شنبه , شهریور ۲۹ ۱۳۹۹
خانه / هنر / سنگ صبور

سنگ صبور

مشغول خواندن کتاب سنگ صبورم. سنگ صبور صادق چوبک نه، سنگ صبور عتیق رحیمی نویسنده افغان. عتيق رحيمی، متولد کابل است اما در دهه‌ ۱۹۸۰ ابتدا به پاکستان و سپس به فرانسه مهاجرت کرده (منبع: رادیو فردا). کتاب به زبان فرانسه نوشته شده است. اين نخستين رمان فرانسوی اين نويسنده است. در مصاحبه ای که رحیمی به مناسبت چاپ کتابش با بی بی سی کرده علت این کارش را چنین توضیح داده: با زبان مادری ممنوع ها و تابوها را هم می آموزی، در حالیکه در زبان دوم چنین خودسانسوری هایی وجود ندارد.
سخن کوتاه، کتاب روایتگر لحظه های زنی افغان است که در بحبوحه جنگ و با وجود ویرانی خانه و کاشانه اش، کنار شوهر نیمه جانش میماند تا با او سخن بگوید. شوهر با ترکشی در گردنش در کماست، اما گویی می شنود. کتاب سختی است. جمله ها تکه تکه شده و گاه بدون فعل رها می شوند. از اصطلاحات فرانسوی زیاد استفاده شده که همین کافی است تا خواننده ای مثل من را دچار سردرگمی کند. با این همه، جملات بی پروا بیان شده اند. فکر می کنم همین ویژگی هم باعث شود که این کتاب (در ایران) یا برگردان فارسی نشود یا دچار سانسور های بیشمار. بخشی از گفتگوهای زن با خودش (یا شوهر کمایی اش یا همان سنگ صبورش) را به فارسی بر گرداندم. ولی باز هم فکر میکنم خواندن به زبان اصلی بسیار اثرگذار تر و زیباتر خواهد افتاد:

هیچ وقت به نبودنت اعتراض نکردم. واسم عادی بود که نباشی. تو خط مقدم جبهه، به نام آزادی و برای خدا می جنگیدی. همین کافی بود. امیدوار بودم و مغرور. نبودنت، حضورت رو تو وجودم زنده تر کرده بود. تو وجود همه خانواده ات…مادرت، با اون سینه های گنده اش، آمده بود تا خواهر کوچکم رو واست خواستگاری کنه. ولی چه میشه کرد که نوبت ازدواج من بود. مادرت به راحتی جواب داد که: مهم نیست، پس این بزرگه رو عروسم می کنم. و با اون انگشت کلفت و گوشتی اش، به من اشاره کرد.

با لحنی شرمناک ادامه داد: تو دوران نامزدی، هیچی از مردها نمی دونستم. هیچی از زندگی رناشویی نمیدونستم. پدر و مادرم رو سرمشق قرار داده بودم. و چه سرمشق هایی؟! پدرم عاشق خروس بود. خروس های جنگی اش. همیشه می دیدمش که به گردن خروس هاش بوسه میزنه. ولی دریغ از یک بوسه به مادرم یا به ما، به بچه هاش. هفت تا بودیم. هفت تا دختر رها شده به حال خود.

برادرهات هم رهامون کردند. همه رفتند و ما رو تنها گذاشتند. منو با خودشون نبردند چون تو زنده بودی…اگه با اون تیر تو گردنت مرده بودی اوضاع من فرق میکرد. یکیشون مجبور بود منو بگیره…شاید هم داداش هات ترجیح میدادند که بمیری. اونجوری دیگه با وجدان راحت میومدند سراغم. برادرهات، خیلی منو میخواستند. وقتی نبودی نگاه هاشون هوسناک تر میشد. همه جا دنبالم بودند. از تو اون پنجره کوچیک حمام، نگاهم میکردند و با خودشون ور میرفتند. برادرهات…

یک دیدگاه

  1. از رو این کتاب فیلمی هم ساخته شده و نقش دختر رو گلشیفته فراهانی بازی کرده.
    امیر اگه ببیندش می تونه بگه به خوبی کتاب شده یا نه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *