شنبه , شهریور ۲۹ ۱۳۹۹
خانه / گلايه ها / از کافه تا کلانتری

از کافه تا کلانتری

فرانسوی ها کافه اش می خوانند ولی ما به اسم قهوه می شناسیمش. درست بعد از ناهار بود که الیزابت مادر لیدی پاپیچ ما شد که کجا میشود قهوه ای نوشید. خانه که بودیم، نسکافه ای بود که با آب داغ، قهوه را تداعی کند. و انصافا هم نسکافه خوبی بود. ولی این خانم اصرار می کرد که حتما جایی در این شهر میشود قهوه خوب هم پیدا کرد. هم شهر را می بینیم و هم قهوه ای نوش جان می کنیم. من تصمیم گرفتم مرکز شهر را ببینیم. پیش خودم فکر کردم چه فایده که سوار بر ماشین، بالای شهر تهران را بگردیم، دور از واقعییت ها. در کوچه پس کوچه های ثروتمند نشین قدم بزنیم، هم به خودمان دروغ بگوییم و هم به غریبه ها.
تاکسی ای گرفتیم و روانه میدان ولیعصر شدیم. صندلی های عقب تاکسی کمربند ایمنی نداشت. سوال این بود که چرا؟ الیزابت تعریف می کرد که بیست یا سی سال پیش فرانسوی ها هم به کمربند ایمنی صندلی عقب توجه نمی کردند. ولی از تصادفات مرگبار خیلی زود درس گرفتند. می پرسید مگر شما در ایران برای جانتان ارزش قایل نیستید. چه اصراری هست برای تکرار کار غیر ایمن؟ تکرار راه غلطی که دیگران یک بار رفته اند و تجربه کرده اند؟
رانندگی تاکسی در خیابان های تهران بیشتر شبیه فیلم های هالیوودی است تا واقعییت. بحث دیر یا زود رسیدن نیست، بحث زنده رسیدن است.
از کنار بلوار کشاورز رد شدیم و به میدان ولیعصر رسیدیم. از روبه روی سینما و دکه های روزنامه فروشی که رد می شدیم خاطراتی غریب زنده میشد. دوست داشتم از همه جا عکس بگیرم. به خصوص که دوربین جدیدم به لنز 50 میلی متری با F1.8 مجهز است و می توان با آن عکس های خوبی گرفت.
خواهرم اصرار داشت که به سمت بالا قدم بزنیم ولی من علاقه عجیبی داشتم تاتر شهر را به مهمان های فرانسوی مان نشان دهم. یک فرق اساسی بین جهانگردی ما ایرانی ها و فرانسوی ها هست. ما شاید از مکان های دیدنی بازدید کنیم و چندتایی هم عکس بگیریم، ولی خیلی به فکر آموختن تاریخ و گذشته مکان ها نیستیم. یک بازدید سریع خوب است ولی از آن مهمتر ساعت ها دور هم نشستن و خوب خوردن و خوب استراحت کردن است…مثلا خواب بعد از ظهر. فرانسوی ها برعکس اند. یک کوله پشتی، یک ساندویچ کوچک و یک بطری آب و ساعتها پیاده روی و بازدید…بحث درباره تاریخچه مکان های دیدنی و مطالعه آنها فوق العاده مهم است. فرانسوی ها مدرنیته را دوست ندارند. مثلا کشور دوبی شاید آخرین انتخاب یک فرانسوی برای سفری توریستی باشد ولی میلیونها فرانسوی هر سال به هند یا مصر سفر می کنند. امیدوار بودم ساختمان تاتر شهر جذابیت کافی برای الیزابت و لیدی داشته باشد.
به هوای تاتر شهر و شاید هم پیدا کردن یک کافی شاپ به سمت پارک دانشجو حرکت کردیم. بین راه چند تایی هم عکس گرفتم. به چهار راه که رسیدیم جمعیت زیاد بود. ماشین ها و آدم ها رفت و آمد میکردند و نمای خوبی از ساختمان تاتر شهر نداشتم. برای گرفتن یه عکس خوب روی یکی از بلوک های سیمانی کنار خیابان رفتم. نمای چندان خوی نبود ولی دو تا عکس گرفتم. هنوز عکس سوم را نگرفته بودم که یکی از ماموران لباس سفید انتظامی با چند تا از سربازانش به طرفم دوید و داد زد:
مامور- از چی عکس میگیری؟ برا چی عکس میگیری؟
من – مگه عکس گرفتن ممنوعه؟
مامور – آره ممنوعه….بیا پایین ببینم…مجوز داری؟
من – مجوز واسه چی؟ کجا تابلو زدید که عکس انداختن از تاتر شهر ممنوعه؟
نگذاشت که ادامه دهم. دوربین را گرفت و محکم به طرف خودش کشید. دوربین را دور گردن انداخته بودم. صحنه خنده داری بود. مامور دوربین را می کشید و من و گردنم را هم. حتی مهلت نمی داد دوربین را از گردنم خارج کنم. من که عصبی شده بودم مهلت خواستم تا دوربین را از گردنم رها کنم. هر چند بی موقع ولی به او تذکر دادم که دوربینم را تازه خریده ام و دوست ندارم آسیبی به آن برسد. زمان به سرعت می گذشت. صدای فریاد های خواهرم، بریده بریده، به گوش می رسید:
خواهرم – چه کارش دارید؟ داره عکس میگیره…دوربینو نکش…بیشعور…خجالت نمی کشید…مهمون خارجی اینجاست…آبروی مملکت ما رو پیش همه دنیا بردید…
وقتی به خودم آمدم خیلی دیر شده بود. دست مامور امنیتی (با کلاه کج و لباس سبز خاکی) بازویم را محکم میفشرد و با خودش به سمت دیگر چهار راه می کشید. تکرار میکرد که:
مامور – مردم رو دور خودتون جمع می کنید ها؟
راست می گفت. مردم دور خواهرم و الیزابت و لیدی جمع شده بودند و تماشا میکردند. صحنه جالبی بود. نگاهها پر از سوال بود ولی کسی دست از پا خطا نمی کرد. بعدا خواهرم تعریف می کرد که عده ای تشویقش می کردند که بیشتر داد و بیداد کند یا با خبرگزاری بی بی سی تماس بگیرد.
خسته تان نکنم. قهوه ای که قرار بود در گوشه ای از شهرمان تقدیم الیزابت کنیم تبدیل شد به صحنه بازداشت و انتقال من به کلانتری. قبل از رهایی، بارها به خاطر گرفتن عکس از شهری که زمانی شهر ما بود عذرخواهی کردم. و عذر خواهی کردم به خاطر فریادهای حق طلبانه خواهرم و اشک های غریب همسرم.

مطلب پیشنهادی

lisbon

لیزبن (Lisbon)

جغرافیا پرتقال را امروز با فوتبال و کریس رونالدو می شناسند. این کشور حدود ۱۰ …

7 دیدگاه

  1. من واقعن نمی دونم چی بگم.خندیدم و بی اغراق بغض گلوم رو فشار داد (طنز تلخی بود).
    امیر جان اصرار عجیبی داری که مثل آدم های عادی رفتار کنی اما در خانه پدری شما قبلن متهم هستی.دلیلی وجود ندارد کاری انجام بدی که بخاطرش مورد بازخواست قرار بگیری.شما از قبل محکوم هستی.تک تک ما ایرانی ها بخاطر آنچه گوش می دهیم،آنچه میخوانیم،آنچه می بینیم،آنچه میخوریم و آنچه می اندیشیم دست کم به حبس ابد (اگر نه اعدام بخاطر ارتداد) محکومیم.(حواس 5 گانه شما در حال ارتکاب معصیت هستند و اینها هر کدام جرمش تعریف شده است)
    ما همه شخصیت های دوگانه ای داریم.در ایران نیستی و یک بعد شخصیتی ات (آن بعد امنیتی اش را از دست داده ای).ما برای جرم نکرده عذرخواهی می کنیم،از روی ترس سلام می دهیم و رفتار یک توسری خورده واقعی را نمایش می گذاریم تا حق نفس کشیدن داشته باشیم.زندگی اجتماعی ما تبدیل به فاجعه شده.
    باور کن و در خانه بمان.

  2. سلام امير جان.
    خيلي متاسف شدم و اعصابم بهم ريخت.
    مهدي بهترين حرف ممكن رو زده و اين واقعيت زندگي ماست.
    شخصيت دوگانه

  3. چه روز بدي بود …

    باورتون ميشه هنوزم هر از چندي همون افسر رو همونجا سرچهار راه وليعصر مي بينيم و تمام رشته هاي عصبي مون تحريك ميشه؟

    من هنوزم يه وقتهايي با خودم فكر مي كنم اگه اون تيم يه مامور زن هم همراهشون بود چي ميشد؟ حتي فكر كردن بهش هم ترسناكه …

    اين درس رو هميشه يادتون باشه و به عزيزانتون هم بگيد، در چنين شرايطي فقط دستمال بكشيد. اگه با هم بوديد و يكيتون متهم بود اصلا ازش طرفداري نكنيد حتي بالاتر از مامور شروع كنيد با عزيزتون دعوا كردن كه مگه نگفتم عكس نگير و قربان شما راست ميگيد اين داداش من بي فكري كرده و من هرچي بهش گفتم گوش نداد.

    يادتون باشه ما چيزي به نام شخصيت نداريم. تمدن نداريم. از اين خيالات لطفا و خواهشن بيايد بيرون.

    لطفا سرتون رو بكنيد زير برف و تا وقتي كه بتونيد صورت مسئله رو پاك كنيد (يعني دم مباركتون رو بزاريد رو كولتون و غربت نشين بشيد) اينجا قهرمان بازي درنياريد. هر چي مي تونيد پول دربياريد و واسه خودتون در خفا حال كنيد. در ظاهر اما سرتون پائين باشه و سعي كنيد كسي ندونه خوشبختيد والا ترتيبتونو ميدن.

  4. وقتی اینجا همکار ها از من راجع به ایران می پرسند، همیشه مجبورم دو تا چهره از ایران بهشون نشون بدم. ایران داخل خونه ها و جمع های خودمونی و ایران خیابون ها. و این تضاد عجیب همیشه باعث تعجب و سوال شده. چرا این همه پنهان کاری؟ شاید یه جورایی خوشمون می آد یا عادت کردیم. یا شاید اصلا واسمون مهم نیست. نمیدونم…
    به هر حال بعید می دونم راه حل کوتاه مدتی برای این مشکل تو ایران وجود داشته باشه. ترک وطن برای خیلی ها جواب گو نیست و اصلا راه حل نیست.همه دوست دارند تو وطن خودشون آزادی و امنیت داشته باشند.
    به هر حال ممنون از دیدگاههای پر از مهربونی شما. خوبه که این یکی را نمیتونند ممنوع کنند……

  5. 26ام که درست یه روز بعد از 25ام بوده. امیر جان شما چه روزی رفته بودی بیرون؟

    • اگه 26 ام بود که احتمالا الان داشتم آب خنک می خوردم. این ماجرا مربوط به اواخر آذر میشه. همون تعطیلات نوئل و سال نوی میلادی بود که اومدیم ایران.

  6. واقعا هر وقت ياد اون روز نحس مي افتم حالم بد مي شه! من احساس خواهري كه برادر عزيزش رو كه تازه 2 روزه اومده ايران و دارند به وحشيانه ترين شكل ممكن دوربين و از گردنش مي كشند داشتم، ولي بعد از اون اتفاق وقتي فرخ داستان
    The Prisone of Tehran رو برام تعريف كرد فهميدم در مقابل اين ها بايد هميشه تسليم بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *