خانه / داستان کوتاه / ستاره های جنوبی

ستاره های جنوبی

قیافه این آقا برام آشناست، آره متصدی بانک تجارت شعبه درب دانشگاهه. باد خنک کولر بانک با بوی نم ساختمان قدیمی بانک قاطی میشه و فضا رو برام دوست داشتنی میکنه. بنده خدا، چند بار باهاش بحث کردیم سر اینکه چقدر باید ته حساب پول بمونه. می گفت بخدا دست ما نیست دستور العمل اومده حداقل باید ده هزار تومن ته حساب بمونه، اما همیشه هم آخرش راضی می شد دو هزار تومن ته حساب نگه داره و بقیش رو بهمون بده.

اسمش رو گذاشته بودم قضیه سهمی های متناوب. وقتی بعد از چند جلسه بحث و جدل تو اتاق تلویزیون خوابگاه بالاخره تاریخ تعطیل کردن کلاس ها برای تعطیلات میان ترم تصویب می شد یه سهمی تازه در مسیر رو به بالا به سمت قله شکل می گرفت. با نزدیک تر شدن به تاریخ سفر این سهمی هم شیب بیشتری می گرفت. روز رفتن چند تا تاکسی و بعدش همسفری تو کوپه ها، شامی که از سلف دانشگاه گرفته بودیم و خوندن کتاب تو نور کم چراغ تخت کوپه. خنکی غریب توقف نماز صبح تو ایستگاه شازند و تاریک روشن هوا وقتی مهدی صلانه صلانه به طرف برادر خواب زده اش تو ایستگاه اراک میره و امیر هم به دنبالشون. صبح که تو ایستگاه راه آهن سوار تاکسی می شیم شیب سهمی باور نکردنی رو به بالاست اما نقطه اوجش نه پای پله هاست که مادرم ازشون داره پایین می دوه نه بوی نان تازست که پدرم برای صبحانه گرفته. نقطه اوج سهمی خنکی آب شیر وقتی دست و روم رو تو اون صبح اول تو خونه می شورم. هیچ کس نمی دونه چقدر این خنکی طبیعی آب رو با تمام سطح پوستم دارم لذت می برم. نقطه آخر این سهمی اگه قطار تاخیر نداشته ساعت شش صبح که تو میدان راه آهن اهواز دنبال تاکسی می گردیم برای کوت عبدالله، ساعت هشت هم کلاس داریم. اما خیلی زود سهمی بعدی شروع میشه، دو هفته دیگه کنسرت شهرام ناظری داریم و بعدش هم سفر دشت سوسن.

یه تصویر پرخنده از جلوی چشمم می گذره. رهگذری که دوربین عجیب و غریب مهدی رو دادیم دستش تا ازمون کنار کارون عکس بگیره بجای جای چشمی دوربین اشتباهی داره سعی میکنه از تو سوراخ فلاش همه ما رو تو کادر جا بده و تو آخرین لحظه با لهجه شیرین جنوبیش میگه “همه بگید چیز”. ما اما از خنده منفجر میشیم و اون لحظه به تاریخ پر افتخار کارون پیوند می خوره.

حالا صورت وحید یادم میاد، یه شب که تو گل و شل کوچه پس کوچه های کوت عبدالله راه می رفتیم بی هیچ مقدمه ای گفت، فرخ، تو هیچ می تونی تصورش رو بکنی که یه روز کنار دریای مدیترانه دست تو دست یه دختر خوشگل در حال قدم زدن باشی. به شوخیش خندیدم. شاگرد سوم هفتاد و شش ها بود و خیلی هم هیکل ورزشکاری داشت.

صورتم روی یه خون گرم که زود داره خشک میشه، زیر نور آفتاب داغ ظهر خیس عرق شده. دارم با خودم فکر می کنم اگه این تاکسی یا اون موتور یه لحظه دیرتر به هم رسیده بودن الان من و این هندونه وسط جاده پخش و پلا نشده بودیم. شایدم تو یه زندگی دیگه ، سال ها بعد، یه غروب بی نظیر رو کنار پوست برنزه شده شریک زندگیم تماشا می کردم و به احترام شکوه اون لحظه با صدها نفر دیگه سرپا می ایستادم و کف می زدم.

حالا تو این آخرین لحظه از پس اون دو ثانیه که اون همه تصویر از جلوی چشمم گذشت بی اختیار این بیت شعر یادم میاد و از تناسبش لبخندی رو لبام باز میشه و چشام بسته میشه.

خور و خواب و خشم و شهوت      شغب است و جهل و ظلمت

.

به یاد شهریور 77

وقتی اسمم تو روزنامه بود که تقریبا آخرین رشته انتخابیم رو قبول شدم، به فاصله یک هفته از پس کلی به دنبال بلیط گشتن، پدرم داشت پیکانش رو دستمال می کشید که بزنیم به جاده اما بالاخره دو تا بلیط اتوبوس ردیف اول پیدا شد و من تا خود اهواز هر بار که نیمه های شب راننده، ترمز دستی پر سر و صداش رو می کشید از اینکه پدرم از خواب می پرید دلم ریش می شد.

اما اون سفر به اهواز، شروع زندگی دیگه ای بود، انفجار بزرگی بود که ستاره های بی نظیری ازش متولد شدن. ستاره هایی که حالا هر کدوم در گوشه ای از این دنیا می درخشن و یادشون قلب من رو گرم و روشن می کنه.

.

برای مهدی، امیر، کامی، سیاوش، حمید، مجید و مازیار

مطلب پیشنهادی

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت دوم

این روزها بیش تر از هر چیزی دلم برای حرف زدن با آدم ها تنگ …

2 دیدگاه

  1. فرخ عزیز،
    برادر عزیز،
    و رفیق عزیز،
    اینقدر قشنگ نوشتی که یاد و خاطره روزهای خوب با هم بودن رو برام تدایی کردی. ما خاک پای کسایی هستیم که بودن در کنارشون برای ما به مثابه امید به زندگی بود. خودت بودی که اون روزهای سخت رو برای ما شیرین کردی.
    یادمه که یه وقتی تو همون کوت عبدالله شعر زیر رو به دیوار اتاقم زده بودم و بهش اعتقاد داشتم؛ ولی الآن آرزو می کنم که مصداق نداشته باشه و حتماً فرصتی دست می ده که دوباره با هم بودن رو تجربه کنیم.
    به امید اون روز

    فرصت شمار صحبت، کز این دو راهه منزل
    چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن

    دم شما گرم، دم همه رفقا گرم…

  2. اتفاقا چند وقت پیش وقتی‌ داشتم تو مدارک قدیمی‌ دنبال یه شماره تلفن می‌گشتم دفترچه بانک تجارت اهواز رو پیدا کردم. چقدر خاطره زنده شد….هنوز توش ۵۰۰ تومن پول بود. انقدر خاطره هست از اهواز که می‌شه یه کتاب نوشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *