی ممنوع” و فقط برنامه می نوشت!!!

یادش بخیر


نوشته شده در متفرقه | بدون دیدگاه »

بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ نويسنده مهدی

نزدیک به یک ماه تا آغاز سال نو مونده و همین روزها گوشه خیابون ها پر میشه از ماهی فروشهایی که ماهی قرمز یا گلد فیش میارن و می فروشند.
برای من و خیلی های دیگه دیدن این صحنه ها زیاد خوشایند نیست.علتش رو الان عرض می کنم خدمتتون.

  1. با خرید این ماهی ها و نگهداری اونها در شرایط غیر استاندارد، اسارت و مرگی تدریجی رو واسه این ماهی های بدبخت رقم زده ایم.
  2. بیشتر این ماهی ها در شرایط غیر بهداشتی تکثیر شده اند و برای فروش عرضه میشن.(اکثرشون قبل از رسیدن به کنار خیابون می میرند) بیشتر اونها بیمار هستند و چون بچه ها بیشتر با اینها سر و کار دارند،خطر بیماری های قارچی و پوستی متوجه کودکان است.
  3. بعضی از هموطنان از سر لطف و دلسوزی این ماهی ها رو در رودخانه ها و برکه ها و دریاچه های آب شیرین رها می کنند که این کار هم عواقب جبران ناپذیری برای محیط زیست به همراه دارد.این ماهی ها بسیار مقاوم هستند و منابع غذایی و قلمرو ماهی های بومی را به سرعت مال خود می کنند.به قولی آفت هستند و باعث انقراض نسل ماهی های بومی رودخانه های داخلی می شوند.

و سوال اساسی اینکه کجای فرهنگ باستانی ما و نوروز عزیز ما از “گلد فیش” نام برده شده؟!
بجاست تا بیاد بیاوریم حتی اگر ماهی را نماد زندگی بدانیم، ندانسته از آن به عنوان سمبل مرگ استفاده می کنیم.
پیشنهاد می شود هر یک از ما به سهم خود، در فرصت باقیمانده تا روزهای پایانی سال، تلاش خود را جهت ارتقاء دانش، فرهنگ و باور دوستان،اقوام و اطرافیان خود بکار ببندیم.

پی نوشت:
- اگر نکات دیگری به ذهن دوستان می رسد لطفا مطلب بالا را تکمیل کنید.


نوشته شده در تحلیل ها | ۴ دیدگاه »

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ نويسنده مهدی

همونطور که میدونید یک هفته ای هست که دسترسی به جی میل قطع شده و قرار هست که همگی ردای کهنه ارتباط رو به گردن ایمیل ملی بیاویزیم.
پیشبینی کرده ام که عده زیادی از دوستان از این مساله استقبال نکنند و باز پیشبینی کرده ام که دوستانی هم که شروع به استفاده از میل سرور ملی کنند،بزودی پشیمون بشن.

خب راه حل چیه؟! کبوتر یا همون کفتر خودمون!

من از حالا شروع کرده ام به پرورش کفتر و می دونم در آینده ای نزدیک به این پدیده فراموش شده در عصر ارتباطات بیشتر محتاج خواهیم شد.باور کنید الان نون تو کفتره.

شرکت کفتر ارتباط مرکزی با افتخار تقدیم می کند:

ارتباط سریع، ایمن و ارزان.

پیشنهادات ویژه مخصوص شرکتهای فناور اطلاعات (برادر اسپرینگ واسه شما تخفیف ویژه)

- کفتر مخصوص امنیتی موجود هست (یه چیزی تو مایه های سرویس ssl هست).بدون توقف بین راهی

- کفتر باز (Buzz) هم داریم که در محل اقدام به پرورش میکنه (تعداد بالا این مقرون بصرفه تر هست)

- کفتر مریض هم داریم که می تونید بفرستید به شرکتهای رقیب (همون اسپم هستش)

- کفتر مخفی هم داریم (این همون https هست) که به این صورت عمل میکنه: شما بجای اینکه نامه رو به پاش ببندی، نامه یا فلش مموری حاوی اطلاعات رو میکنی تو ماتحت کفتر مذکور.ایشون هم تربیت شده هستند و تا مقصد نامه شما رو می رسونند.امنیت اطلاعات رو هم خودمون تضمین می کنیم (چطوری اش دیگه جزو اسرار شرکت هست)

پی نوشت:

وقتی به کامپیوتر باید گفت رایانه به میل سرور ملی چی باید گفت؟پستانه (به ضم پ ) !

پستانه تون چی بود آقای مهندس؟!


نوشته شده در تحلیل ها | ۵ دیدگاه »

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ نويسنده nargess

یک مکالمه : نمونه” ایرانی:
- سلام بفرمایید
- سلام نرگس جون حالت خوبه؟
- مرسی بفرمایید
- منو شناختی؟

حالا یه مکالمه “نمونه” غیر ایرانی:
- سلام بفرمایید
- سلام سیما هستم

من موندم ما اگه خودمونو درست معرفی کنیم می میریم؟ نمیدونم این رفتار احمقانه از محافظه کاریه یا بی ادبی؟!


نوشته شده در متفرقه | ۱ دیدگاه »

بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ نويسنده amir

بالاخره فرصتی دست داد تا آخرین ساخته تارانتینو را ببینیم. فیلمی بلند در نکوهش نازی های آلمان و تحسین از نیروهای آمریکایی درگیر در جنگ جهانی دوم. جایی خواندم که تارانتینو برای نوشتن فیلم نامه اش ۱۰ سال وقت گذاشته است. فیلم خوبی بود. باید خریدار فیلم های تارانتینویی بود تا لذت دیدن این فیلم دوچندان شود. داستان به خوبی روایت میشود و تماشاگر را تا آخر دنبال خود میکشد. به جرات میشود گفت که فیلم به زیان انگلیسی ساخته نشده است. اکثر دیالوگ ها یا فرانسوی اند یا آلمانی.
بازیگران همه عالی بازی می کنند. به نظرم برد پیت بسیار خوب کار کرده. کریستف والتس اتریشی هم که نقش کاپیتان آلمانی داستان را بازی میکند خیلی خوب ظاهر شده است. موسیقی فیلم هم مثل همیشه عالی ست. فیلم نامزد هشت اسکار و از جمله بهترین فیلم سال شده است.
داستان در چند بخش روایت می شود. این بخش ها مثل سرفصل های یک کتاب داستان پشت سر هم چیده شده اند و بهم پیوسته اند. همه داستان در فرانسه اتفاق میافتد. فرانسه ای که به اشغال آلمان درآمده و مردمانش در ظاهر سر تسلیم فرود آورده اند اما پنهانی در حال جنگند. بلافاصله با لوتنت آلدو رین آشنا میشویم که سرکرده گروه هشت نفره ایست که بعدا به نام حرامزاده های بی شرف معروف می شوند. او با لهجه خاص جنوبی (ایالت تنسی که زادگاه خود تارانتینو هم هست) خیلی خوب داستان فیلم را در چند جمله خلاصه می کند:

اسمم لوتنت آلدو رین اه…هشت تا سرباز آمریکایی یهودی بدردبخور میخوام…مقصدمون خاک فرانسه ست. و هدفمون فقط و فقط یه چیزه، کشتن نازی ها.

مابقی فیلم رو هم خودتان باید ببنید. اگر فیلم های بیل را بکش یا ضد مرگ را دیده باشید با خمیرمایه این فیلم هم آشنایی دارید. در ضمن، این فیلم در رده  هفتادم بهترین فیلم های تاریخ سینما از نظر ای.ام.دی.بی. قرار دارد.


نوشته شده در فيلم و سينما | ۳ دیدگاه »

بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ نويسنده nargess

آیا ممکنه کسی باشه که بستنی “دایتی” چوبی نخورده باشه؟
(یه صدای ضعیف از گوشه مجلس)… من!
(با نیشخند تحقیر) خب پس متاسفانه شما نمیتونی تو بحث ما شرکت کنی!
چوب این بستنی یه استوانه به قطر تقریبا ۵ میلیمتر و طول ۱۷ سانتیمتره. ترکیب شیک و جدیدیه ولی باعث میشه دائم به این فکر کنم که چقدر درخت برای تهیه این همه بستنی لازمه!!!
فکر کردم به جای چوب، بیان پلاستیک بذارن ولی این دیگه طرح خیلی مضرتریه تا اون . و بعد همینطور فکرای مختلف یکی پس ازدیگری اومدن و با همون سرعت هم به سیستم شوتینگ افکار ارسال شدن.
آخر دستی، از خوردن بستنی چوبی دچار شرم زیست محیطی شدم ولی نه اونقدر که نخورم ها! خداوکیلی نمیشه یه طرح “سازگار با محیط زیست” برای بستنی های چوبی پیشنهاد کنید؟
ضمنا برای سوزوندن اون دوست عزیزی که نمیتونست تو بحث ما شرکت کنه باید عرض کنم، شهرت بستنی دایتی شیراز یه چیزی تقریبا همپایه شهرت حافظ شیرازیه!


نوشته شده در متفرقه | ۴ دیدگاه »

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ نويسنده amir

مشغول خواندن کتاب سنگ صبورم. سنگ صبور صادق چوبک نه، سنگ صبور عتیق رحیمی نویسنده افغان. عتیق رحیمی، متولد کابل است اما در دهه‌ ۱۹۸۰ ابتدا به پاکستان و سپس به فرانسه مهاجرت کرده (منبع: رادیو فردا). کتاب به زبان فرانسه نوشته شده است. این نخستین رمان فرانسوی این نویسنده است. در مصاحبه ای که رحیمی به مناسبت چاپ کتابش با بی بی سی کرده علت این کارش را چنین توضیح داده: با زبان مادری ممنوع ها و تابوها را هم می آموزی، در حالیکه در زبان دوم چنین خودسانسوری هایی وجود ندارد.
سخن کوتاه، کتاب روایتگر لحظه های زنی افغان است که در بحبوحه جنگ و با وجود ویرانی خانه و کاشانه اش، کنار شوهر نیمه جانش میماند تا با او سخن بگوید. شوهر با ترکشی در گردنش در کماست، اما گویی می شنود. کتاب سختی است. جمله ها تکه تکه شده و گاه بدون فعل رها می شوند. از اصطلاحات فرانسوی زیاد استفاده شده که همین کافی است تا خواننده ای مثل من را دچار سردرگمی کند. با این همه، جملات بی پروا بیان شده اند. فکر می کنم همین ویژگی هم باعث شود که این کتاب (در ایران) یا برگردان فارسی نشود یا دچار سانسور های بیشمار. بخشی از گفتگوهای زن با خودش (یا شوهر کمایی اش یا همان سنگ صبورش) را به فارسی بر گرداندم. ولی باز هم فکر میکنم خواندن به زبان اصلی بسیار اثرگذار تر و زیباتر خواهد افتاد:

هیچ وقت به نبودنت اعتراض نکردم. واسم عادی بود که نباشی. تو خط مقدم جبهه، به نام آزادی و برای خدا می جنگیدی. همین کافی بود. امیدوار بودم و مغرور. نبودنت، حضورت رو تو وجودم زنده تر کرده بود. تو وجود همه خانواده ات…مادرت، با اون سینه های گنده اش، آمده بود تا خواهر کوچکم رو واست خواستگاری کنه. ولی چه میشه کرد که نوبت ازدواج من بود. مادرت به راحتی جواب داد که: مهم نیست، پس این بزرگه رو عروسم می کنم. و با اون انگشت کلفت و گوشتی اش، به من اشاره کرد.

با لحنی شرمناک ادامه داد: تو دوران نامزدی، هیچی از مردها نمی دونستم. هیچی از زندگی رناشویی نمیدونستم. پدر و مادرم رو سرمشق قرار داده بودم. و چه سرمشق هایی؟! پدرم عاشق خروس بود. خروس های جنگی اش. همیشه می دیدمش که به گردن خروس هاش بوسه میزنه. ولی دریغ از یک بوسه به مادرم یا به ما، به بچه هاش. هفت تا بودیم. هفت تا دختر رها شده به حال خود.

برادرهات هم رهامون کردند. همه رفتند و ما رو تنها گذاشتند. منو با خودشون نبردند چون تو زنده بودی…اگه با اون تیر تو گردنت مرده بودی اوضاع من فرق میکرد. یکیشون مجبور بود منو بگیره…شاید هم داداش هات ترجیح میدادند که بمیری. اونجوری دیگه با وجدان راحت میومدند سراغم. برادرهات، خیلی منو میخواستند. وقتی نبودی نگاه هاشون هوسناک تر میشد. همه جا دنبالم بودند. از تو اون پنجره کوچیک حمام، نگاهم میکردند و با خودشون ور میرفتند. برادرهات…

برچسب‌ها:
نوشته شده در هنر | بدون دیدگاه »