خانه / داستان کوتاه / توت فرنگی

توت فرنگی

اونقدر شوق رسیدن دارم که مثل همیشه تو ورودی شهر ساعتم رو چک می کنم. از همین حالا ثانیه ها رو می شمرم، چقدر دو شب فرصت کمی برای با هم بودنه. زمان دقیق ورودمون رو تو ذهنم ثبت می کنم.

بابام همیشه برای فامیل سوغاتی هم می گیره. معمولا ماهی، سفید یا کفال اگه فصلش باشه اگه نه ماهی جنوب. برای دایی کوچیکه اما اگه فصلش باشه مثل این دفعه یه سوغاتی ویژه، توت فرنگی! زندایی کوچیکه و بچه ها خیلی توت فرنگی دوست دارن و توت فرنگی خوب تو شهرشون به بازار نمیاد.

با بقیه بچه های فامیل می ریم بیرون. پول می زاریم رو هم، سنگک و کره پاک می خریم، هفت هشت نفری هستیم. راه جنگل رو پیش می گیریم. به نظرم خیلی جادویی میاد که ته کوچه اول راه جنگله. یه کم که میریم تو، یه جایی بین تبریزی های بلند می نشینیم و خیلی زود میون هزار تا خنده، ته سنگک و کره در میاد.

هیچ کس نمی دونه چقدر ته دلم غصه برگشتن دارم. یعنی می شه یه روزی ما اینجا زندگی کنیم.

وقتی بر می گردیم تو کوچه دست به دست هم می دیم و یه زنجیره درست می کنیم از این طرف کوچه تا اونطرفش. در حالی که داریم ریسه میریم بی توجه به صدای بوق ماشینی که داره نزدیک می شه همین طور زنجیر رو حفظ می کنیم و تا وقتی راننده پیاده نمیشه و بدو بدو به طرفمون نمیاد همونجا وای می ایستیم.

…….

در یخچال رو می بندم. بوی توت فرنگی مثل یه ماشین زمان تو یک لحظه صدها تصویر رو از تو کتابخانه ذهنم بیرون می کشه و ورق میزنه.

 

مطلب پیشنهادی

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت دوم

این روزها بیش تر از هر چیزی دلم برای حرف زدن با آدم ها تنگ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *