خانه / داستان کوتاه

داستان کوتاه

ستاره های جنوبی

قیافه این آقا برام آشناست، آره متصدی بانک تجارت شعبه درب دانشگاهه. باد خنک کولر بانک با بوی نم ساختمان قدیمی بانک قاطی میشه و فضا رو برام دوست داشتنی میکنه. بنده خدا، چند بار باهاش بحث کردیم سر اینکه چقدر باید ته حساب پول بمونه. می گفت بخدا دست …

ادامه این نوشته »

برق کفش

“امروز رو شانس بودی سامرفیلد. هنوز چند روز دیگه وقت داری. چهارشنبه صبح. ساعت هشت. از خیابان لیورپول اعزام می شی به پادگان آلدرشات. اونجا هشت هفته آموزش مقدماتی می بینید. اون روز صبح که میای، این رو هم با خودت میاری”. بعد یک بلیط به طرفش دراز کرد. “محل …

ادامه این نوشته »

آواز یک مرغ مهاجر ، قسمت سوم

از سر کوچه پسر بچه ها دوون دوون اومدن و خبر دادن که عروسو آوردن. من و دخترای هم سن وسالم از فرط هیجان تو پوست خودمون نبودیم که یهو بزرگترای فامیل با اسپند و نقل و سکه های مبارک باد دورمون کردند  و مثل ابرهای سیاه که جلوی خورشید …

ادامه این نوشته »

توت فرنگی

اونقدر شوق رسیدن دارم که مثل همیشه تو ورودی شهر ساعتم رو چک می کنم. از همین حالا ثانیه ها رو می شمرم، چقدر دو شب فرصت کمی برای با هم بودنه. زمان دقیق ورودمون رو تو ذهنم ثبت می کنم. بابام همیشه برای فامیل سوغاتی هم می گیره. معمولا …

ادامه این نوشته »

نامه به یک جنایت‌کار

می‌دانم که اجدادت میلیون‌ها سال پیش روی همین زمین می‌زیسته‌اند. آن زمان به یقین پدران من وجود نداشته‌اند و به تو اطمینان می‌دهم که پدرانت هیچ‌گاه مورد آزار آنان قرار نگرفته‌اند که بخواهی دعوا را خانوادگی کنی. مگر این‌که تو به تناسخ و یا نظریه تکامل اعتقاد داشته باشی که …

ادامه این نوشته »

آواز یک مرغ مهاجر،قسمت اول

از پنجره به بیرون نگاه میکنم. برف، برف و باز هم برف. تا چشم کار میکنه پوشش مخملی و سفید برفه. همه جا سکوت محضه. از دور زنی قلاده سگش رو در یک دست و سیگارش رو در دست دیگه داره و مثل قطار دود میکنه و رد میشه. نگاهی …

ادامه این نوشته »

گل مریم

می‌گویند پسره توی آژانس کار می‌کند. یک پراید هاچ‌بک خریده با رینگ اسپرت و آمپلی‌فایر. شلوار جین تنگ می‌پوشد، از این‌ها که فاق کوتاه است و همیشه شورت و… پیداست. گویی نوشته‌های انگلیسی روی کش شورتش را همه باید بخوانند. خیلی ماشینش را دوست دارد و همیشه به آن می …

ادامه این نوشته »

از ماورا

اولین بار بود چنین شتابی را تجربه می کردم. خیسِ عرق بودم. ولی احساس می کردم دمای بدنم به صفرِ کلوین رسیده. باید تماس می گرفتم. رفتن بدون حداحافظی رسم رفاقت نبود. سعی کردم دستم را به جیبِ شلوارِ جینی که همین چند روز پیش خریده بودم نزدیک کنم و …

ادامه این نوشته »

از ماورا

اولین بار بود چنین شتابی را تجربه می کردم. خیسِ عرق بودم. ولی احساس می کردم دمای بدنم به صفرِ کلوین رسیده. باید تماس می گرفتم. رفتن بدون حداحافظی رسم رفاقت نبود. سعی کردم دستم را به جیبِ شلوارِ جینی که همین چند روز پیش خریده بودم نزدیک کنم و …

ادامه این نوشته »