مشغول خواندن کتاب سنگ صبورم. سنگ صبور صادق چوبک نه، سنگ صبور عتیق رحیمی نویسنده افغان. عتیق رحیمی، متولد کابل است اما در دهه ۱۹۸۰ ابتدا به پاکستان و سپس به فرانسه مهاجرت کرده (منبع: رادیو فردا). کتاب به زبان فرانسه نوشته شده است. این نخستین رمان فرانسوی این نویسنده است. در مصاحبه ای که رحیمی به مناسبت چاپ کتابش با بی بی سی کرده علت این کارش را چنین توضیح داده: با زبان مادری ممنوع ها و تابوها را هم می آموزی، در حالیکه در زبان دوم چنین خودسانسوری هایی وجود ندارد.
سخن کوتاه، کتاب روایتگر لحظه های زنی افغان است که در بحبوحه جنگ و با وجود ویرانی خانه و کاشانه اش، کنار شوهر نیمه جانش میماند تا با او سخن بگوید. شوهر با ترکشی در گردنش در کماست، اما گویی می شنود. کتاب سختی است. جمله ها تکه تکه شده و گاه بدون فعل رها می شوند. از اصطلاحات فرانسوی زیاد استفاده شده که همین کافی است تا خواننده ای مثل من را دچار سردرگمی کند. با این همه، جملات بی پروا بیان شده اند. فکر می کنم همین ویژگی هم باعث شود که این کتاب (در ایران) یا برگردان فارسی نشود یا دچار سانسور های بیشمار. بخشی از گفتگوهای زن با خودش (یا شوهر کمایی اش یا همان سنگ صبورش) را به فارسی بر گرداندم. ولی باز هم فکر میکنم خواندن به زبان اصلی بسیار اثرگذار تر و زیباتر خواهد افتاد:
هیچ وقت به نبودنت اعتراض نکردم. واسم عادی بود که نباشی. تو خط مقدم جبهه، به نام آزادی و برای خدا می جنگیدی. همین کافی بود. امیدوار بودم و مغرور. نبودنت، حضورت رو تو وجودم زنده تر کرده بود. تو وجود همه خانواده ات…مادرت، با اون سینه های گنده اش، آمده بود تا خواهر کوچکم رو واست خواستگاری کنه. ولی چه میشه کرد که نوبت ازدواج من بود. مادرت به راحتی جواب داد که: مهم نیست، پس این بزرگه رو عروسم می کنم. و با اون انگشت کلفت و گوشتی اش، به من اشاره کرد.
با لحنی شرمناک ادامه داد: تو دوران نامزدی، هیچی از مردها نمی دونستم. هیچی از زندگی رناشویی نمیدونستم. پدر و مادرم رو سرمشق قرار داده بودم. و چه سرمشق هایی؟! پدرم عاشق خروس بود. خروس های جنگی اش. همیشه می دیدمش که به گردن خروس هاش بوسه میزنه. ولی دریغ از یک بوسه به مادرم یا به ما، به بچه هاش. هفت تا بودیم. هفت تا دختر رها شده به حال خود.
برادرهات هم رهامون کردند. همه رفتند و ما رو تنها گذاشتند. منو با خودشون نبردند چون تو زنده بودی…اگه با اون تیر تو گردنت مرده بودی اوضاع من فرق میکرد. یکیشون مجبور بود منو بگیره…شاید هم داداش هات ترجیح میدادند که بمیری. اونجوری دیگه با وجدان راحت میومدند سراغم. برادرهات، خیلی منو میخواستند. وقتی نبودی نگاه هاشون هوسناک تر میشد. همه جا دنبالم بودند. از تو اون پنجره کوچیک حمام، نگاهم میکردند و با خودشون ور میرفتند. برادرهات…
سرزمین من رو با صدای دریا دادور گوش کنید.یا ویدئوی اون رو از اینجا ببینید.
مجالی نیست تا در مورد دریا دادور بنویسم.باشه واسه وقتی که کمتر بوی خون می اومد.
“کیمیا خاتون” کتاب بسیار جالبیه نوشته “خانم سعیده قدس”.
خیلی جالبه که با زندگی آدمهایی که تماما به بزرگی میشناسیمشون از زاویه دیگه ای آشنا بشیم.
در خلال این رمان با قسمتی از زندگی مولانا و شمس آشنا میشم که شاید هیچ وقت بهش فکر نکرده بودیم. همه آن چیزی که ما میدونیم از عاشقانه های عارفانه مولانا در غیاب شمس و خیل مشتاقان شمس و مولاناست. برای ما این شخصیت ها بت هایی بس عظیم هستند که هیچ ایرادی به سراسر وجود مبارکشون نمی تونیم وارد کنیم. اینم از اون اخلاق های بد ماست که انسانهای بزرگ رو تک بعدی میبینیم هیچ بزرگی رو به عنوان تلفیقی از خوب و بد نمی تونیم دوست داشته باشیم یا حتی قبول کنیم. بزرگان یا خوبن و ما دوستشون داریم (شایدم می پرستیمشون) یا بدن و ما ازشون متنفریم. شاید به همین خاطر باشه که کسی دوست نداره از نقاط ضعف و کارهای زشت بزرگان خوبمون حرفی به میون بیاره.
“خانم سعیده قدس” تو این کتاب ما رو از حیاط مدرسه خونه مولانا به اون طرف دیوار جایی که خونواده اون زندگی می کنن می بره و در قالب یک رمان جذاب اطلاعات تاریخی جالبی هم در اختیارمون میزاره.
شرح کامل داستان رو نمی گم تا مزه خوندنش از بین نره، فقط می خوام بگم چه چیزهایی گیرتون میاد:
۱٫ با فضای قرن هفتم در قونیه آشنا می شید که بعید می دونم خیلی با فضای اون موقع ایران فرق داشته باشه، اطلاعاتی مثل ساختار جدای خونه ها برای زنها و مردها، آداب بیرون رفتن و به بازار و حمام رفتن ها
۲٫ احترامی که هرگز برای زنها به عنوان نیمی از جامعه وجود نداشته و ظلمی که نه فقط مردها که حتی خود زنها هم در حق همدیگر می کردن
۳٫ سایه شوم حمله مغول ها به منطقه
۴٫ سادگی و خلوتی غریب زندگی ها
و خیلی نکات دیگه.
در مجموع بهتون توصیه اکید می کنم که بخونیدش:
کیمیا خاتون
نویسنده: سعیده قدس
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: ۲۸۶
فیلم دوم از مجموعه بتمن (خفاش-شوالیه سیاه) تقریبا دنیای سینما رو به حیرت وا داشت. این فیلم رکورد های جدیدی رو در عرصه فیلم و سینما از آن خودش کرد و میشه گفت بعد از بتمن-شوالیه سیاه، وارد عرصه نوینی از فیلم های کمیک شدیم. فیلم به کمیک بوکش بسیار وفادار است ولی در عین حال لبریز از تکنیک های مدرن فیلم سازی و فیلم گردانی است. جلوه های ویژه فیلم نه به ابتذال کامپیوتر و دیجیتال گرفتار میشود و نه به چاله کارتون های کمیک میافتد. دو و نیم ساعت هیجان و خشم وغم و نفرت و ترس تقدیمت میکند و سالن تاریک سینما را از همیشه تاریک تر. خیلی ها این فیلم را پدرخوانده کمیک ها ام نهاده اند. کارگردانی عالییست ولی به جرات میگویم که همه فیلم تحت تاثیر بازی زنده یاد هیث لجر قرار گرفته است. بازی او در نقش جوکر یکی از بیادماندنی ترین چهره های خبیث، سنگ دل، آدمکش و سیکوپات تاریخ سینما را رقم زده است. مایکل کین (بازیگر نقش آلفرد) نقل میکند:
من در جریان بازی هیث لجر و نقش جوکر نبودم. اولین باری که قرار بود با هم در یک صحنه ظاهر شویم، صحنه ورود او به مهمانی بوروس وین (بتمن) بود. لحظه ای که مقابلش قرر گرفتم چنان ترسیدم که متنی که باید میگفتم از ذهنم پرید.
هیث لجر مدت یک ماه به تنهایی در اتاق هتلش به تمرین شخصیت پردازی جوکر مشغول بود و وقتی برای اولین بار آنرا روبروی کارگردان کریستوفر نولان (ممنتو، بی خوابی، پرستیج، بازگشت بتمن) اجرا کرد حیرت او و گروه همراه را برانگیخت.
Joker: I took Gotham’s white knight, and brought him down to our level. It wasn’t hard. Y’see, madness, as you know, is like gravity. All it takes is a little…push.
Joker: See, I’m a man of simple tastes. I like dynamite…and gunpowder…and gasoline! Do you know what all of these things have in common? They’re cheap!
از محسن نامجو در آینده بیشتر خواهیم شنید.دو سه ماهی هست که با کاراش آشنا شدم و توی این مدت کوتاه باعث شده که موسیقی بقیه از چشمم بیافته.به نظرم موسیقی نامجو و شعرش،عصیان هست و اعتراض.نه اعتراض سیاسی به جمهوری اسلامی،که اعتراض به کلیت هستی.اونجا که میگه “ای عرش کبیریایی چیه آخه تو سرت؟کی با راه میایی…جون مادرت؟”
نامجو ردیف های آوایی رو کنار گذاشته و قوائد شعر و ادبیات رو نادیده میگیره.به نظر من اگه قرار باشه هنرمند عواطف و احساساتش رو بیان کنه و با مخاطبش ارتباط برقرار کنه،نباید اصول مقید و گرفتارش کنند.فکر می کنم نسل جوون ایرانی مدتها بود که چنین نیازی رو حس می کرد.موسیقی بلوز غربی شاید الگوی نامجو بوده.مجسم کنید یه روز از صبح اول وقت تا دم غروب که دارید برمیگردید خونه بدبیاری داشته اید.”ما ز هستی آلت خورده ایم”!!همون توی ماشین در فاصله ای که برسی خونه حالت رو جا آورده.انگار بالاخره یه نفر درک کرده چه بلایی سر ما اومده و داره میاد.
یه فیلم مستندی ازش ساخته شده و توی جشنواره فیلم فجر بخش سینمای مستند نمایش داده شد.میتونید از اینجا دانلودش کنید.همینطور بعضی از کلیپ هاش رو هم از اینجا و در مجموع آلبوم ترنج ش مجوز داره ولی سایر آثارش زیرزمینی است و به راحتی با گوگل قابل جستجو.

استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع مجاز مي باشد