خانه / كتاب / شازده کوچولو ایران

شازده کوچولو ایران

نادر ابراهیمی رو تازه دارم می شناسم. نمی دونم چرا تا حالا کسی ازش برام نگفته بود. نثرش اونقدر قوی و زیباست که وقتی کتابش رو دست گرفتم زمین گذاشتنش دیگه ممکن نبود.

به نظرم کتاب کوچیک و کم حجمش “بار دیگر، شهری که دوست می داشتم” شازده کوچولو ادبیات فارسی.

عشق جوانی با عشق به خاک و سرزمین گره خورده و با نثر بی نظیر ابراهیمی شما رو پای کتاب میخکوب می کنه.

کتاب می تونه یه عیدی بی نظیر برای کسانی که دوستشون دارید باشه.

……………………………………………………………………

کمی هم در مورد نادر ابراهیمی از وبسایت شخصیش و ویکی پدیا:

نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به‌دنیا آمد. پدرش عطاءالمُلک ابراهیمی، فرزندِ آجودان حضورقاجار و از نوادگانِ ابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدارِ کرمان در عصر قاجار بود، که رضاشاه پهلوی او را، ضمنِ خلعِ درجه از کرمان به مشکین شهر تبعید نمود، که هنوز قلمستانی به نام او در حومهٔ مشکین شهر وجود دارد (قلمستان عطا) و هنوز فامیل او (ابراهیمی‌های کرمان) در شهر و استان کرمان شناخته شده و مشهور هستند. مادرِ نادر ابراهیمی هم از لاریجانی‌های مقیم تهران به شمار می‌آمد. نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعنی شهر تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکدهٔ حقوق وارد شد. اما …

این هم بخشی از کتاب برای این که بیشتر وسوسه بشید:

…………………………………………………………………………………………..

– باباجان سرم داد کشید. فراش مدرسه آمده بود در منزل. به باباجان گفته بود که من سربه هوا هستم. توی مدرسه دنبال پروانه ها می دوم. سر کلاس با گل های خشک شده بازی می کنم و به حرف هیچ کس گوش نمی دهم.

– عیب ندارد هلیا. تا حالا ده بار به پدر شکایت مرا کرده اند. آخر من سر کلاس حواسم پیش پروانه های توست. فکر می کنم یه روز، توی باغ، وقتی تو نیستی … پروانه یی به بزرگی یک … یک … خیلی بزرگ؛ به قدر آن رومیزی گلدار اتاق ناهارخوری شما پیدا کنم. دنبالش بدوم. باید خیلی مواظب باشم که بال هایش خرد نشود، و او روی بوته ی گل آن طرف باغ بنشیند. دو طرف بال هایش را بگیرم … اما … ممکن است آن قدر بزرگ هم خوب نباشد. دست و پای خیلی زشتی داشته باشد، به قدر بادبزن. این طور بهتر است. بگیرم و بدوم طرف منزل شما.

– هلیا … یک پروانه ی خیلی بزرگ گرفته ام.

پنجره باز بشود و تو به من نگاهی کنی … نه … به پروانه نگاه می کنی. نیست هلیا؟ بعد فریاد می کشی و می دوی -همیشه صدای پایت را می شنیدم و بعد خودت را می دیدم که در آستانه ی در به من لبخند می زنی. همیشه این طور بود- چه طور خشکش کنیم؟ اوه … ببین چند رنگ است!

– مواظب باش بال هایش خراب نشود …

خلاصه همه اش فکر پروانه های تو هستم. مثل این که خوابم می برد و آن وقت خانم گوشم را فشار می دهد.

– کجا هستی؟

– توی باغ، خانم! دنبال پروانه می گردم.

– برو بیرون سراغ پروانه هات! تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد. آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد “چیزی شدن” از دیدگاه آنهاست- آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند- و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم. تو کفش هایت را که تماما خیس شده است و آب در آن ها صدا می کند بیرون می آوری و برمی گردانی روی ماسه ها. ماسه ها دورنگ می شود. آب فرو می رود و تو کفش هایت را دراز می کنی به جانب آفتاب.

– اگر نزدیک تر باشد زودتر خشک می شود.

و ما می خندیم.

پدر! از آن خنده های کودکانه که داشتیم و زیور زندگی بی آرام ما بود اینک جز جنبشی نامحسوس بر لب های خشک من نمانده است.

بگذار به شهری بازگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن های کودکانه را.

شهری که مرا به خویش می خواند، هم چنان که فانوس فروش دوره گرد، کودکان مشتاق را.

……………………………………………………………………………….

nader ebrahimi

مطلب پیشنهادی

از چی حرف می زنم وقتی از دویدن حرف می زنم

موراکامی رو با کتاب ۱Q84 شناختم. وقتی امیر برام خریدش و آوردش، حجم کتاب رو …

یک دیدگاه

  1. زیبا بود….. باید بخونمش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *