خانه / جهانگردی / سفرنامه نپال -قسمت چهارم (بختاپور- مظلومیت یک شکوه)

سفرنامه نپال -قسمت چهارم (بختاپور- مظلومیت یک شکوه)

ناهار خورده و نخورده از  ناگارکوت برگشتیم. اتوبوس توریستی هر روز ساعت ده صبح از ناگارکوت به کاتماندو می‌رود. اما چون قصد داشتیم بعد از ظهر به سمت کاتماندو برویم، از خودرو دربست استفاده کردیم. ابتدا راهنمای گروه قصد داشت که با یک تاکسی سوزوکی (چیزی تو مایه‌های پراید هاچ بک) برگردیم. راننده تاکسی می‌گفت اگر دو نفر در صندلی جلو بنشینند پلیس او را دستگیر خواهد کرد و ماشین را توقیف! این شد که تصمیم گرفته شد که چهار نفر عقب بنشینند! (اندر صرفه‌جویی‌های راهنمای گروه) البته که امکان نداشت. در نهایت یک ون سوزوکی دربست گرفتیم تا به بختاپور در میانه راه کاتماندو رسیدیم. نپال در گذشته دارای سه پادشاهی در بختاپور، کاتماندو و پاتان بوده است که هر یک برای خود میدان و کاخ و معبد خاص خود را داشته اند که هر سه به نام میدان دربار نامیده می‌شود. برای بازدید از میدان دربار بختاپور باید هزار و صد روپیه ورودیه پرداخت کرد. در بدو ورود تعداد زیادی دستفروش شما را دوره می‌کنند و از صنایع دستی تا کلاه و کیسه‌های پارچه‌ای زیپ‌دارعرضه می‌کنند. انصافن قیمت خیلی از کالاهای آن‌ها با همان کیفیت مغازه‌های تامل ارزان است. دختری زیبا و جوان کلاه‌های نپالی می‌فروخت که تصمیم گرفتیم از او خرید کنیم. در ادامه به او پیشنهاد دادیم که راهنمای ما در بازدید از میادین تاریخی بختاپور باشد که قبول نکرد. از او خواستیم که یک راهنمای خوب به ما معرفی کند که چند دقیقه بعد، پسری حدود سی‌ساله به نام A.K را به ما معرفی کرد که بعد متوجه شدیم دوست پسرش است. A.K که نام واقعی او را نمی‌دانم و اصرار داشت او را به همین نام صدا کنیم، در ازای دریافت ۲۵۰ روپیه (حدود سه دلار) قبول کرد که راهنمای ما باشد. انگلیسی را به خوبی و با لهجه عالی صحبت می‌کرد. اطلاعات خوبی در مورد میدان‌های چهارگانه تاریخی بختاپور و معابد و کاخ‌های آن‌ها داشت. می‌گفت که دانشجوی پزشکی بوده است و به دلیل فقر پس از دو سال تحصیل مجبور به انصراف شده است. میدان دربار بختاپور بسیار با شکوه و ابهت بود.

در گوشه آن معابد مختلفی وجود داشت کاربردهای متفاوتی داشتند. یکی از آن‌ها معبد زاد و ولد بود که افرادی که حاجت بچه و یا پسر داشتند به آن مراجعه می‌کردند. بر دیواره‌های بیرونی معبد زاد و ولد کنده کاری‌هایی چوبی وجود داشت که صحنه‌هایی اروتیک را بدون سانسور نمایش می‌داد.

معبد دیگری داشتند که زنگ آن معروف به زنگ سگ بود. گویی با نواختن زنگ آن سگ‌ها در میدان جمع می‌شدند! نکته جالب توجه این بود که ورود غیر هندو به معابد هندوها غدغن بود. وقتی که به A.K گفتیم که از کجا مشخص است که ما هندو نیستیم، گفت شما پیرو دین خودتان هستید و کسی که به دین اعتقاد دارد، دروغ نمی‌گوید! از او پرسیدم که آیا معابدی که برای آن‌ها نذر و نیاز می‌شود، آیا تابحال حاجت کسی را برآورده کرده‌اند یا نه؟ با تعجب نگاهی کرد و گفتم نمی‌دانم!

در محوطه میدان چند رستوران هم وجود داشت که به دلیل غش و ضعف دخترهای گروه تصمیم گرفتیم که ناهار را در همان‌جا که خیلی هم تمیز نبودند بخوریم. ترجیح دادم ساندویچ سبزیجات بخورم. همان سالاد بود که بین دونان تست گذاشته بودند! برای همین به غذای سایر دوستان هم کمی ناخنک زدم. A.K جوجه و برنج سفارش داده بود. خیلی خوشمزه غذا می‌خورد. می‌گفت که در نپال وعده‌های غذایی شامل صبحانه مفصل (حدود نه صبح) و ناهار حدود ۴ بعداز ظهر است. از محوطه رستوران که مشرف بر میدان بود می‌شد کل میدان را به خوبی دید. متاسفانه دولت نپال بر خلاف پول خوبی که از گردشگران می‌گیرد، رسیدگی چندان به وضعیت معابد و کاخ‌‌ها و آثار باستانی نمی‌کند. روی یکی از معابد سنگی علف سبز شده بود و معلوم بود که ریشه آن سنگ‌ها را متلاشی خواهد کرد.

مجسمه‌های اروتیک معبد زاد و ولد هم اکثرن آسیب دیده بودند. A.K ما را به میادین چهارگانه بختاپور برد و بعد به یک مغازه فروش ماندالا. ماندالا (اطلاعات به زبان انگلیسی) یک نقاشی مدور است که بیان‌گر جهان هستی است. می‌گویند که دالایی لاما با زحمت فراوان ماندالایی را در مدتی زیاد با شن تهیه می‌کند و وقتی که کار او تمام شد، آن را به هم ریخته و درون رودخانه می‌ریزد و بدین ترتیب می‌خواهد از هم گسیختگی و نظم هم‌زمان جهان هستی را به اطرافیان خود نشان دهد. از A.K در مورد اعتقادات مذهبی جوان‌های نپالی پرسیدیم که می‌گفت جوان‌ها دیگر چندان اعتقادی به باورهای گذشتگان ندارند.

او سپس ما را از میان کوچه‌‌‌های تنگ بختاپور به نزدیک یک مراسم مرده‌سوزی در کنار رودی مقدس برد. به عمد سعی داشت که فاصله زیادی از مراسم داشته باشیم! با این‌حال بوی گوشت کباب شده بازهم به مشام می‌رسید و تصور این‌که این گوشت یک انسان است، بسیار سخت بود. رودی که مرده در کنار آن سوزانده می‌شد، در عمل یک جریان فاضلاب بسیار کثیف محسوب می‌شد که از نظر هندوها مقدس است و می‌گفت که بسیاری از هندوها در آن غسل می‌کنند و مراسم معنوی را به جای می‌آورند. افراد زیادی در اطراف مراسم مرده‌سوزی بودند که شبیه مراسم تدفین خود ما با نگاهی توام با تاسف و ترس از آینده خود به مراسم نگاه می‌کردند. عده‌ای هم که گویا فامیل نزدیک بودند، بر روی آتش علوفه و چوب می‌ریختند و آتش هر لحظه شعله‌ور تر می‌شد. مشغول تماشای مراسم بودیم که باران تندی گرفت (البته مراسم مرده سوزی زیر شیروانی انجام می‌شود). A.K خیلی پرحرارت و پر انرژی همه چیز را توضیح می‌داد و وقتی از دلیل این همه انرژی پرسیدیم گفت شما به من کار، پول و غذا داده‌اید. شما مشتری من هستید و من سپاسگزار شما هستم و باید وظیفه خود را به خوبی انجام دهم. تنها اشکال او این بود هر بیست دقیقه یک‌بار تلفنی با دوست دخترش صحبت می‌کرد. برای من که نسبت به استفاده از تلفن همراه در کار حساسیت دارم، توجیه‌پذیر نبود. روابط نزدیک دختر و پسر در فرهنگ نپالی چندان پذیرفته شده نیست و رابطه جنسی خارج از ازدواج عملی مذموم محسوب می‌شود. با این‌حال به نظر می‌رسید موضوع در کاتماندو و اطراف آن از حساسیت کمتری برخوردار است و حتی در تامل دخترهای غربی پوش  و پسرهای نپالی را دیدم تا دیر وقت در دیسکوها باهم بودند. به نظر می‌رسید که چالش یک جامعه مذهبی و مدرنیست غربی تا حد زیادی در آن جامعه هم وجود دارد.

در انتهای بازدید A.K همه ما را تحت تاثیر قرارداده بود. مبلغ ۲۵۰ روپیه در مقابل زحمت او و خیس شدنش بسیار اندک بود. او را به کناری کشاندم و از او پرسیدم از پولی که گرفته‌ای راضی هستی؟ گویا راهنمای گروه مبلغ ۱۲۰۰ روپیه به او پرداخته بود. راضی به نظر می‌رسید و خوشحال. می‌گفت ده روز است که گردش‌گر نداشته است. دوست دخترش (همان دختر دست‌فروش) هم آمده بود و بسیار خوشحال به نظر می‌رسید. عشق نسبت به یکدیگر را می‌شد از نگاهشان متوجه شد. شادی عمیق و رضایت از پایان یک روز که در آن درآمد داشته‌اند. هنوز هم که به آن‌ها فکر می‌کنم، تحت تاثیر آن‌هم صداقت و روشنی قرار می‌گیرم. کوچک‌ترین ناخالصی در رفتار آن‌ها وجود نداشت. با خود فکر می‌کردم که چقدر ذهن ما پیچیده و چقدر زندگی برای این‌ها ساده و زیبا است.

روز را با طلوع آفتاب و پیاده‌روی در طبیعت بکر ناگارکوت شروع کرده بودم و در غروب بختاپور ذهنم پر از زیبایی و سادگی رفتار A.K و دوست دخترش بود. با تمام امکاناتی که در زندگی داریم، در مقابل شادی فقیرانه آن‌ها هیچ چیز برای بالیدن به خود نداشتم و از پیچیدگی رفتارهای اجتماعی و خصوصی خود و اطرفیانم پر از درد بودم.

 از او شماره تلفن و آدرس ایمیلش را برای مراجعات بعدی خود و یا دوستانم خواستم. بسیار خوشحال بود از این‌که بار دیگر ممکن است مردمانی از ایران با او باشند.

Amit.bibas[at]gmail[dot]com و شماره ۹۸۴۱۲۷۲۴۵۴ (پیش شماره نپال ۰۰۹۷۷ است( می‌گفت هر روز به کافی‌نت می‌رود و ایمیلش را چک می‌کند!

قسمت بعد – چیتوان- استوا در  همین نزدیکی

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

مطلب پیشنهادی

گوا

گوا، جنوبی ترین نقطه شبه جزیره هند

درباره این منطقه از هند مطالب خواندنی زیادی در اینترنت یافت می شود. من سعی …

8 دیدگاه

  1. جوامع شرقی به شکل عجیبی شبیه هم هستند.ربطی هم به دین و مذهبشون نداره و جالب هم اینکه همگی به سرعت در حال تغییر هستند

  2. @مهدی: من فکر می کنم اینجاست که باید موضوع را از دیدگاه مهندسی معکوس هم نگاه کرد. یعنی اینکه بگوییم که علاوه بر بررسی تاثیر دین بر فرهنگ مردم که هميشه بررسی می کنیم و از این دیدگاه به مسائل می پردازیم به تاثیر فرهنگ مردم و جغرافیا بر دین هم نگاه کنیم. بی شک هستند مواردی در هر آیین و دین که نه بر اساس ریشه های آسمانی و اهورایی مذهب که فقط بر اساس عادت مردمان و جبر جغرافیا به وجود آمده اند.

  3. سلام.سفرنامه شما باعث شد هفته آینده راهی نپال شوم.متشکرم برای سفرنامه خوبتان.لطفن کتاب Lonely Planet را برایم میل بفرمایید.سپاسگزارم.

  4. عالی بود دستتان درد نکند ؛فقط نونستم قسمتهای چهار و نه اونو سیو کنم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *