شنبه , شهریور ۲۹ ۱۳۹۹
خانه / تاريخ / آن نقطه آبی

آن نقطه آبی

دچار سردرگمی شده ام.
چند روزی است که در افکارم  غوطه ورم. حس و حال هیچ کاری ندارم و هر شب کابوس می بینم.
چهار سال پیش وقتی برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم عاشق بودم. آدم عاشقی که میخواهد محقق شود. خوب یادم هست که سال اول دکترا بود که فلسفه زده شدم. نه اینکه خودم را فیلسوف بدانم یا حتی چیزی نزدیک به آن. ولی کارم شده بود خواندن و لذت بردن. سوال های عجیب و غریب از همه جای اینترنت بر صفحه کامپیوتر فرو میریخت و من هیجان زده دنبال جواب می گشتم. دوران عجیبی بود. به همه چیز شک کرده بودم. در عین حال عاشق هم بودم. این شک و آن عشق البته توازن داشتند و مرا از خود بی خود نکردند. فکر میکردم این خوب است که سوالی پرسیده شود. عاشق بودن هم زیباترین حالتی است که ما آدم ها دچارش می شویم. به هر حال ماموریتی داشتم و خودم را جزو آدم های درست و حسابی و کنجکاو قلمداد می کردم.
وقتی به نیمه های راه تحصیل رسیدم فراموشی پس یقه ام را گرفت. فراموشی که نه، شاید بی خیالی. کار و درس و مقاله چنان مرا به خود مشغول کردند که دیگر جایی برای فیلسوف شدن باقی نماند. سوال های گنده گنده یواش یواش به پستوی ذهنم فرستاده شدند و همانجا ماندند.
درسم که تمام شد، ازدواج هم کرده بودم. قدم بزرگ زندگی ام، به گمان خودم برداشته شده بود. با این حال سعی می کردم دچار روزمرگی نشوم. خوش شانس بودم و زود وارد زندگی حرفه ای شدم. حالا دیگر با عشق زندگی ام زیر یک سقف بودم و شغلی داشتم که مرتبط با تحصیلم بود. باید مثل همه آدم ها به فکر خرید خانه می بودم و برنامه ریزی برای آینده خانواده. ولی نتوانستم. آن افکار در پستوی ذهنم آرام و قرار نداشتند.
چندی پیش، وقتی از ایران بر می گشتم، کتاب “دنیای سوفی” تحفه راه برگشتم شد. نپرسیدم و نگفتند که موضوعش چیست. یادم بود که مهدی در یکی از پست هایش به کتاب اشاره کرده بود و تحلیلی رفتارشناسانه از شرقی ها و غربی ها ارئه داده بود …همین… در سالن انتظار فرودگاه، از فرط خستگی جسم و کسالت روح بی حال شده بودم. هر چه تلاش کرم که کتاب را شروع کنم نشد. چند صفحه را ورق زدم و کلمات بودند که جلوی چشمان خسته ام می رقصیدند. تشنه بودم. آب پرتقال سفارش دادم. دختری که پشت گیشه بود با لبخند غمناکی پرسید که طبیعی باشد یا معمولی؟ سوال جالبی بود. با آن لبخند غمناکش ادامه داد که آب پرتقال طبیعی را این جا تهیه می کنیم و خنک نیست.
جرعه جرعه آن آب پرتقال مثل زهر مار شد. نمی دانم چرا؟ شاید آن لبخند غمناک بود. یا تلخی دل کندن.
آن زهر مار که از گلویم پایین میرفت با خودم فکر کردم که چه خوب میشد اگر خلاصه ای از موضوع کتاب را پشت جلد کتاب هایمان داشتیم. مثل همه کتاب های اینگلیسی یا فرانسوی.
روزها گذشت تا بالاخره کتاب را به دست گرفتم. گذری در فلسفه…

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد                  ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

آن افکار دوباره از پستوی ذهنم خارج شدند. اینبار ثابت قدم تر از قبل. دغدغه درس و تحصیل نبود و من بودم و کتاب. آتش زیر خاکستر بود. آن همه سوال و این همی سکوت؟ ما را چه میشود؟ من که فکر میکردم از روزمرگی به دورم فهمیدم عجب در اعماق پشم سفید آن خرگوش لامذهب جا خوش کرده ام. دیگر شور و شوق یافتن جواب نیست. کنجکاوی هایم هم رخت بر بسته اند. به جای هیجان تحقیق، کابوس های شبانه و به جای امید، اضطراب. به دنیای اینترنت پناه بردم. سعی کردم خودم را لابه لای اخبار و هیجانات زودگذر پنهان می کنم. اما آن افکار، آن افکار لعنتی.
آن نقطه ابی ماییم. زمین ماست. کجای این عالمیم؟ ما را چه میشود؟
آن نقطه آبی اینجاست…همین جا.

مطلب پیشنهادی

lisbon

لیزبن (Lisbon)

جغرافیا پرتقال را امروز با فوتبال و کریس رونالدو می شناسند. این کشور حدود ۱۰ …

3 دیدگاه

  1. خوشحالم كه از كتاب خوشت اومده، راستش رو بخواي اصلا فكر نمي كردم بخونيش. به نظرم بعد از اينكه يه مدت كتاب اوريجينال (ترجمه هر چقدر هم كه خوب انجام بشه باز هم يه مانع بين نويسنده و خواننده است) خوندي ديگه خيلي سخته كه ترجمه دست بگيري و بخوني.

    یوستین گردر ، اونقدر ساده و روان حكايت تاريخ فلسفه رو تو اين كتاب به ما ياد مي ده كه وقتي تمام ميشه واقعا از اين همه اطلاعات خوشحالي و حس مي كني كه خيلي چيزهاي مفيد ياد گرفتي.

    از قاطي شدن قصه ها تو دل همديگه و گم شدن نويسنده تو دل محور داستان و حتي همراه كردن خواننده با خط اصلي داستان واقعا لذت بخش بود.

  2. خب خب دوباره نوشتی…سر فرصت و سر کیف واسه ات کامنت میذارم.
    (کامنت روی پست مثل کادوی تولد میمونه.حداقل واسه من که اینطور هست)

  3. فلسفیدن و دنبال جواب گشتن، چشمه جوشان نیست که دائم فروبباره. سوالی باید باشه و سوال وقتی هست که جایی به تضادی می رسی که مانعی بر سر خواسته هاست.
    چیزی رو بخواه که مورد تمجید و همزمان تقبیح باشه. مثل همون عشق! بعد می بینی که چطور ذهنت به کار میفته و سوال ها سر ریز میشن!
    روزمرگی یعنیبی هدفی نه تکرار!
    گاهی برای رسیدن به هدف، تکرار هم لازمه.
    خوش باش! کی به کیه؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *