هوای کثیف اتوبان قم تو مسیر تهران تا فرودگاه.
خنکی شب فرودگاه.
پرواز KLM مثل همیشه سر وقت میاد.
امیر اومد.
صبح جاده.
بازم هوای کثیف جاده ساوه تا دور شدن از تهران.
تو کوچه همه منتظرن.
کرسی و آجیل.
قیمه و عدس پلو نذری.
ماهی سالمون.
کباب گل سرخ.
آموزش عکاسی با نیکون تو صحرا با دیوارهای کاهگلی و ارابه به گل مونده.
گربه های ایرانی، یه حس غریب گم شدن تو فضای فیلم، خنده و درد، باورش سخته که این بچه ها اینجان تو دل همین شهر.
نیمه ماه و صحنه غریب شهر زنان خواننده با اون بازی رنگها، طبیعت زیبای کردستان و ترجمه زیر نویس انگلیسی.
شیر شاه و لذت دوباره تماشای نقاشی های متحرک پر احساس دیزنی.
ساختمان هفت واحدی ، برند جدید روزی، پرورش قارچ.
تولد و کیک آناناسی بی بی.
خونه و آموزشگاه نیمه ساخته.
طنز عبید و رباعیات خیام.
برنامه سفر بعدی.
راه شب و فرودگاه امام.
امیر دوباره رفت.
…………
آقا صد رحمت به کنکور لیسانس خودمون، آدم حداقل یه ده درصدی شانس داشت.
من دوباره واسه تورنهایم مدارک فرستادم، یه پروژست روی تزریق و ذخیره سازی دی اکسید کربن، چند نفر مدارک فرستاده باشند خوبه؟ پارسال رو یادتون میاد که هشتاد نفر بودیم نهایتا یک نفر گرفتند؟ خوب امسال اون هفتاد و نه نفر بقیه کپی پیست شدن بعلاوه یازده نفر دیگه! نود نفر برای یک Position دکتری واقعا تامل انگیزه؛ بخصوص که بدونید حدود ۹۰% ایرانی هستند.
با یه درصد گیری ساده یعنی ۱% شانس موفقیت!
من هم تو پست امیر بیشتر همون حالت نوستالژیک رو دیدم تا اعتراض و تهاجم.
.
در مورد این بحث من همیشه یاد حرفی از مهدی هسفتم که می گفت ” اگر نمی توان ماند باید هجرت کرد و این همان کاری است که بزرگان ما در طول قرنها کرده اند “. به نظر من هم این یک معامله است. چیزی از دست می دهی و چیزی به دست می آوری. آنچه که مهم است برایند آنهاست.
حقیقت این است که با ترک وطن شما خانواده و دوستان را وداع می گویید، این حقیقتی تلخ و انکارناپذیر است. هربار که عزیزی بیمار شود شما آخرین نفری هستید که مطلع می شوید، حضور فیزیکی شما در مواقع نیاز منحصر خواهد شد به عکس قاب کرده تان بر سینه دیوار. مادرتان اگر درد دلی با شما دارد آن را با همان قاب باز خواهد گفت. اما من هر چه فکر می کنم چیز دیگری برای از دست دادن نمی بینم. این نبودن را نیز میتوان در گذر سالها جبران کرد. آنجا که دعوتشان کنی به دیدن مابقی دنیایی که تنها پستوی کوچکی از آن را دیده اند. آنجا که سالها بعد دست خواهر زاده یا برادرزاده ای را برای ادامه تحصیل بگیری.
در بعد اجتماعی هیچ برای از دست دادن وجود ندارد. آنچه ما بودیم و هستیم این است: “تمدنی کهن و غرور آفرین اما بی فرهنگی که بتوان بر آن فخر فروخت”. دلتنگی های وطن با اشکی و یادی دردی می شود، اما آنقدر نیست که درد زیستن در وطن را برابری کند. تو شاید بگویی خدمت به وطن چه میشود؟ من میگویم از قول رفیقی، که مگر آنان که نیستند شب و روز در کار خیانت به وطن مشغولند؟ نه. تو اگر کوله بارت را از دانش و شعور و علم روز پر کردی، حضور یک ماهه ات در ایران جبران ۳۰ سال کار در وطن را خواهد کرد که هیچ، طلب کار هم خواهی شد. دنیا دیگر دنیای سر در لاک خود فرو بردن نیست. بگذار صدها دانشمند ایرانی بر کرسی ریاست بهترین دانشگاههای دنیا بنشینند و تو بگوعلمشان در خدمت فرزندان خاک دیگری است، من می گویم اما امید را در دل جوانان خاک خود برای آینده ای روشن زنده نگه می دارند. در دنیا نام نیکی از سرزمین مادری بر جای می گذارند، جایی بجز اخبار مناقشات خاورمیانه نام وطن رابلندی میدهند.
می ماند مرزهای زندگی شخصی. باور دارم که آنان که می روند یک لطف به خود میکنند و هزار لطف به فرزندانشاش. لطفی که به خود می کند نفس کشیدن در آزادی است و درک کردن معنای امنیت. لطفی که به فرزندانشان می کنند آزاد و امن زاده شدن است.
جلای وطن را اما در اول قدم نباید به قصد همیشه آغاز کزد. باید رفت و دید و تصمیم گرفت. من عاشق مسافربودنم. کاش همه درها بروی ما باز میشد. ایکاش پاسپورت ما هم ارزش بالاتر از یکی مانده به آخر را داشت. حالا اما باید خود تلاش کنیم، شاید هم چیزی فراتر از تلاش، تا آنقدر ارزشمند شویم که درها نه به روی ملیت ما که به روی خود ما باز شوند.
حرف آخر، تجربه کنید نوع دیگری از زندگی را در فراسوی مرزهای ملیت خود. این تجربه ای است که نمی توان قیمتی بر ارزش آن گذاشت.
چند روزی بود که قصد داشتم بنویسم ولی فرصت نمی شد.اظهار نظرهای مخالف و عصبی امیر در مورد مهاجرت بیشتر باعث شد که سعی کنم جوابی آماده کنم و امیدوارم این جواب دوباره منجر به جبهه گیری نشه.
در مورد اینکه من چی نوشته بودم و امیر چی جواب داده بود میتونید به همون پست و کامنتهاش نگاهی بندازید.آدم میتونه نظرش رو بگه (اینجارو واسه همین راه انداختیم) و نظر دیگران رو هم ببینه اما مخالفت یه چیز دیگه است.اینکه کسی فکر کنه چون کاری رو انجام داده لابد همه چیز در مورد اون مساله میدونه و هر اونچه دیگران میگن صرفا اشتباه است،به نظر من منطقی نیست.من گفتم زندگی معامله است…هنوز هم همین عقیده رو دارم.با رفتن یا موندن یه چیزهایی بدست میاریم و چیزهایی رو از دست میدیم.کجای این اشتباهه؟این آدم باید خودش رو عوض کنه و اینکه خودش رو دونه ای بدونه که توی خاک جدیدی باید دوباره رویش کنه…درست و منطقی است ولی تناقضی با حرفی که من زدم نداره.
امیدوارم کسی روی این پست کامنت نذاره و قضیه رو تموم شده فرض کنیم.
صورت مساله ساده است. ولی راه حل آسونی رو واسش متصور نیستم. شما از رفتن حرف میزنید ولی اینکه چقدر آماده پذیرفتن عواقب این کار هستید مشخص نیست. داستان اینه: همه سختیهای پذیرفته شدن تو یه دانشگاه یا پیدا کردن یه کار رو هم واسه خودتون هم واسه همراه یا همسرتون پشت سر گذاشتین. خفت و خواری در خواست ویزا و انگشت نگاری و … رو هم به جون و دل خریدین. خودتونو به آب و آتیش زدید و پولی دست و پا کردید و کیف جیبی هاتون به جای عکس خمینی به عکس آبراهام لینکن یا یکی شبیه اون مزین شده. زبان اینگلیسی رو هم خوب بلدید….فرض کنید سوار هواپیما شدید…. از اون پنجره کوچیک کنار دستتون به الوند نگاه کنید و کارون، به همه لحظه هایی که تو این مملکت با عزیزانتون بودید. به همه بی عدالتی ها، دوستی ها، کاستی ها، مهربونی ها، به لحظات ایرانی بودنتون نگاه کنید. به چشمهای مادر و نگاه پدر….آسون که نیست ولی باید خداحافظی کنید. اینها دیگه به شما تعلق نداره. این آخرین حلقه پیوند بین شما و ایرانه. این پنجره کوچک لعنتی. لحظه ای که هواپیما از زمین بلند میشه یادتون نره با هویتتون هم خداحافظی کنید. تو غرب یا آمریکا یا استرالیا شما دوباره متولد میشید با این تفاوت که فرزند ناخواسته اید….و مطمئن باشید کسی به شما خوش آمد نخواهد گفت.
تنها بودم توی دفتر که اومدند.به نظر کمی مضطرب می رسیدند و این مساله رو بیشتر از بوی تند عرقی که در شرایط عصبی از آدم بلند میشه فهمیدم.البته خیلی سعی می کردند محکم سوال بپرسند و خودشون رو طلبکار نشون بدن و در عوض من هم سعی می کردم تا حد امکان با وقفه و کند جواب بدم.بهم فهموندند که برگزار کردن کلاس آموزشی مختلط (یعنی حضور خانم/دختر/خواهر/ضعیفه با آقا/برادر/مرد )همزمان در یک کلاس خلاف مقررات آموزشگاه های خصوصی هست و حتما حتی باید روز برگزاری هم فرق داشته باشه تا احتمالا حرارت روی صندلی ناشی از باسن نامحرم کاملا رفع شده باشه.
مجسم کنید قیافه من رو وقتی میخواستم به این برادر ها بفهمونم که مثلا کلاس catia فقط یه شرکت کننده خانم داره و پیدا کردن مدرس خانم هم برای کتیا تقریبا غیر ممکن هست و اگه پیدا بشه اقتصادی نیست….
خلاصه فکر کنم در موسسه رو باید گل بگیریم یا اینکه یه سوراخی واسه حل مشکل پیدا کنیم.
بدبیاری دیگه این روزها شکستمون در گرفتن رتبه از سازمان برنامه بود.درحالیکه هیات مدیره ما با ۴ تا مهندس شیمی و دو تا دانشجوی دکترای مهندسی شیمی نتونست گرید بگیره،میشه حدود ۴ میلیون داد و کنترات همه کارهای گرید رو ردیف کرد و شد پیمانکار مورد تائید سازمان مدیریت و برنامه ریزی.
همه این شرایط و چند تا بز بیاری دیگه باعث شد دوباره بعد از یکسال به فکر رفتن بیافتم.امیر که تقریبا رفته و بقیه رو نمی دونم چی توی کله شون میگذره.هرچی هست کاش اینجا مینشستیم بیشتر در اینباره حرف میزدیم و خوبی ها و بدی های این ایده رو بررسی میکردیم و تجربیاتمون رو به اشتراک میگذاشتیم.
فعلا اینجا سوت و کوره و به نظرم فقط خودم مینویسم و خودم هم میخونمش.نسبت من و کامپیوترم و تایپ کردن توی این بلاگ خیلی شباهت داره به رقصنده با گرگ و کنده کاری روی یه تکه چوب کنار آتیش یه شب سرد!!!!
استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع مجاز مي باشد