دوشنبه , اردیبهشت ۳۱ ۱۳۹۷
خانه / داستان کوتاه / آواز یک مرغ مهاجر،قسمت اول

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت اول

از پنجره به بیرون نگاه میکنم. برف، برف و باز هم برف. تا چشم کار میکنه پوشش مخملی و سفید برفه. همه جا سکوت محضه. از دور زنی قلاده سگش رو در یک دست و سیگارش رو در دست دیگه داره و مثل قطار دود میکنه و رد میشه. نگاهی به ساعت میندازم. هنوز زوده. کمی دیگه چای مینوشم تا خواب از سرم بپره. به یاد روزهای گرم تابستون و حیاط خونه ی پدری می افتم. روزهایی که با بچه های همسایه از درخت گلابی آویزون می شدیم و با گل های وحشی بنفش و زرد تاج گل میساختیم. به هم آب می پاشیدیم و جلوی آفتاب دور از چشم مامان انقدر می ایستادیم تا لباسامون خشک بشن.

غرق در رویاهای گذشته ناگهان به خودم میام. باید عجله کنم. کلاه و دستکش و شال هم افاقه ی این سرما رو نمیکنه. با عجله لباس هامو میپوشم و بیرون میزنم. سرمای برف از لا به لای کفش به انگشتام میرسه و کم کم دیگه حسشون نمیکنم. اما ادامه میدم. این راه هر روزه منه. از پشت چند تا درخت کاج قدیمی کم کم نمایی از یک خونه ی آجری رنگ سه طبقه پیدا میشه. جلوی خونه که میرسم کمی مکث میکنم و زنگ رو فشار میدم. کمی انتظار و خانم جوان در رو باز میکنه و با خوشرویی صبح به خیر میگه.

بچه های قد و نیم قدش با چشم های آبی و موهایی به رنگ تلالوء خورشید ظهر تابستون خانه ی پدری ، آماده رفتن به مهد کودک و مدرسه ، منتظر پدر هستند تا آخرین جرعه ی قهوش رو سر پایی سر بکشه. مادر منو به اتاق پدرش هدایت میکنه:

–          هنوز خوابیده. وقتی بیدار شد صبحانشو بده. قهوش رو بدون شیر میخوره. قرص هاش روی میز کنار گلدونه. ویلچرش هم که اینجاست. اگه بتونی کمی راه ببریش بهتره. میدونی که ویلچر تنبلش می کنه. ناهار نون تست و پنیر میخوره. با کمی قهوه البته. کمی بگذره کم کم آشنا میشی.  شماره من رو هم که داری. مشکلی پیش اومد تماس بگیر.

بچه ها رو داخل ماشین میگذارن و با عجله به راه میافتن. نگاهی به خونه میندازم. خونه ی پدری من خیلی شیک تر و مدرن تر از اینجا بود. اما شاید پدر من به اندازه ی پدران اینجا به آینده ی فرزندانش فکر نکرد.

……

قسمت دوم آواز یک مرغ مهاجر را اینجا بخوانید.

قسمت سوم آواز یک مرغ مهاجر را اینجا بخوانید.

مطلب پیشنهادی

توت فرنگی

اونقدر شوق رسیدن دارم که مثل همیشه تو ورودی شهر ساعتم رو چک می کنم. …

7 دیدگاه

  1. در کلاس باز میشه و مثل همیشه دیر میرسه٬ موهاش آشفتس و معلومه تو اتوبوس تا از خوابگاه به کلاس برسه حسابی له شده٬ پیرهن چروکش اینو نشون میده. همیشه صورت محکم و استخونیش رو دوست داشتم. شیک نیست اما مردونه و واقعیه.
    خندون به استاد می گه تو این اتوبوس های بی آر تی تهران از شهر ما بیشتر آدم هست.
    یکی دو تا از بچه تهران های اتو کشیده بهش تیکه ای می ندازن و همه می خندن.
    استاد می گه٬ اینو اینطوری نبینید تو شهرشون برای خودش کلی آدم حسابیه. همه ازش مشورت می گیرن و به حرفاش با دقت گوش می دن.

  2. در کلاس باز میشه و مثل همیشه دیر میرسه٬ موهاش آشفتس و معلومه تو اتوبوس تا از خوابگاه به کلاس برسه حسابی له شده٬ پیرهن چروکش اینو نشون میده. همیشه صورت محکم و استخونیش رو دوست داشتم. شیک نیست اما مردونه و واقعیه.
    خندون به استاد می گه تو این اتوبوس های بی آر تی تهران از شهر ما بیشتر آدم هست.
    یکی دو تا از بچه تهران های اتو کشیده بهش تیکه ای می ندازن و همه می خندن.
    استاد می گه٬ اینو اینطوری نبینید تو شهرشون برای خودش کلی آدم حسابیه. همه ازش مشورت می گیرن و به حرفاش با دقت گوش می دن.

  3. این میتونه مقدمه و شالوده ای باشه برای چندین قسمت داستان

  4. همیشه موقع بردن کیسه زباله می بینمش. موهای کاملا سفید و بدنی نحیف که روی چهارپایه ای کمکی افتاده و سلانه سلانه به سمت جاده اصلی می لغزد. به شیوه نه چندان آشنا سری تکان می دهم و صدایی از ته گلوییم شنیده میشود “Hei”. و جوابی که هرگز شنیده نمی شود. آخرین باری که دیدمش دیروز صیح بود. نمی دانم چرا ولی بغض در گلویم نشست وقتی لحظه ای تصور کردم این من ام اما چهل سال بعد.

  5. آره، همیشه فکر میکنم این نویسنده های بزرگ که کتاب های چند جلدی و داستان های دنباله دار مینویسند، چه پشتکار و خلاقیتی دارند. نوشتن واقعا خلاقیت و پشتکار لازم داره. بار ها شده موضوعی تو ذهنم بوده ولی حوصله ی قلم کاغذ دست گرفتن نداشتم!!

  6. آره، همیشه فکر میکنم این نویسنده های بزرگ که کتاب های چند جلدی و داستان های دنباله دار مینویسند، چه پشتکار و خلاقیتی دارند. نوشتن واقعا خلاقیت و پشتکار لازم داره. بار ها شده موضوعی تو ذهنم بوده ولی حوصله ی قلم کاغذ دست گرفتن نداشتم!!

  7. یکی از نویسنده های محبوب من می گه برای نویسنده شدن اولا باید ذوق و قریحه داشته باشین. اگه چیزی از درون تون نجوشه کارتون تمومه.
    دوما باید پشتکار داشته باشین. اگه نتونید برای شش ماه یا شاید یک سال روزی سه چهار ساعت بشینید و تو ذهن تون فضایی مجازی رو مجسم کنید و بهش حیاط بدید هیچ وقت نمی تونید داستان بلندی بنویسید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *