خانه / داستان کوتاه / آواز یک مرغ مهاجر ، قسمت سوم

آواز یک مرغ مهاجر ، قسمت سوم

از سر کوچه پسر بچه ها دوون دوون اومدن و خبر دادن که عروسو آوردن. من و دخترای هم سن وسالم از فرط هیجان تو پوست خودمون نبودیم که یهو بزرگترای فامیل با اسپند و نقل و سکه های مبارک باد دورمون کردند  و مثل ابرهای سیاه که جلوی خورشید و میگیرن، دنیا رو جلوی چشمم تیره کردن. هر چی در توان داشتم زور زدم تا تونستم از لابلای پاهای چاق خانم های اسفند به دست یه روزنه ای باز کنم و پیاده شدن عروس و از ماشین تماشا کنم.

جوون تر ها ریختند جلوی ماشین و حالا نرقص کی برقص. عروس یه چادر سفید روی سرش بود و مثل یه کله قند سفید وسط اون همه ادم خشکش زده بود.

مادر داماد لنگون لنگون و چادر به کمر رفت جلو و هی یه مشت اسپند دور سر عروس و داماد چرخوند و هی ریخت تو آتیش و هی یه چیزایی زیر لب زمزمه کرد. عمه ها و خاله ها هم هر کدوم به سهم خودشون نقل رنگی و سکه مبارک باد حواله ی سر و کله عروس و داماد کردن و موهای تافت زده ی محمد جواد پر شده  بود از نقل های گرد رنگی.

بچه های کوچیک تر هم اون وسط بی نصیب نبودن و تا جیب هاشون جا داشت نقل های پا خورده و سکه های طلایی مبارک باد جمع میکردن تا اخر سر به هم پز بدن که کی غنیمت بیشتری عایدش شده.

به هر ضرب و زوری بود عروس و داماد رو وارد حیاط خونه ی زری اینا کردن و با کل کشیدن و جیغ و سوت مهمون ها، به داخل خونه دعوت شدن. من و دوستام هم همچنان از لابلای دست و پای بزرگتر ها شاهد صحنه بودیم و از همه مشتاق تر بودیم که عروس چادر رو کنار بزنه و تور رو از صورت برداره تا همه ی مهمون ها با لبخند و تمجید، جمال و زیبایی عروس  و هنر دست ارایشگرش رو تحسین کنن.

زری دختر زیبایی بود. از نظر من که در اون سن و سال بودم، هر دختر جوونی که موهای بلندی داشت و لاغر بود زیبا بود. زری هم لاغر و  ظریف بود و موهای بلند خرمایی داشت. البته از نظر زنان فامیل زیادی لاغر بود و لباس عروسیش که کرایه ای هم بود به تنش زار میزد. صورتش رو مثل عروسک های چینی سفید کرده بودند و لب های کوچیکش  رو به سرخی انار. سایه ای به رنگ فیروزه بر پشت پلک هاش داشت که اونها را بیش از پیش خمار و راز آلود جلوه می داد .  تاجی از مروارید های درشت بر موهاش بسته بودند  و چند لاخ مو روی پیشانیش انداخته بودند.

با هر حرکت صورت چون عشوه گری چیره دست، نگاه مهمان ها رو میخکوب میکرد و با خوشرویی و کمی شرم گام بر میداشت. گویی سال های سال عروسی پر نقش و نگار بوده که بلده  نقشش را چه جوری بازی کنه.

محمد جواد هم که دو سال بزرگتر از زری داشت با خجالتی خاص داماد های قدیم، که گویا قراره مرتکب گناهی بزرگ بشه که اتفاقا همه هم از اون خبر دارن، کنار زری راه میرفت و با لبخندی از مهمون ها بابت تبریک هاشون تشکر میکرد.

زری و جواد روی صندلی هایی که از قبل مخصوص عروس و داماد گذاشته بودن و روشون دو تا پتوی سفید انداخته بودن  نشستن. روی دیوار پشتیشون با گل های رز و دو تا کبوتر گنده ی سفید و کمی سبزه تزیین شده بود. اول اسم هر کدومشون هم به انگلیسی کنار هم چسبونده بودن ، “زد – اند – ام “. مثل دو بتی بودند که مهمون ها قراره در مقابلشون سجده کنند و آیین عبادت و برگزار کنند.

همه محو تماشای این زوج بودن و دخترای جوون همینجور که زیر چارقدای گل گلی زیرچشمی به داماد نگاه میکردن در گوش هم پچ پچ میکردن :

– زری خوشگل شده، آرایشگرش کی بوده؟

– میگن ناهید خانم. همونی که مهنازم درست کرده بود.

– اها ؟ یکم سایش تند نیست؟ من که می خوام برای خودم برم پیش اعظم. کارش خیلی خوبه… دختر عمم و مثل ماه درست کرده بود.

– مگه خبریه ناقلا؟

– نه بابا… مگه هولم. بابام میگه دیپلمتو بگیر بعد.

– اوه. مگه نمیشه خونه ی شوهر درس خوند؟ آبجی من که خونه ی حمید آقا دیپلم گرفت. سر سهیل حامله بود که میرفت شبانه امتحان میداد. طفلی…

– تاجش و از کجا گرفته گرفته؟ شنیدم آرایشگاه ها تازگی ها….

و حرف میزدند و ریسه میرفتند و زیر نگاه آمرانه ی مادراشون که چشم غره میرفتن که یعنی سنگین باش دختر….سبکبال و بی خیال از نقشه های آیندشون برای هم  داد سخن میدادن.

من و دخترای دور و برم داشتیم نقشه میکشیدیم که چطور از لابلای جمعیت خودمونو به زری برسونیم و کنار دامن تور سفید پر چینش بشینیم. بر طبق تجارب گذشته اگر همه چیز طبق نقشه پیش میرفت و خودمونو به عروس میرسوندیم و جایی کنار دامنش روی زمین پیدا میکردیم، پیش اومده بود که عروس بهمون لبخند میزد . اون موقع بود که می تونستیم به گیپور دامنش دست بزنیم یا اگه خیلی خوش شانس بودیم، دسته گلشو براش نگه داریم .

صندلی داماد هم که حکم “وی ای پی” رو داشت و اکثر مواقع که داماد رفته بود مردونه سری بزنه و شاباشی عایدش بشه، این جای اختصاصی در قرق فامیل داماد اعم از خواهر، مادر، عمه، دختر عمه و از این دست بود. ما دختر بچه ها تنها یک شانس داشتیم و اون زمانی بود که عروس و داماد و واسه رقصیدن بلند میکردن. اون وقت بود که مثل وزغ از جا میکندیم و دو تایی سه تایی روی صندلی ها مینشستیم.

تو اون لحظه چشمامو میبستم و خودم و عروس سپید پوشی میدیم که میون جمعیت مهمونا خرامون خرامون راه میره و تو سرش سکه و نقل می پاشن…

 قسمت اول  آواز یک مرغ مهاجر را اینجا بخوانید

 قسمت دوم  آواز یک مرغ مهاجر را اینجا بخوانید

مطلب پیشنهادی

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت دوم

این روزها بیش تر از هر چیزی دلم برای حرف زدن با آدم ها تنگ …

یک دیدگاه

  1. داستان قشنگی شده. میشه یه سریال ازش ساخت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *