خانه / داستان کوتاه / آواز یک مرغ مهاجر،قسمت دوم

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت دوم

این روزها بیش تر از هر چیزی دلم برای حرف زدن با آدم ها تنگ میشه. حرف زدن و حرف شنیدن . نه هر حرفی. نه سلام و احوالپرسی روزانه و صحبت از آب و هوا. حرف هایی از ته دل. از جنس دوستی. از اون هایی که تمام وجودت لب میشه برای گفتن و تمام وجود طرفت گوش میشه واسه شنفتن.

و تو میگی و میگی و زمان میگذره و تو خیال رفتن نداری. اگه یه لیوان چای داغ با چند تا حبه قند هم کنار دستت باشه که فبها. دیگه چی میخوای از زندگی؟ مگه نه این که اجداد ما هم کار میکردن و نون در میاوردن واسه این که شب ها،  شونه به شونه ی هم زیر کرسی بشینن، قلیونی چاق کنن، اناری دون کنن، سیب خشک و زرد آلویی تو کاسه بریزن و بیارن واسه مهمون. واسه اینکه دور هم باشن، گل بگن گل بشنفن.

مگه نه اینکه تموم سر خوشی و لذت بچگی هامون وقتی بود که میخواست مهمون بیاد. کی چشماش دنبال میوه ها و شیرینی های طبق شده تو مهمون خونه دو دو میزد؟ کی دماغش پر میشد از عطر مرغ سرخ شده و زعفرون دم کشیده. مگه این ما نبودیم که چشامون به در خشک میشد تا صدای زنگ در بیاد و مهمونا صف بکشن و یکی یکی صورتامونو خیس بوسه کنن؟  کی بود دست همبازیاشو میگرفت و میدوید تو اتاق تا آخرش با گریه و زاری یه بزرگتر بیاد وسط دعواهای بچگونمون وساطت کنه!

کی آخر شب با اشک و آه از دوستاش خداحافظی میکرد و دلش کنده میشد و دنیاش تار ، که تا کی باز همو ببینن.

این قصه ی دور هم نشستن ها و برای هم از زمین و آسمون گفتن، مگه نه اینکه تو خون ماست؟ کجای دنیا مادربزرگی، عزیزی یا اقاجونی داره که کتاب دلش پر از قصه های حسن کرد و امیر ارسلان نامدار باشه؟ نوه ها و بچه ها سبیل به سبیل هم بشینن پسته و بادم بخورن و چشم بدوزن به لبای قصه گو. یکی تو دلش امیربشه و یکی دیگه فرخ لقا.

آخر شب اگه راه دوره و وقت تنگ باکی نیست، همه دور هم میخوابیم خونه ی صاحب خونه. ماشین های رنگ به رنگ کجا بوده. یه نفر حاجی بازاری، داماد فامیل یه پیکان 57 داره که بیش تراز شش نفر عقب و سه تا جلو جا نداره. تازه اگه یه نفر بغل دست راننده بشینه و یکی از بیرون درو به زور ببنده جمعا میکنه ده نفر. ولی جمعیت مهمونا بالا تر از این حرفاست.

کجای دنیا دور هم میشینن شعر حافظ میخونن، تفسیرشم میکنن به این که دخترا شوهر میکنن، پسرا مرد می شن زن میگیرن، زن ها مادر میشن ، مادرا کام بچه ها شونو میبینن.

کی تو فامیل زری رو واسه محمد جواد نشون میکرد و قند تو دل هر دوشون آب میکرد. خونه  و ماشین و مهریه کجا بود! همین که جواد سر به زیره و سربازی رفته و زری گلدوزی و آشپزیش زبونزد فامیله یعنی هیچ کم و کسری نیست.

هر چی داشتیم از همین دور همی ها بود. اگه صفایی بود و محبتی، از پر سفره هایی بود که طول خونه رو پر میکرد و تازه یه تیکه هم بهش اضافه میکردن واسه بچه ها.  توش هم الحق که برکت خدا فراوون بود. از برنج و مرغ و قرمه سبزی تا سبزی تازه و ماست و ترشی که همه هنر دست کدبانوی خونه بود.

عروسی زری و جواد چه غوغایی بود. بوی اسپند دود کرده هنوز هم که هنوزه منو یاد عروسی قدیما میندازه. دور تا دور خونه ی زری اینا رو پشتی و زیر انداز چیده بودن.  باغچه رو ریسه کشیده بودن از این سر تا اون سر. یه دیگ قیمه و دو دیگ برنج رو آتیش آماده بود واسه ناهار. زن های فامیل یه بخش مسئول تدارکات اشپزخونه بودن و یه بخش مسئول پذیرایی. تابستون بود و بوی شربت آبلیمو و زعفرون، ایوون خونه ی زری اینا رو پر کرده بود. لیوان لیوان شربت میدادن دست مهمون ها که از گرمای هوا و جمعیت زیاد نایی براشون نمونده بود.

زنونه خونه ی زری اینا بود و مردونه خونه ی همسایشون. زنها از در خونه می اومدن تو چارقد و از سر وا میکردن، جوراب سیاه کلفت و از ساق تیغ کشیده شون میکندن و یه بادی به موهاشون میدادن و از همون اولین نفر چاق سلامتی میکردن تا یه جایی یه گوشه ای تو اون شلوغ پلوغی براشون پیدا بشه و بشینن.

ما بچه ها که تاب دیدن عروسو نداشتیم جلوی در وا میستادیم و هر ثانیه برامون هزار سال میگذشت. گوسفند طفل معصوم هم که بع بع کنان جلوی در بسته بودن و تکلیفش معلوم بود. صدای ساز و آواز از مردونه می اومد و برای زنونه سیم کشیده بودن و یه بلند گوی سیاه گنده گذاشته بودن وسط ایوون که هر از گاهی صدای جیغش گوش آدمو کر میکرد. مصطفی ویولن زن و گروهش عروسی نبود که دعوت نشن و معرکه به پا نکنن. دستش به آرشه ویالن که میرسید پیر و جوون سر از پا نمیشناخت و میومد وسط به هر شکلی بلد بود بدنی در هوا تکون میداد.

وقتی عروس و با پیکان روبان صورتی زده حاج کریم آوردن، دیگه هیجان و سرمستی تو دنیا برای من بالاتر از اون لحظه نبود.

……..

 قسمت اول  آواز یک مرغ مهاجر را اینجا بخوانید

قسمت سوم آواز یک مرغ مهاجر را اینجا بخوانید.

مطلب پیشنهادی

توت فرنگی

اونقدر شوق رسیدن دارم که مثل همیشه تو ورودی شهر ساعتم رو چک می کنم. …

یک دیدگاه

  1. سلام خدا قوت .
    هر پستو میخونم حدس میزنم نگارنده کی میتونه باشه . خوب میشد مثل قدیم نگارنده مشخص بود.
    سپاس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *