خانه / داستان کوتاه / از ماورا

از ماورا

اولین بار بود چنین شتابی را تجربه می کردم. خیسِ عرق بودم. ولی احساس می کردم دمای بدنم به صفرِ کلوین رسیده. باید تماس می گرفتم. رفتن بدون حداحافظی رسم رفاقت نبود. سعی کردم دستم را به جیبِ شلوارِ جینی که همین چند روز پیش خریده بودم نزدیک کنم و موبایلم را بقاپم. ولی انگار شدنی نبود. همه توانم را به کار بردم. همه انرژی ام را. افاده نکرد. جسمم خسته بود ولی ذهنم از همیشه فعال تر. اینقدر فعال که سعی داشت حوادثِ چند لحظه گذشته را با تئوری نسبیت توجیه کند. سرعت و زمان. این شتابِ بی نهایت، این سرعتِ لعنتی زمان را کند کرده بود. شاید همین، دلیلِ کندیِ حرکتِ دستم بود…و سردیِ بدنم…استرس…اضطراب…خیلی وقت بود از بند این مزخرفات رها بودم. یادم نمی آید از کی شروع شد. ولی تا یادم هست قرص های سبز و سفید همدمِ روز و شبم بوده اند. بدون این قرصها قطعا سر و کارم به دیوانه خانه می افتاد. هرچند حالا هم به نوعی دیوانه ام. ولی دیوانه مدرن. قرص ها همه چیزم را گرفتند و بی تفاوتی هدیه کردند. بی تفاوتی نسبت به همه دردها. چه فاجعه ای. یادم هست پدرم که مرد همه گریه می کردند. من هم می خواستم گریه کنم، دوست داشتم گریه کنم، ولی اشکی نبود. این ذهنِ لعنتی همراهی نمی کرد. بی قید بود. چه بی آبرویی ای. نگاهِ دوست و فامیل از همه بدتر بود. پیش خودشان فکر می کردند بی غرتم. پدرم مرده و غمم نیست. تصمیم گرفتم چشمهایم را پشت شیشه های دودی عینک پنهان کنم. مادر و خواهرم که در حال خود نبودند. برادرِ بزرگم دوستم داشت. چیزی نگفت. ولی پچ پچِ فامیل تمام شدنی نبود. می گفتند روانی شده.

عشقِ بیچاره من. با چه دردسری قانعش کردم. از بچگی دوستش داشتم. عاشق دماغ کوچکش و لپهای سرخش بودم. بچه های سربه زیری بودیم و خیلی خطا نرفتیم. ولی بوسه ها را نمیشد کاری کرد. بعضی وقت ها آنقدر دماغش را می بوسیدم که مثلِ لپهایش سرخ میشد. صدایمان که در فامیل پیچید، شدیم میوه ممنوعه. حالا یادم آمد. همان روزها بود که قرص هایِ سبز و سفید جای بوسه های آتشین را گرفتند. قرص هایی که آمدند تا درد ها را کم کنند. دردهای زندگی را، که بیشمارند. صدایش ضعیف بود و بریده بریده. چند هفته پیش تلفن زد. اینقدر گریستم و گریستیم که دیگر اشکی نبود. نمی دانستم این درد کثیف به جانش افتاده…در سینه اش چنگ انداخته مثلِ عنکبوت شومی تنیدهِ در تار. تلفن را که قطع کرد انگار از زمین کنده شدم. تاعاشقیتِ دوباره، راه زیاد بود ولی زمان کم. مقصد طبس بود. سرزمینی که وجودم از خاکش برآمده بود. و زمان… بعد از این همه سال، فرصتی دوباره داشتم تا چشم در چشمانش بدوزم و لب در لبش. هم نفسش باشم تا وجودم به خاکش برگردد.

حسرت…قطرهایِ اشک روی صورتِ یخ زده ام سر می خوردند و باز حسرت بود. سیاهی بود و همهمه. و سیاهی ای که جاودانه شد.

مطلب پیشنهادی

لاسکو، میراث تاریخی هنر پارینه سنگی

هوا سردتربود. نمای اطراف رودخانه Vézère در جنوب فرانسه با آنچه امروزمیبینیم تفاوت های چشمگیری …

4 دیدگاه

  1. به یاد همه نَفَس هایی که در پرواز 142 تهران-طبس برای همیشه در سینه حبس شدند.

  2. شما یک نویسنده زاده شده اید دوست عزیز. لطفا این قدرت فوق العاده ی قلمتان را نادیده نگیرید. ادامه بدهید . مطمئنا چیزهای بیشتری در سینه حبس دارید.

  3. خوب بود امیر جان ادامه بده ببینیم چکار می کنی. چند تا هم غلط تایپی داری که لطفن اصلاح کن. برای نمونه “همه انرژی ام را. افاده نکرد” فکر کنم همین یک نمونه شما را افاقه کند!

  4. مثل همیشه (هنری) بود.
    حیف از این ذوقه اگه هر از چندی با بقیه شریک نشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *