برق کفش

“امروز رو شانس بودی سامرفیلد. هنوز چند روز دیگه وقت داری. چهارشنبه صبح. ساعت هشت. از خیابان لیورپول اعزام می شی به پادگان آلدرشات. اونجا هشت هفته آموزش مقدماتی می بینید. اون روز صبح که میای، این رو هم با خودت میاری”. بعد یک بلیط به طرفش دراز کرد. “محل قرارمون ایستگاه شماره چهاره. 14278، این شماره شناسایی تو هستش. دیر نیای، ما براش یه توضیح کوتاه داریم و اون هم فرار از خدمت هستش”.

“حق با شماست، قربان”.

گروهبان به الفی نگاه کرد. پرسید “این کیه رنگش پریده”.

“این پسر منه، قربان. الفی”

“به بابات افتخار می کنی الفی؟” گروهبان پرسید اما الفی هیچ نگفت. “بالاخره بهش افتخار می کنی” و هر دو آنها را مرخص کرد “یه روزی”.

“فکر کردم قراره بیاییم اینجا که قطارها رو نگاه کنیم” الفی بالاخره در راه بازگشت به خانه زبان به صحبت باز کرد.

جورجی گفت “همین کار رو کردیم دیگه”.

“نخیر” الفی جواب داد در حالیکه دستش را از دست پدرش در می آورد.

………………………….

حالا الفی به ایستگاه “تقاطع پادشاه” برگشته بود برای اولین بار بعد ازآن روز. به اطراف نگاهی کرد، به یادش آمد که گروهبان کجا نشسته بود، اما حالا دیگر میزی آنجا نبود. باجه فروش بلیط اما سر جای قبلی بود.  تعداد زیادی سرباز در اطراف ایستگاه به چشم می خورد. بعضی از اونها در گروه های کوچک کنار چای خانه جمع شده بودند در حالیکه کوله پشتی هایشان کنارشان بر روی زمین افتاده بود. عده دیگری از سربازان در حالیکه از پله های قطار پیاده می شدند به دنیال چهره ای آشنا به اطراف نگاه می کردند. صدای موزیکال موتور قطارها به بدی همیشه بود. و همان آهنگ همیشگی را می نواخت “پدران مرده، پدران مرده، پدران مرده، پدران …” و الفی به این فکر می کرد که مردمی که اینجا کار می کنند چطور این صدا را تحمل می کنند.

توجهش به مرد جوانی جلب شد که وسط ایستگاه ایستاده بود و کیفی به دوش داشت، خراش عمیق قرمزی روی یک طرف صورتش دیده می شد. الفی با خودش فکر کرد، باید تقریبا بیست سالش باشد. حالتی در صورتش بود که توضیحش سخت است، انگار که روح دیده بود اما نمی دانست چطور برای بقیه توضیح بدهد. چند لحظه بعد، دو نفر، یکی پیرمرد و دیگری پیرزن، الفی مطمئن بود که پدر و مادرش هستند، به سمتش دویدند و وقتی جوانک آنها را دید، ساک از پشتش به زمین افتاد و صورت بهت زده اش گویی خشک شده باشد. انگار که تا لحظه ای دیگر به زمین خواهد افتاد، اما درست قبل از اینکه این اتفاق بیافتد، پدر و مادرش در دو طرفش بودند، زیر بازوانش را گرفته بودند و او سر بر روی شانه آنها گذاشته بود و گریه می کرد، با هق هقی بلند. چنان او را در آغوش گرفته بودند که گویی می خواستند در برابر تمام دنیا از او محافظت کنند. موهایش را نوازش می کردند و در گوشش زمزمه می کردند. وقتی که بالاخره شروع به راه رفتن کردند، پسرک را همچنان در میان داشتند، آنقدر بهم چسبیده راه می رفتند که هر لحظه فکر می کردی الان به زمین می خورند. دست پدر بدور شانه پسرک حلقه شده بود و مادرش کمرش را سخت گرفته بود.الفی برای مدتی طولانی آنها را نگاه کرد تا اینکه با خود فکر کرد خوب نیست که اینطور به آنها زل زده است و نگاهش را به طرف دیگر چرخاند.

به اطراف نگاه کرد و خوشحال شد که پسرک واکسی دیگری در ایستگاه ندید. لئونارد که قبل ترها اینجا بساط واکسی داشت مدت ها بود که رفته بود و اینطور که به نظر می رسید کس دیگری هم نیامده بود که جایش را بگیرد. نقطه ای را انتخاب کرد که در فاصله مساوی بین باجه فروش بلیط، ایستگاه اصلی و چای خانه بود و روی زمین نشست. جعبه ای را که از آقای یاناکک (به عنوان قرض) کش رفته بود باز کرد و از داخلش بورس ها، دستمال ها، فرچه ها و واکس هایش را بیرون آورد و در جعبه را دوباره بست. کلاهش را از سر برداشت و روی زمین کنار خودش گذاشت و چند سکه از جیبش بیرون آورد و در آن انداخت تا به نظر برسد که چند وقتی هست که کارش را شروع کرده و درآمدی هم داشته. سپس سرش را بالا گرفت و با صدای بلند فریاد زد:

“برق کفش! اینجا کفش هاتون رو برق بندازید!”.

آخر وقت آنروز وقتی به خانه برگشت، مارجی در اتاق نشیمن جلویی داشت چرت می زد و به نظر می رسید از خستگی از حال رفته است. بدو بالا رفت و جعبه را پشت کمد لباس هایش گذاشت و بعد برگشت پایین، به آشپزخانه رفت و دستهایش را با صابون شست. وقتی که کارش تمام شد دست هایش را بو کرد، اما هنوز بوی واکس می دادند پس دوباره آنها را شست. اوضاع خیلی بهتر نشد اما کار دیگری هم نمی توانست بکند. پشتش از زانو زدن و خم شدن در حین کار درد می کرد و عضلات دستش کمی می سوخت. هر چند که جنگ بزرگی در کار بود اما در کمال تعجب هنوز هم آدم های زیادی بودند که می خواستند کفش هایشان برق بزند.

به اطراف نگاهی کرد و از دیدن این صحنه قلبش فرو ریخت. همه صندلی ها پوشیده شده بود از رویه های شسته شده متکاها و روی طناب بیرون هم روکش های تختخواب خانم اسمیت و تعدادی لباس زیر خنده دار دیده می شد. با این حساب، مارجی مطمئنا متوجه بوی واکس دست های الفی نمی شد. خانه بیشتر بوی یک رختشوی خانه را می داد.

کیف مادرش را در گوشه ای پیدا کرد و داخل کیف پولش نگاهی انداخت. پول چندانی آنجا نبود. سراغ جیب شلوارش رفت و درآمد روزانه اش را بیرون آورد و تقریبا تمام آن را داخل کیف پول ریخت، پولش به اندازه ای کافی بود که مادرش از دیدنش خوشحال شود و آنقدر هم زیاد نبود که شک کند که از کجا آمده است. بقیه پول خرد ها را بالا به اتاقش برد و داخل کشوی جوراب هایش برای یک روز بارانی ذخیره کرد. سپس روی تختخوابش خزید و چشمانش را بست.

هنوز اول عصر بود و آفتاب بیرون می درخشید اما الفی خیلی زود روی تخت خوابش برد در حالیکه مارجی روی صندلی شکسته جلوی شومینه خر و پف می کرد.

قبل از جنگ اوضاع هیچ وقت  اینطور نبود.

——————————-

ترجمه آزادی بود بر اساس قسمت کوتاهی از داستان “Stay Where You Are And Then Leave” نوشته John Boyne.

مطلب پیشنهادی

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت دوم

این روزها بیش تر از هر چیزی دلم برای حرف زدن با آدم ها تنگ …

یک دیدگاه

  1. مرسی از ترجمه…. جنگ جهانی هم از اون اتفاق ها بود که تا اخر دنیا میشه ازش فیلم و داستان ساخت ….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *