خانه / كتاب / “حدیث نفس”؛ کامشاد نظرکرده

“حدیث نفس”؛ کامشاد نظرکرده

حدیث نفس؛ نوشته حسن کامشاد؛ زندگینامه نویسنده از بدو تولد (۱۳۰۴) تا زمان نزدیک به انقلاب ایران (۱۳۵۵).

خیلی حیفه که تو فرهنگ ما نوشتن زندیگنامه رسم نیست. این همه بزرگان تاریخ ما اگه آستین بالا میزدن و سرگذشت می نوشتن چه گنجینه ای می تونستیم داشته باشیم.

تاریخ در نگاه کلی و بخصوص تاریخ معاصر ایران مخصوصا اگه به قلم شیرین و شیوایی مثل اون چیزی که “دکتر حسن کامشاد” برامون در “حدیث نفس” مایه گذاشته همیشه برای من جذاب بوده.

زندگینامه دکتر کامشاد سراسر پر از لطائف و درسهای آموزنده است.

روزگار قدیم اصفهان و تهران؛

اوضاع سیاسی و اقبال باورنکردنی حزب توده در بین باسوادترین قشر جامعه؛

فضای شرکت نفت در اون دوران؛

اوضاع دانشجویان و ایرانیان خارج از کشور؛

اولین تجربه های سفر با هواپیما؛

سفرهای باورنکردنی با ماشین از انگلستان تا ایران؛

شرکت نفت در زمان دکتر اقبال؛

همنشینی با بزرگترین هنرمندان معاصر ایران از گلستان و فروغ گرفته تا شاملو و سهراب؛

و خیلی حوادث ریز و درشت دیگه از قلم شیرین استاد کتابی پدید آورده که واقعا ارزشمند و خوندنی هستش.

برای اینکه بیشتر علاقه مندتون کنم یه بخشهاییش رو اینجا میارم:

……………….

علی مراد فرزند یکی از خانواده های سرشناس و متمول اصفهان بود. همه هوای او را داشتند. آقای عریضی، ناظم دبیرستان، که به ما اخلاق هم درس می داد، هرگاه علی مراد سرکلاس شلوغ می کرد، باعصبانیت می گفت “مرتضی خفه شو!”. مرتضی، پسر خاموش و سربراه فراش مدرسه، همکلاسی ما بود. بالاخره، روزی مرتضی پس از پایان کلاس، همراه عریضی بیرون می دود و می پرسد “آقا ما که سرکلاس ساکت نشسته ایم، پس چرا؟ …” عریضی حرفش را قطع می کند و می گوید “احمق! من که نمی توانم بگویم علی مراد خفه شو! وقتی می گویم مرتضی خفه شو یعنی علی مراد خفه شو! تو به دل نگیر”

………………..

زنی بلندقامت با موی بور و چشمان ابی و دو دختر جوان، تو گویی دو حوری آسمانی، یکی کمابیش همسن من و دیگری چند سالی بزرگتر با لهجه آلمانی سوال پیچم کردند و من با لهجه اصفهانی هرچه می گفتم آن ها از خنده روده بر می شدند. شکوه و جلال خانه، زرق و برق اثاثیه با هرچه که تا کنون دیده بودم قابل قیاس نبود. در خانه های اشرافی اصفهان همه چیز بوی کهنگی می داد، این جا همه چیز می درخشید، انگار که تازه از زرورق درآمده بود. برای اولین بار بوی اروپا به مشامم رسید.

………………..

صبح ها یک روزنامه مردم می خریدیم، آن را سه تا می کردیم، و طوری در جیب می نهادیم که عنوانش به چشم آید: خواننده روزنامه های چپی نوعی حرمت و حیثیت خاص در دانشکده داشت!

………………..

در پائیز ۱۳۲۷ به سراغ شرکت نفت رفتیم ……. هفته بعد من به استخدام شرکت نفت درآمدم و چند روز بعد به آبادان گسیل شدم، با ماهی نهصد و هشتاد تومان حقوق، که آن زمان کلی پول بود.

………………..

روزها بیشتر امور متفرقه حزبی و خرده فرمایشات رفیق وثیق را انجام می دادم، شب ها به حوزه های کارگری می رفتم و به تشریح اوضاع، تفسیر خبرها و ابلاغ دستورهای تشکیلاتی می پرداختم.

………………..

دگرگونی اوضاع برای من قابل فهم نبود. یک ماه پیش از کودتای ۲۸ مرداد (در روز ۳۰ تیر ۱۳۳۲) سیل بی پایان هواداران مصدق و حزب توده سالگرد قیام ملی سی تیر را گرامی داشته بودند. ده روز پیش از کودتا (۱۸ مرداد) حزب توده گردهمایی و راه پیمایی عظیمی به راه انداخته بود و با ماموران انتظامی برخوردی جنان خونین داشت که آیزنهاور، رئیس جمهور آمریکا و دالس وزیر خارجه اش، از فعالیتهای دامنه دار حزب ابراز نگرانی کرده بودند. پس چه شد که این حزب باهمه ید بیضایش در روز کودتا دست روی دست گداشت؟

………………..

روزی در اوایل اردیبهشست ۱۳۳۳ ابراهیم گلستان نزدیکهای ظهر به اداره آمد. رفت پشت میزش نشست، اندکی قلم زد، ناگهان سربرداشت و خونسرد با لحنی طبق معمول پر ریشخند، گفت:”….. کسی بیاید و بگوید آقای کامشاد مایل اید بروید در دانشگاه کمبریج انگلستان زبان و ادبیات فارسی تدریس کنید، چی جوابش می دهید؟”

………………..

مطلب پیشنهادی

لاسکو، میراث تاریخی هنر پارینه سنگی

هوا سردتربود. نمای اطراف رودخانه Vézère در جنوب فرانسه با آنچه امروزمیبینیم تفاوت های چشمگیری …

یک دیدگاه

  1. چقدر منتتظر ادامه این کتابم
    چقدر قلمش شیرین بود در این کتاب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *